خلاف عقربه های ساعت
میدونم واقعا گند زدم ولی خب لیلیلی
جای کار داره ولی خوب شده
یکبار دیگر اما بی صدا گفتم:« من تا اینجا می تونستم باهات بیام بچه... ».
دوران بچگی و نوجوانی و جوانی ام همگی همین جا تمام شدند.
بچه من قرار ست یک مقدار زودتر از تو بزرگ شوم.
قرار ست چه بخواهید و چه نخواهید،
برای تو و هینا الگو باشم.
من از آن بزرگتر هایی خواهم بود که باعث می شوم بخواهید زودتر بزرگ شوید تا بتوانید شبیه من باشید.
من شبیه کِی نمی شوم...
من یک بزرگسال فوق العاده و شگفت انگیز خواهم بود.
از آنهایی که کسی شبیه ش را ندیده...
دور شدن نوجوانی ام را نگاه می کردم و در دلم با آسمان آفتابی حرف می زدم.
« دختر آفتاب ».
#dialouge
خلاف عقربه های ساعت
گاهی ساده، گاهی سخت. اما بالاخره می گذره.
زندگی بقیه رو به کام شون تلخ نکنیم...
هدایت شده از ℕ𝕆𝔹𝕆𝔻𝕐 𝕠𝕟𝕖...
لینک شروع حقگویی:
https://eitaa.com/Asadachan/1890
لینک پایان این بخش از حقگویی:
https://eitaa.com/Asadachan/1907
خلاف عقربه های ساعت
آره🤣🤣 داش خو سن موریارتی بود رل انیمم
هی واقعا ویلیام بیست و هفت سالشه؟ هعی از سن برادر کوچیکه ی کراشم خبر ندارم☕