در جستجوی عشقی که هیچ وقت تو آن را ندیدی؟
آیا صدایم را می شنوی؟
آیا صدای درمانده ام رو می شنوی؟
در میان هزاران رنگ عشق تو را برگزیدم.
آیا عشق من برایت کافی نیست؟!
یا آنقدری نبوده که جذبش شوی؟
نه نه نه...
مرا با آنان یکی ندان!
از روی جاهلی به تو دل نباختم.
آه شاید هم... شاید درست می گویی، این احساس مرا کور کرده، اما حاضرم هزاران بار بمیرم و زنده شوم تا این کلمات را بر زبان نیاوردم!
نفرین بر آن روز کزایی، نفرین بر آن لحظه ای که یکدیگر را ملاقات کردیم.
اگر تو را هرگز نمی دیدم چه؟ شاید اینگونه جانم در آرامش بود و اینگونه نمی سوختم.
آیا این رسم روزگار است هر آنکه دل خوش کند پروانه ای احمق به پرواز دور شمع دربیاید؟
اگر اینگونه است پس من این روزگار را هم نفرین می کنم!
اما اول از همه نفرین بر خودم...
می دانستم چنین می شود، اما قبل از اینکه کاری از من بر بیاید همه چیز تمام شده بود و دلبسته شدم.
اما مگر هر انسانی دلبسته نمی شود؟ پس چرا اینگونه رفتار می کنند که انگار گناهی نابخشودنی ست؟
نفرین، نفرین...
این کاری بود که خودم آغازش کردم و بهایش عذاب کشیدن است، آن هنگام که تنها کاری که از من عاجز برمی آید نگاه کردن باشد و بس.
#short_story
و نوشتم، هر آنچه که بر زبان نیاوردم.
هر آنچه از قلب مفلوکم سرازیر شد، هر آنچه که آن سایه های نگون بخت به اسم انسان متوجه آن نشدند.
با رنگ مشکی می نویسم روی سفیدی بیکران، شعری از بوی زندگی.
نه آنچه به من دیکته کردند، هر آنچه که خودم دیدم و چشیدم، درست یا غلط، این چیزی بود که من دیدم، البته برای حال.
و تمام این خط خطی ها را مانند گنجینه ای گرانبها نگه می دارم، برای من آینده.
مهم نیست این کلمات کنار هم چیده شده برای دیگران مضحک به نظر برسد، هر چه باشند اینان تجربه های من هستند که ذخیره شان کردم. تجربه هایی هر چند کوچک برای دیگران و بزرگ برای من.
#short_story
دیدید چی شد؟!
انقدر این مدرسه بهم فشار اورد که چهاردهم یادم رفت فصل دوم بلو لاک شده🙂🔪
هدایت شده از نبض احساس
داداشم الان بهم گفت:
من میخوام برات تعریف کنم تو گوش نده فقط وسطش بگو «آها... خب..»
خدایا منو ببخش
دیگه به همه حرفاش گوش میدم
قول میدم🥺💔💔