_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«ورقِ_چهلُ_هشتم»
پشت لبخند های حرص درار لیا سری تکون دادم و دستی به صورتم کشیدم؛
باورم نمیشد،!
یه ذره بچه با نیم وجب قد داشت کاری باهام میکرد که علی دایی با استقلال نکرد..
این سومین گلی بود که ازش میخوردم.؛
تا یکم توپ دستم میوفتاد و تازه میخواستم لِم بازی و زمین چمن و بفهمم با دوتا دریبل ریزو یه فیکِ بدن تمیز، توپ و از دستم درمیوورد.
و بدبختانه حتی این وسط هم،
بااینکه داشت آبروم میرفت، ولی بازم حواسم پیِ فرفری های موهاش بود و نمیتونستم از لپ هاش ك بخاطر گرما و دویدن زیاد گل افتاده بود چشم بردارم.
نفس عمیقی کشیدم و دکمه ی اول پیراهنم و باز کردم؛
همون طور که رد صورتش و با نگام میگرفتم آروم جلو رفتم و سعی کردم پرسش کنم اما،قبل از اینکه اصن پام برسه توپُ کشید زیر پاش و کاری کرد
فقط سایه اش دنبال کنم؛
آره بازم به سرعت برق و باد توپ و جمع کرد.!
دوباره خواستم طرفش برم ك شاید خدا کرمی کنه و بتونم توپ از زیر پاش دربیارم،ولی ایندفعه قبل از اینکه قدمی طرفش بردارم نیم نگاهِ کوتاهی به دروازه انداخت و با یه شوت بغل پا توپُ فرستاد همونجا که گُلر فقط میتونست نگاه کنه و حرص بخوره!
روی زانو هام خم شدم و نفسمُ فوت کردم؛
دونه های درشت عرق از گوشه به پیشونیم شروع به ریزش کرده بود و از نفس افتاده بودم.
+ببین تو اصن جلو نیا...
من خودم زد حملت و جمع میکنم!
با شنیدن صداش سرم و بالا آوردم که با چشمای شیطون و لبخند دندون نماش روبرو شدم؛
دیگه نتونستم جلو خندم و نگهدارم..
حالم عجیب بود،همزمان به عنوان کسی که تقریبا موهاش و توی فوتبال دیدن و بازی کردن سفید کرده بود هم حرص میخوردم وهم از آنقدر خفن بودن و قشنگ بازی کردنش کیف میکردم و هم بادیدن نفس نفس زدنشُ لپای گل افتاده اش ضعف میکردم.
خب،لیا واقعا معرکه بود؛
آدم از همون ثانیه ی اول میفهمید از اونا نیست ك الکی فقط توپ بزنه،بازی میفهمه!
یه شماره ده کوچیک بود که همزمان با توپ مغز آدمم بازی میداد..
آروم ردش و با چشمام گرفتم؛
پشتش به من بود و،همون نقطه ی زمین وایساده بود و روپایی میزد.
لبخندِ محوی زدم و نوچی زیر لب زمزمه کردم؛
اینطوری نمیشد...
آروم روی پیشونی ام خاروندم و با همون لبخند قدم هامُ طرفش برداشتم.
بهش رسیدم،
یه لحظه مکث کردم و یکدفعه دستامُ محکم از پشت دور کمرش حلقه کردم و به خودم چسبوندمش؛
هین آرومی کشید که باعث پر رنگ تر شدن لبخندم شد..،
راضی از خلع سلاح کردنش، توپُ از بین پاش بیرون کشیدم و بعد از به رو کردنش از روی زمین بلندش کردم و روی هوا نگهش داشتم؛
نگاهِ عمیقی بهش انداختم پچ زدم:
_تو چطوری انقدر خفنی بچه؟!
خنده ی آرومی کرد و آروم نگاهش ازم گرفت..
که زیر لب جانمی زمزمه کردم که توی صدم ثانیه تغییر مود داد و شاکی لب زد:
+فکر نکنیا،الان مثلا خیلی هیلمنی منو عین گونی سیب زمینی برداشتی بلند کردی.
من نخواستم ضایع بشی وگرنه بلندت میکنم مثل رستم میرنمت زمین..
قهقهه ی بلندی زدم.
-بعله بعله،میـــدونم.
سری تکون داد و بعد گردنش و کج کرد و لب زد:
-پس خب بسه دیگه منو بزار زمین به بازیم برسم.
با دست راستم نگهشداشتم و با دست دیگه ام پیشونی ام خاروندم.
بعد به قول خودش مثل گونی سیب زمینی روی شونه ام انداختمش و زیر لب زمزمه کردم:
_ببین تا الان تو منو بردی،حالا نوبت منه!
هدایت شده از صــدای تو گلو خفهـ شده؟!=)
-+
من چـــای میریزم،گُنْاهَم را بریزی..
یك جا تمامِ اشتباهـم را بریزی.
مَن عالمی دارم اینجـا با رقیهـ
هروقت دستم سوخت،گــفتـم یا رقَیّهـ=))))
هدایت شده از تْابآن دیگهـ نــوری نَداره=)
ـاین روزا اگر قابل دونستین نازنینِ تابآن هم دعا کنید،مرسی بابونه هاـ=))))))
امروز براتون دوتا پارت دارم اصن اوفففف منتظر باشید خانومیا🗣️🍓💘✨
هدایت شده از صــدای تو گلو خفهـ شده؟!=)
روز دختر خانومای زیبآ،فرخنده باد💘✨🍓
_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورقِ_چهل_نهم»
راوی:
بعد از نیم ساعت نشستن روی صندلی های آهنی و سردِ پزشک قانونی،با کلافگی از جا بلند شد؛..
کاسه ی صبرش سر اومده بود،خسته شده بود ولی نه از غم و عذاب وجدان!
از کش دادن ها و زمان مصرف کردن های پیش از حد پزشک...؛
حالا،فقط بعد از چند ساعت..
دیگه حتی،به اندازه ی سر سوزنی از خونی که دیشب ریخته بود ترسی نداشت.
افسانه هم مثل آدم های دیگه ای که خونشون و ریخته بود..
چیز جدیدی نبود..
عادت داشت،
به عقیده اش همه ی آدم ها وقتی پرو میشدن و براش بلبل زبونی میکردن، بالاخره باید یه طور خفه خون میگرفتن!
انتخاب هم دست خودشون بود،یکی با پول آروم میگرفت و یکی هم با گلوله؛
افسانه هم با دوتا گلوله خفه خون گرفت.
و فرهاد حالا بیخیال تر از هر زمان دیگه ای قافل از ترس های چند ساعت پیشش توی راهروی پزشک قانونی قدم میزد؛
آثار الکـ..lی که صبح بالای سر افسانه خورده بود هنوز توی بدنش بود و اعصابش و بهم ریخته بود؛
عصبی بود،ونزدیک بود این عصبی بودنش کار دستش بده؛
عصبی بود
چون نتونسته بود جسد افسانه رو مثل باقی بسوزونه..
وحالا به قولی،علاف پزشک قانونی و بازی هاش شده بود!
دستی به فکش کشید و یا بی حوصلگی طرف در اتاق رفت؛
با غیض دستگیره ی درو پایین کشید؛
بعد، با پا در نیم باز و کامل باز کرد و وارد اتاق شد؛
نگاه مرموزش، ك چهره ی نفرت بارش و منفور تر میکرد به پزشک انداخت..
لبخند کثیفی گوشه ی لبش کاشت و قدم های آرومش و طرف پزشک که ترس از فرهاد و دو نره قول پشتش تمام جونش و گرفته بود برداشت؛
نزدیکش شد؛ انگشت اشاره اشُ نوازش وار روی سینی ای که وسایل جراحی روش قرار داشت کشید..
بعد،مرموز گردنش و کج کرد و با لحن کثیفی اسم پزشک و لب زد:
ـ علیِ رهنما..
کم خودت و مارو اذیت کن علی آقا!
چیه تو این پرونده ها که اینطوری هم خودت و عذاب میدی هم مارو؟!ـ
بعد از حرفش قهقهه ای زد که صدای خنده ی آدم های پشت سرشم بلند شد؛
پزشک وحشت زده از شدت وقاحتشون خواست حرفی بزنه،ولی قرار گرفتن انگشت فرهاد روی دهنش به معنی ساکت صداش برید؛
بعد درحالی که ته مونده ی خنده توی صورتش باقی مونده بود زمزمه کرد:
-حیف شما نیست آقای دکتر که سر کنجکاوی کردن واسه یه موضوع مسخره بری زیر خروار ها خاک؟!
باباجوون برای تو خیلی زوده این چیزا-
مرد پشت سرش بادی به غبغب اش انداخت و با صدای نکره اش داد زد:
+جوجهـ ملتفت میشی آقا چی میگه یا یه طور دیگِ حالیت کنـــم؟!
فرهاد قهقهه ای به رنگ پریده ی پزشک زد کمی مکث کرد و بعدگردنش و طرف پشتش چرخوند .
ـ