و نوشتم، هر آنچه که بر زبان نیاوردم.
هر آنچه از قلب مفلوکم سرازیر شد، هر آنچه که آن سایه های نگون بخت به اسم انسان متوجه آن نشدند.
با رنگ مشکی می نویسم روی سفیدی بیکران، شعری از بوی زندگی.
نه آنچه به من دیکته کردند، هر آنچه که خودم دیدم و چشیدم، درست یا غلط، این چیزی بود که من دیدم، البته برای حال.
و تمام این خط خطی ها را مانند گنجینه ای گرانبها نگه می دارم، برای من آینده.
مهم نیست این کلمات کنار هم چیده شده برای دیگران مضحک به نظر برسد، هر چه باشند اینان تجربه های من هستند که ذخیره شان کردم. تجربه هایی هر چند کوچک برای دیگران و بزرگ برای من.
#short_story
دیدید چی شد؟!
انقدر این مدرسه بهم فشار اورد که چهاردهم یادم رفت فصل دوم بلو لاک شده🙂🔪
هدایت شده از نبض احساس
داداشم الان بهم گفت:
من میخوام برات تعریف کنم تو گوش نده فقط وسطش بگو «آها... خب..»
خدایا منو ببخش
دیگه به همه حرفاش گوش میدم
قول میدم🥺💔💔