eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
246 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
بچها حقیقتا امشب قصد داشتم پارت بدم ولی خب اوضاع خیلی بهم ریخته بود،و هرچقدر سعی کردم یه طوری بنویسم که باب میلم باشه و اوکی باشه اورثینک های مغزم نمیزاشتن؛ واقعا ببخشید🗣️🙏🏻 قول میدم فردا حتما پارت بدم،مرسی از صبرتون✨
بریم واسه پارت؟!
_بـراے آخـرین بار✯_ «» راوی: افسانه،درحالی ك مدام حاله ی اشک درونِ چشم هاش پر و خالی میشد، برای بار دوم ناباور نگاهی به مدارکی ك رهام به دستش رسونده بود داد؛ صدای نفس نفس زدنش سکوت ِفضای خونه رو هر ثانیه بیشتر از بین میبرد و شدت وحشت و دلهره اشُ به رخ میکشید؛کل بدنش،از جمله دستاش مثل بیدی که وسط طوفان گیر افتاده باشه می‌لرزید،و توی گرمای اواخر تیر ماه از سرمای افکارش توی خودش جمع شده بود.؛ چشم هاش بخاطر خیره بدون زیاد به برگه ها می‌سوخت وقرمز شده بود، ولی بازم قصدِ نگاه برداشتن نداشت و بهت زده زل زده بود به عکس های متناقضی که ازش توان راحت نفس کشیدن رو گرفته بودن ؛ یک عکس ماشینِ پدرش و توی شعله های آتیش نشون میداد که چپ کرده بود و توی دره افتاده بود؛ این عکس براش آشناییت داشت اما عکس کناریش همه محتویات تصویر قبل رو نقض میکرد.! این عکس بدنِ غرقه در خونِ پدرش و به نمایش می‌گذاشت و اون طرف تر فرهادی که با اسلحه بالاسر پدرش وایساده بود؛! با حس کردن مزه ی مزخرف خون توی دهنش لبش و از لای دندوناش آزاد کرد و یکدفعه بخاطر لرزش بی انتهای دستاش برگه ها از دستش لیز خوردنُ روی زمین افتادن..؛ بدون فکر کردن به سوزش بی حدُ مرزِ لبش؛ خم شد تا برگه هارو برداره اما از اونجایی که کنترلی روی خودش نداشت بخش زمین شد..؛ با نگاه دوباره به برگه ها انگار که تازه فهمیده باشه چه بلایی به سرش اومده،طولی نکشید که نفسش بند اومد.؛! قلبش از کار افتاد،صورتش کبود شد،دمای بدنش بیش از حد پایین اومد، لرزش عصبیِ بدنش از بین رفت و حتی دیگه مزه ی گس و شورِ خون و توی دهنش حس نمی‌کرد. بی حس و حال شبیه به جنازه در حالی که اشکاش روی گونه هاش و تر میکردن روی زمین خوابید..، انگار توی این دنیا نبود و هیچی از دور و اطرافش حس نمی‌کرد..، دلش میخواست خودش و گول بزنه،دلش میخواست چشم هاش بهش دروغ بگن، یا اشتباه ببینه و اصن این مدارک صحت نداشته باشه؛. همه ی زندگیش با گول زدن خودش و دوروغ گفتن به خودش دووم اورده بود. حالاهم دلش میخواست به خودش دوروغ می‌گفت. ولی نه،الان دیگه حقیقت صاف و ساده و اتو کشیده جلو دستش بود و بهش اجازه ی تفره رفتن نمیداد کم کم اشک ریختن های بی سر صداش به زجه تبدیل شد و شروع کرد به خورد کردن وسایل های خونه. بی منطق شده بود؛ بی قرار شده بود.... حقم داشت! چطورمی‌تونست باور کنه که چهارده سال پیش،فرهاد بخاطر منافع شخصی خودش زندگیش و بهم زده و وقتی پدرش از کاری که کرده بو برده با دوتا گلوله پدرشُ ازش گرفته؟! چطور می‌تونست باور کنه باکسی که چهارده سال سرروی یک بالشت گذاشته پدر کشتگی داره؟! چطور می‌تونست باور کنه کسی ك به خاطرش دخترشُ از خونه بیرون انداخته یک عمر فریبش داده و فقط برای رسیدن به عقده های چندین و چند سالش کنارش بوده؟!.. بعد از نیم ساعت شکستن وسایل خونه و قاب عکس ها،درحالی که از دستش بخاطر بریده شدن با شیشه خون جاری بود روی سرامیک های خونه دراز کشید،یا بهتره گفت که دوباره از حال رفت..، افسانه حالامیخواست سر به تن فرهاد نباشه،ازفرهاد حالش بهم میخورد، ازش متنفر بود و یه طورایی از خودش بیشتر که بخاطر فرهاد آرامش و زندگی ای ك با رهام داشت و از دست داده بود.. از خودش بیشتر حالش بهم میخورد که این همه سال فریب خورده ی فرهاد بود و حتی به خاطرش تو روی عزیز ترین کسش،دخترش وایساده بود و حتی الان نمیدونست کجاست..‌‌...؛ راستی تابآن کجا بود؟! کجا شب و صبح میکرد؟! دلش برای تابانش که مثل رهام با ندونم کاری هاش فراری اش داده بود تنگ شده بود؛ با شنیدن صدای باز شدن در توسط کلید تو دلش ح.ر..وم ز..ا.د.ه ای زمزمه کرد و نیم خیز شد؛ فرهاد بود؛ اینو از بوی تند عطرش تشخیص میداد. فرهاد کتش و روی صندلی انداخت و با قدم های بلند مسافت راهرو تا سالن و طی کرد. با دیدن وضعیت خونه لحظه ای مکث کرد؛ وبعد با چشمایی که از این گشاد تر نمیشد طرف افسانه دوید و با نگرانی ای که از نظر افسانه دروغین بود لب زد: ـ افسانه جان عزیزم،چی شده دزد زده به خونه؟! تو خوبی؟!ـ افسانه به سختی از جاش پاشد وبا نگاهی که پر از خشم و حرص و انزجار بود توی چشمای رنگی فرهاد خیره شد.چند قدم جلو تر رفت و با تمام توانی که از نفرت بی انتهاش به فرهاد جمع کرده بود آب ده..ن..ش و روی صورت فرهاد انداخت..، با آستین صورتش و پاک کرد و بعد با حرص لب زد: دزد و آدم کش و کلاهبردار و بی شرف یه عمره داره باهام زندگی میکنه؛ نیازی نیست دزد خونه رو بزنه!..
آقا میبینم ك کار داره به جاهای خطرناک میرسه،🤌🏻🗣️ نظراتتون و بخونم؟!✨✨✨ پ ن:خدا می‌دونه حرفم راسته،حقیقتش من خودم از پارت بعدی وحشت دارم میدونی💀- کویر نکنین؛ فرهاد میاد به خوابتون🙏🏻🗣️-
بچها می‌دونم غیر قابل درکِ ولی من توی گرمای خرداد ماه شدید سرما خوردم 🗣️🚮 و دارم از دست میرم ممنون میشم یکم صبوری کنید،مرسی✨✨💘
کی منتظر پارت بود؟!
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
کی منتظر پارت بود؟!✨
دورت بگردم من ریپم ولی مرسی که همیشه انرژی میدی بانــــو💘💘🛐🤌🏻
_بـراے آخـرین بار✯_ «» راوی: صدای برخورد قطرات بارون به شیشه ی پنجره سکوت اسفناک خونه رو میشکست؛ فرهاد و افسانه هنوز همون نقطه ی خونه کنار پنجره ایستاده بودن؛فرهاد دستی به صورتش کشید و بزاق د..هن افسانه که هنوز روی صورتش میلغزید پاک کرد.از شدت شک و تعجب دونه های درشت عرق سرد،از کنار شقیقه هاش میلغزید. جاخورده بود،هیچوقت توی تخیلاتش هم نمی‌دید که از افسانه همچین کاری بربیاد. چند قدم جلو برداشت و نزدیک افسانه شد،خیال میکرد حالا افسانه چند قدم به عقب برمی داره و این بازی تا برخورد کمر افسانه به دیوار پشت سرش ادامه پیدا میکنه؛اما بر خلاف تصورات فرهاد افسانه هنوز همونجا سر جاش مثل درختی ك خیلی وقته توی باغچه ی خونه ای جا گرفته ایستاده بود و با نگاهی که غرقه درنفرت بود توی چشمای فرهاد خیره شده بود؛ فرهاد سرش و کج کرد تحقیر آمیز مثل خود افسانه سرتا پای افسانه رو با نگاهش رصد کرد. بعد پوزخند صداداری زد؛ ـ نه بابا،خوشم اومد توعم بالاخره دل و جرات پیدا کردی.البته جسارت نباشه امروز چندمه افسانه خانوم؟!ـ اعصاب خورد تر از شنیدن لغز خوندنای فرهاد بود بی فکر یقه ی فرهاد و اسیر دستاش کرد و به دیوار پشت سرش کوبید. وباصدایی که ازشدت نفس تنگی خش دار شده بود داد زد:_مونده تا دلُ جرعت دخترِ سینا پاکرو و ببینی ع.و.ض.ی پیش خودت چی فکر کردی؟! بزنی پیرمرد و مظلوم و بکشی وهیچکس بو نبره؟! فرهاد جا خورد؛ رنگش با دیوار پشت سرش تفاوت نداشتو انگار به جای خون توی رگ های یخ زدش ترس و وحشت با شدید ترین سرعت ممکن می‌دوید. افسانه خیره به رنگِ پریده ی صورت فرهاد که مضحک تر از هر چیز دیگه ای بود ادامه داد:_کاش همون چهارده سال پیش مرده بودم وقتی همه از مظلومیت رهام بی چاره حرف میزدن فریب توعه ب.ی ش.ر.ف و نمی‌خوردم.. کاش وقتی اون موقع که همه میگفتن هرکاری ازت برمیاد یکم عقلم کار میکرد و می‌فهمیدم با چه حی.وونی طرفم. تو باعث زندان افتادن رهام شدی؛! همه ی اینا جزو بازی ات بود تا زندگی منو رهام بهم بزنی!. فرهاد رگ های پیشونی و گردنش بیرون زده بود،ازپشت فک قفل شده اش غرید: افسانه تو چهارده ساله زن منی،میفهمی؟! چهارده ســــال،انقـــدر واسه من رهام رهــــام نکن،نمیخوام دستم به خون سگ نجس بشه، اون رهام اگه جرات داشت بامن طرف میشد نه که بیاد جلوی تو کاغذ پاره بندازه.. افسانه یقه ی فرهاد و از دستش آزاد کرد،. _زن؟!.... نه فرهاد،من فقط واسه تو یه پله بودم تا بتونی بیشتر عقده هاتو سر رهام خالی کنی؛.. کم،کم اشکاش جاری شد و با هق هق ادامه داد: من یه گول خوردم که همه ی این سال ها کاری کردم که بچم بی پدر بزرگ بشه و هزار تا حسرت تو دلش بمونه،به سلامتی کسی که بابام و ک..شته هرجمعه پ.ی.ک زدم و سرم و با قات.ل پدرم روی یه بالشت گذاشتمُ به رهام خیانت کردم، فرهاد پوف کلافه ای کشید لیوان وبا شدت روی لبه میز کوبید. ـ مگر من دســــتم به اون رهام نرسه ـ افسانه گره ی ابروهاش تمدید کرد. _مثلا اگه جلو دستت باشه چی کار میتونی بکنی بارهام؟! هان؟ مثل پدرم با دوتا گل..وله کارشُ تموم میکنی؟! یا،میسپاریش دست نوچه هات؟! یانه،تو هیچ جوره حریف رهام نمیشی و به جای اینا،دخترش و مثل همه ی اون دختر بچه های بی گناه و مظلوم که به امید کار پا توی اون شرکت کثیفت میزارن میفرستی زیر ت...ن اون ش..یخ های عرب که از خودت کثافت ترن؛ فرهاد عصبی مشتی به دیوار کوبید؛ ـ ببـــــــند دهنت و افسانه،ببندتا خودم نبستمم ـ فکر نمی‌کرد که دستش تا این حد واسه افسانه رو شده باشه،فکر میکرد می‌تونه راه تابآن و به هوای مدل شدن توی شرکتش باز کنه و بعدم بخاطر شرطی که باخته تابان و بفروشه به یِ شیخ عرب توی عمارات! عجیب تر از همه فرهاد حتی پسر خودشم فریب داده بود؛ ولی با همه اینا دیگه،نه راه پس داشت نه پیش؛با پشت دست عرق پیشونی اش پاک کرد که افسانه خنده ی هیستیریکی کرد. _چیه؟!فکر کردی نفهمیدم؟قهقهه ای سردادوبعدچند ضربه به سینه ی فرهاد زد _من فقط دیر فهمیدم، ولی الان که فهمیدم نمیزارم چوب حراج بزنی به تابانم ودخترمٓم مثل همه ی اون چیزایی که ازم گرفتی بگیری،کریمی! کم پیش اومده بود که کسی اینطوری حقیقت و توی روی فرهاد بزنه. دستی به ته ریشِش کشید. بعد اون همه بحث حالا تصمیم بزرگی گرفته بود.الان دیگه هیچی واسه از دست دادن نداشت‌. چند لحظه خیره به افسانه مکث کرد و بعد پوزخند عمیقی زد. همون طور که هنوز، خیره به چهره ی متعجبِ افسانه بود، دستش و سمت قلاف چرمی اسلحه برد! چند لحظه بعد، افسانه ی پاکرو درست مثل سینا پاکرو با برخورد دو گلوله به سمت چپ سینش روی زمین افتادوچند قطره از خونش دیوار و سرامیکُ سرخ کرد...؛. اما، فرهادبیخیال و سرد نگاهش و از چشمای خاموش افسانه که هنوز به دنیا بود گرفت. آروم،چند قدم جلواومد وبعد طبق عادت انگشت اشاره اشُ توی خ..ون جاری شده از تن افسانه زد سمت دهنش برد.،
پ ن: باز من ریپم🙏🏻 آره دیه خدا رحمتش کنه🗣️🗣️ خدایی یکم یهویی بود قبول دارم😭😂 ولی خب،اسلحه رو فرهاد کشید به من چه،💀🗣️🙏🏻🙏🏻