eitaa logo
ـ'پــنآهگاـهـ زیر شیــــروونی'ـ
247 دنبال‌کننده
165 عکس
61 ویدیو
0 فایل
♬-خورشیـد،روشن مارودزدیـدـن؛ زیر اوט ابر هاے سنگین کشیــــــدن..=)) 🛐🫴🏻-04/7/2- رماט _براے آخرین بار-در حال ویرایشـــــــــــــ💘، [زیرا کـہ مرـدگان این سال،عاشق ترین زنـدگان بوـدنـد..] جونم؟ @N_Nasiri_333
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_✯بـراے آخـَرین بار✯_ «» - بازم همون ساعتُ جایی دیگرـ راوی: خیلی وقت بود ك سپیده زده بود؛ خورشید با اون نورِ لعنتی اش، مثل مهمون ناخونده ای از بین حریرِ پرده وارد خونه شده بود و کم کم داشت تاریکی فضای خونه رو از بین میبرد؛ ولی، هرچقدر هم خورشید می‌تابیدُ خودش و زوری توی اون چهار دیواری که حالا با جهنم تو فیق نداشت جامیداد، تا روشنش کنه.. نمیتونست سیاهیِ جنایتی که چند ساعت قبل توی خونه رخ داده رو از بین ببره!. گیریم خورشید تاریکیِ خونه رو می‌پوشند.. باتیرگی و چرکیِ دل صاحبخونه که چندین ساعت بود بالاسر همسرش جاگرفته بود میخواست چیکار کنه؟! فکر کنم اشتباه کردم،گفتم همسرش..، آخه الان دیگه همسرش نبود،الان فقط جسدی بود که روی زمین پهن شده بودوخون سرخش روی سفیدیِ سرامیک خشک شده بود؛ با تکون خوردن پرده به دستِ باد فرهاد سرش که بخاطر مصرف بیش از حد ا.ل..ک..ل سنگین شده بودو از بین زانو هاش بالا اورد....؛ میخواستم اول بگم پرده، به دست نوازش باد.. ولی دنیایی ك دارم ازش حرف میزنم آشفته تر از این توصیف های فانتزیِ؛ فرهاد دقیقا رو بروی افسانه بود. ولی از هر راهی استفاده میکرد تا صورتش و از چهره ی کبود و بی روح افسانه دور کنه و حتی نیم نگاهی هم بهش نندازه... کسی نمیدونست.وحشت بود، تاثیر اون یه شیشه ا.ل.ک.ل بود یا عذاب وجدان! ولی هرچی بود حسابی بهمش ریخته بود؛ با خوردن نورِ مستقیم خورشید به چشماش دستش و روی چشماش گذاشت؛ کمی بعد نگاه خیره اش و به دستاش که از دیشب خونی بود دوخت..، با دیدن دستاش قهقهه زد..، صداش سردو خشکش مثل کلیدی روی قفلِ سکوت خونه می‌نشست در دیوار و به رعشه مینداخت..،. میخندید؛و از خنده مثل مار به خودش میپیچید و هراز گاهی تنش به دیوار پشت سرش که خون افسانه حتی اونم سرخ کرده بود کوبیده میشد؛. بعد از چند دقیقه با دیدن سایه ی جسد افسانه خنده روی لبش خشک شد..، سرش و با دستاش گرفت،چشماشُ روهم فشار داد و توی خودش جمع شد تا نگاهش حتی روی سایه افسانه هم نشینه.؛ ولی،دیگه هیچ کدوم از این کارا تاثیر نداشت. افسانه بود؛همجا بود... حتی وقتی چشماش روی هم می‌بست و توی تاریکی فرو می‌رفت،افسانه بین اون تاریکی غلت میخورد؛ یه جا لبخند به لب داشت و یه جای دیگه با همون چهره ای که دیشب حقیقت و توی صورت فرهاد زده بود،روبروش ایستاده بود! یه جا گریه میکرد و جای دیگه از خوشحالی چشماش برق میزد. یه جا از تابان حرف میزدو.... یه جای دیگه از علاقه اش به فرهاد می‌گفت..،. یه جا مثل دیشب داد میزد و جای دیگه با صدای لطیفش از خوبی های فرهاد می‌ گفت.. دستی به چشماش کشید و داد زد،با همه ی توانش ،با همه ی وجودش آوار صداش و روی تن دیوارای خونه فرود می آورد.. کم آورده بود،واین اولین بار بود که بعد از کشــ....تن کسی اینطور کم میاوُرد... سرش و بالا اورد، تک تک سلول هاش می‌لرزید. با تردیدو وحشت، نگاهی به افسانه انداخت. با دیدن چهره اش یک لحظه مکث کرد و گازی از گوشه ی لبش گرفت؛ بعد،دوباره خندید اما اینبار خنده ی محو و معذبی فقط گوشه ی لبش جا گرفته بود. -داری بازی می‌کنی بامن،مگه نه؟! ولی الان دارم بهت اخطار میدم سپیده زده و وقت بازی تموم شده ـ صدایی از طرف اون جسم بی جون در نیومد که کلافه درحالی که هنوز همون لبخند روی لبش بودو ترس هم توی وجودش می‌درخشید، یکم بهش نزدیک شد.. قسمتی از موهاش و کنار زد و لب زد: -افســـانه،بسه دیگه! بلند شو،کمتر ناز کن؛ تکخنده ای زد. ـ مادرم همیشه می‌گفت،ناز کش داری ناز کن.. توهم الان داری بازیم میدی، آره...همش بازیه...ـ دستی به موهاش کشید و آروم نجوا کرد: میگم چرا من نبردمت رو تخت بزارمت؟! راستی چرا سرت خونیه؟! دستی به گونه یه سرد و یخ زده با افسانه کشید‌. ـچجوری وقتی مردی بازم آنقدر زیبایی!؟ـ, ناخواسته دوباره شروع کرد به قهقهه زدن که اینبار صدای قهقهه هاش با بغضی که از ساکت بودن افسانه تو گلوش نشسته بود خفه شد.. مثل پسر بچه ای که مادرش و گم کرده باشه زار میزد و افسانه حتی نیم سانت تکون نمی‌خورد... وسط هق هق کردناش لب زد: -تفصیر خودته دیگـ چقدر بهت گفتم اسم اون مرتیکه رو به زبون نیار،نگفتم؟!- دوباره هق هق کرد. -هعی گفتی رهام،رهام،رهام.. منم نفهمیدم چیکار میکنم،ـ نفس عمیقی کشید.. سرش و جلو برد،دقیق کنار گوش افسانه.. با صدای لرزونش پچ زد: ـ ولی تو داری باهام بازی میکنی،همیشه وقتی دعوامون میشد اینطوری میکردی،الانم ناز میکنی،ولی ناز کردنم حدی داره دیگه مگه نه؟!ـ بعد از تموم شدن حرفش باز قهقهه زد، قهقهه ای که آنقدر تلخ و تیره بود که همون سکوت مرگبار خونه می ارزید به این طور خندیدنا.... بعد از یک ربع خندیدنش با همون صداش که حالا نحسی از سرروش می‌بارید لب زد: ـ تو که نیومدی روتخت،ولی من کنارت اینجا می‌خوابم..ـ بعد دوش تا دوش افسانه دراز کشید و کنارش خوابید؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کی بود امشب پارت میخواست؟!✨✨🙏🏻💘
خدایی کار زشتی کردین لف دادین ولی خب پارت میدم بهتون
«میدونین ریپم یا باید بگم؟!» حقیقتا تنبلی بد دردیه🙏🏻🙏🏻🙏🏻😭🗣️
داداش دست خط منو هنگام نوشتن پارت ها ببینی کلا رمان و می‌زاری کنار عزیزم😭😂🗣️🚮
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_✯بـراے آخـَرین بار✯_ «» تابآنِ هادیآن: با رفتن نعنا انگار یکی اکسیژن بدن منم کش رفت.؛ چند دقیقه ای بود ك،هنوز همونجا توی زمین چمن نشسته بودم و امیر هم بالا سرم بود. هیچکدوم مون حرفی نمیزدیم نمیدونم اونم به مثل من بود،یا منو درک میکردو بخاطر من لبشُ و به حرفی تر نمی‌کرد..، ولی به هرحال تنها گوینده ای بین ما دونفر وجود داشت باد بود.. که جسور،بین شاخ برگ درخت ها و موهای من میپیچید.. نگام میکرد! شیرینیِ عسل نگاش،تک تکِ اعضای بدنم و نوچ کرده بود..، ولی خب کی جرعت داشت سرشُ بالا بیاره..،؟! منطق حکم میکرد که بشینم سرجام و دنبال شر نگردم؛ چون مطمعن بودم اگه بیوفتم تو عسل چشماش هرچقدر هم دست و پا بزنم هیچ جوره نمیتونم بیرون بیام.. و همچنین از دیشب ك بی مهابا خودم و توی بغلش انداخته بودم واقعا خجالت می‌کشیدم و یه طورایی روم نمیشد توی چشماش نگاه کنم. آدمی نبودم ك زیاد محدودیت داشته باشم ولی بغل اون فرق داشت..؛ اصن انگار اون کلا فرق داشت،! جنس نگاهش،کاراش،حرفاش و حتی لقب هایی که با وجود آشناییت کممون بهم میداد نمیخوام مبالغه کنم،ولی فرق داشت،چون فقط اون بود که من می‌تونستم دستش و بگیرم و با خیال راحت باهاش برم زیر بارون.؛ نگاهی به دسته گل عروس که تو بغلم بود انداختم.با به یاد آوردن ترکیب سفیدی این گلا و پوست برنزه ی دستش و رگای برجسته اش، یکدفعه لبخندِ عریضی از ذوق روی لبم نشست؛ خب،باید بگم ك نمیشد؛ ده دقیقه بود که همش زور میزدم نگاش نکنم،ذوقی از خودم نشون ندم و چمیدونم آروم باشم... ولی باید اعطراف کرد که این آدم آنقدر منو می‌شناخت که نمی‌تونستم در برابرش نقابی روی صورتم بزارم و احساساتم و پنهون کنم؛ فکر میکنم ذهنم و خوند، چون چند قدم جلو اومد و کنارم نشست. ـالان حتما داری پیش خودت میگی این پسره ی خل ساعت هشت صبح اینجا چیکار میکنه مگه نه؟!ـ با صداش به خودم اومدم. سرم و آروم بالا آوردم و نیم نگاهی بهش انداختم.اما طولی نکشید که این نیم نگاه ساده به نگاه کش داری تبدیل شد. نور آفتاب به قشنگ ترین حالت ممکن روی صورتش نشسته بود و باعث درخشیدن بیشترِ طلایی های موهاش شده بود. همون طور که هنوز نگاش میکردم در جواب حرفش لبخند محوی زدم و به بالا انداختن شونه هام اکتفا کردم.، که یکم بهم نزدیک تر شد و لب زد: -اگه بگم از دیشب تا حالا یدقع چشم رو هم نزاشتم باور میکنی؟! رنگ نگام به نگرانی تغییر کرد، بالاخره زبون باز کردم و آروم نجوا کردم. _برای چــی؟! لبخند مهربونی زد بهم خیره شد،. بعد قبل از اینکه من به خودم بیام دستشُ بین موهام فرو برد. ـ برای این،ـ شک زده نگاهش کردم که اخم ساختگی ای کردو بعدش لبخند محوی کنج لبش کاشت و کنار گوشم پچ زد. -ایطوری نگام نکن،خب چیکار کنم؟! دستم عادت کرده بین موهای یه بنده خدایی گم بشه،حالا بماند که اون بنده خدا محل س..گ بهم نمیزاره.؛ باحرفش خنده ی آرومی کردم. دروغِ بگم از نوازش های دستش بین موهام خوشم نمیومد.، انگار از دیشب منم یه طورایی عادت کرده بودم به نوازش کردن موهام به دست اون..؛ نگاه دوباره ای به دسته گل کردم و لب زدم: _این،خیلی قشنگه،مرسی ازت‌. بازم باهمون صدای بم و مهربونش کنار گوشم زمزمه کرد: ـ قشنگ ك شمایی، ولی این گل خیلی شبیهته.. نا باور،خنده ی آرومی کردم. _ شبیه من؟ از چه نظر؟! دستش و از بین موهام بیرون آورد. اول آروم با حرکات دستاش موهام و صاف کرد و بعد،یه تیکه ی کوچیک از دسته گل جدا کرد و پشت گوشم گذاشتش. دستش و زیر چونه اش جا داد و لب زد: ـ ریزه می‌زه اس،سفیده،ساده اس وبی سر صدا ؛ نمی‌خواد چیزی و به رخ بکشه ولی با همون بی سر صدایی کار خودش و می‌کنه.! بعد آروم لپمُ کشید و ادامه داد: - و،مهم تر از همه مثل شما خاصِ شیرینک! و به دست هرکسی نمی شینه..،
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ـ+ بعد آروم لپمُ کشید و ادامه داد: - و،مهم تر از همه مثل شما خاصِ شیرینک! و به دست هرکسی نمی شینه..،