هدایت شده از سبزنوشته┆𝑮𝒓𝒆𝒆𝒏 𝑻𝒆𝒙𝒕
«شب نسبتا سردی بود از ماه مهر؛ البته یقینا اگر در اواسط پاییز بود، دیگر نمیشد از قید نسبتا استفاده نمود. مثل هر جمعه شب، در پارک مقابل خانه نشسته بودی و به خواندن کتاب های فلسفه قدیمی میپرداختی. گاهی هم زیرلب لعنتی به فراموشکاری خود می فرستادی که چرا فراموش کردی پالتو ات را بپوشی تا این چنین هرچند دقیقه یکبار لرزی بر تنت بیوفتد.
با حس ششم همیشگی ات، حس کردی که کسی میدود، به مقصد تو. سرت را بالا آوردی و مرد جوانی که در تحقیقات دانشگاهی با تو همکار بود را دیدی که چنان به سمتت میدوید که گویی هیولایی بس مهیب دنبالش کرده. درست سهمتر مانده به تو، ایستاد و نفس نفس زنان روی زانوهایش هم شد. درعین حال که کنجکاو و بیصبر بودی که زودتر نفسش سرجایش بیاید و دهان بگشاید، حس رضایتی گوشه لبت را کشیده کرد؛ از معدود افرادی بود که به تو، شخصیت متفاوتت و میل فراوانت به فاصله با آدمها بها میداد. هربار نه دومتر، بلکه سهمتر از تو فاصله میگرفت تا مبادا باعث ناراحتی ات شود. بالاخره عرق روی پیشانیاش را با آستینش پاک کرد و با لبخندی گفت:
موفق شدیم، تایید شد! نظریه فلسفی جدیدمون غوغایی توی دانشکده به پا کرده. بالاخره نتیجه این همه جون کندنو گرفتیم.
گرچه چنان خوشحال و رضایتمند بودی که به سختی توانستی جلوی باز شدن نیشت را بگیری، با بدعنقی ساختگی زمزمه کردی: هنوز زوده. تازه اول راهمونه...»
تقدیم به: کتاب قدیمی.
در جستجوی عشقی که هیچ وقت تو آن را ندیدی؟
آیا صدایم را می شنوی؟
آیا صدای درمانده ام رو می شنوی؟
در میان هزاران رنگ عشق تو را برگزیدم.
آیا عشق من برایت کافی نیست؟!
یا آنقدری نبوده که جذبش شوی؟
نه نه نه...
مرا با آنان یکی ندان!
از روی جاهلی به تو دل نباختم.
آه شاید هم... شاید درست می گویی، این احساس مرا کور کرده، اما حاضرم هزاران بار بمیرم و زنده شوم تا این کلمات را بر زبان نیاوردم!
نفرین بر آن روز کزایی، نفرین بر آن لحظه ای که یکدیگر را ملاقات کردیم.
اگر تو را هرگز نمی دیدم چه؟ شاید اینگونه جانم در آرامش بود و اینگونه نمی سوختم.
آیا این رسم روزگار است هر آنکه دل خوش کند پروانه ای احمق به پرواز دور شمع دربیاید؟
اگر اینگونه است پس من این روزگار را هم نفرین می کنم!
اما اول از همه نفرین بر خودم...
می دانستم چنین می شود، اما قبل از اینکه کاری از من بر بیاید همه چیز تمام شده بود و دلبسته شدم.
اما مگر هر انسانی دلبسته نمی شود؟ پس چرا اینگونه رفتار می کنند که انگار گناهی نابخشودنی ست؟
نفرین، نفرین...
این کاری بود که خودم آغازش کردم و بهایش عذاب کشیدن است، آن هنگام که تنها کاری که از من عاجز برمی آید نگاه کردن باشد و بس.
#short_story
و نوشتم، هر آنچه که بر زبان نیاوردم.
هر آنچه از قلب مفلوکم سرازیر شد، هر آنچه که آن سایه های نگون بخت به اسم انسان متوجه آن نشدند.
با رنگ مشکی می نویسم روی سفیدی بیکران، شعری از بوی زندگی.
نه آنچه به من دیکته کردند، هر آنچه که خودم دیدم و چشیدم، درست یا غلط، این چیزی بود که من دیدم، البته برای حال.
و تمام این خط خطی ها را مانند گنجینه ای گرانبها نگه می دارم، برای من آینده.
مهم نیست این کلمات کنار هم چیده شده برای دیگران مضحک به نظر برسد، هر چه باشند اینان تجربه های من هستند که ذخیره شان کردم. تجربه هایی هر چند کوچک برای دیگران و بزرگ برای من.
#short_story