هدایت شده از صــدای تو گلو خفهـ شده؟!=)
-+
من چـــای میریزم،گُنْاهَم را بریزی..
یك جا تمامِ اشتباهـم را بریزی.
مَن عالمی دارم اینجـا با رقیهـ
هروقت دستم سوخت،گــفتـم یا رقَیّهـ=))))
هدایت شده از تْابآن دیگهـ نــوری نَداره=)
ـاین روزا اگر قابل دونستین نازنینِ تابآن هم دعا کنید،مرسی بابونه هاـ=))))))
امروز براتون دوتا پارت دارم اصن اوفففف منتظر باشید خانومیا🗣️🍓💘✨
هدایت شده از صــدای تو گلو خفهـ شده؟!=)
روز دختر خانومای زیبآ،فرخنده باد💘✨🍓
_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورقِ_چهل_نهم»
راوی:
بعد از نیم ساعت نشستن روی صندلی های آهنی و سردِ پزشک قانونی،با کلافگی از جا بلند شد؛..
کاسه ی صبرش سر اومده بود،خسته شده بود ولی نه از غم و عذاب وجدان!
از کش دادن ها و زمان مصرف کردن های پیش از حد پزشک...؛
حالا،فقط بعد از چند ساعت..
دیگه حتی،به اندازه ی سر سوزنی از خونی که دیشب ریخته بود ترسی نداشت.
افسانه هم مثل آدم های دیگه ای که خونشون و ریخته بود..
چیز جدیدی نبود..
عادت داشت،
به عقیده اش همه ی آدم ها وقتی پرو میشدن و براش بلبل زبونی میکردن، بالاخره باید یه طور خفه خون میگرفتن!
انتخاب هم دست خودشون بود،یکی با پول آروم میگرفت و یکی هم با گلوله؛
افسانه هم با دوتا گلوله خفه خون گرفت.
و فرهاد حالا بیخیال تر از هر زمان دیگه ای قافل از ترس های چند ساعت پیشش توی راهروی پزشک قانونی قدم میزد؛
آثار الکـ..lی که صبح بالای سر افسانه خورده بود هنوز توی بدنش بود و اعصابش و بهم ریخته بود؛
عصبی بود،ونزدیک بود این عصبی بودنش کار دستش بده؛
عصبی بود
چون نتونسته بود جسد افسانه رو مثل باقی بسوزونه..
وحالا به قولی،علاف پزشک قانونی و بازی هاش شده بود!
دستی به فکش کشید و یا بی حوصلگی طرف در اتاق رفت؛
با غیض دستگیره ی درو پایین کشید؛
بعد، با پا در نیم باز و کامل باز کرد و وارد اتاق شد؛
نگاه مرموزش، ك چهره ی نفرت بارش و منفور تر میکرد به پزشک انداخت..
لبخند کثیفی گوشه ی لبش کاشت و قدم های آرومش و طرف پزشک که ترس از فرهاد و دو نره قول پشتش تمام جونش و گرفته بود برداشت؛
نزدیکش شد؛ انگشت اشاره اشُ نوازش وار روی سینی ای که وسایل جراحی روش قرار داشت کشید..
بعد،مرموز گردنش و کج کرد و با لحن کثیفی اسم پزشک و لب زد:
ـ علیِ رهنما..
کم خودت و مارو اذیت کن علی آقا!
چیه تو این پرونده ها که اینطوری هم خودت و عذاب میدی هم مارو؟!ـ
بعد از حرفش قهقهه ای زد که صدای خنده ی آدم های پشت سرشم بلند شد؛
پزشک وحشت زده از شدت وقاحتشون خواست حرفی بزنه،ولی قرار گرفتن انگشت فرهاد روی دهنش به معنی ساکت صداش برید؛
بعد درحالی که ته مونده ی خنده توی صورتش باقی مونده بود زمزمه کرد:
-حیف شما نیست آقای دکتر که سر کنجکاوی کردن واسه یه موضوع مسخره بری زیر خروار ها خاک؟!
باباجوون برای تو خیلی زوده این چیزا-
مرد پشت سرش بادی به غبغب اش انداخت و با صدای نکره اش داد زد:
+جوجهـ ملتفت میشی آقا چی میگه یا یه طور دیگِ حالیت کنـــم؟!
فرهاد قهقهه ای به رنگ پریده ی پزشک زد کمی مکث کرد و بعدگردنش و طرف پشتش چرخوند .
ـ
_✯بـراے آخـَرین بار✯_
«#ورق_پنجاهم»
راوی:
آروم لب زد:
ـ بابا نکن بچه میترسه!ـ
و دوباره نگاهی به صورت وحشت زده ی پزشک انداخت.
کمی بهش نزدیک تر شد،طوری که بوی الکــ..l دهنش توی صورت پزشک میزد؛
دستش و جلو برد و با تحقیرانه ترین حال ممکن یقه ی روپوش پزشک که خمیده شده بود و آروم صاف کرد؛
-نگران نباش کاریت نداره؛
البته،اگر این بازیِ موشکافی و تمومش کنی و یه امضای کوچولو زیر اون پرونده بزنی.
با لبخند مرموزش که خیلی وقت بود روی لبش ماسیده بود پلکی به معنی آره زد و ادامه داد:
کارت اصلا سخت نیست،مگه نه دکتر؟!
پزشک نفس عمیقی کشید و آب دهنش و به سختی قورت داد:
+خیلی چیزای این پرونده مبهمه..
م..من فقط دنبال حقیقتم،
فرهاد پوزخندِ تیزی زد.
اصلحه ی کلت اش و از توی جیب کتش بیرون آورد و روی شونه اش گذاشت.
ـ حقیفت؟!
میدونی بچه،یه سری میگن حقیقت مثل نوره؛
همیشه راهش و پیدا میکنه..
دستش و توی سینیِ جراحی برد و قیچی ای از توی سینی برداشت؛
قیچی و بهم زد و لب زد:
ـولی حقیقت این پرونده؟!ـ
دستی به بینی اش کشید و...
ـ حقیقت این پرونده عین پوسته ی نازک تخم مرغِِ،یه فشار کوچیک،.... یه سرکشی نابجا میتونه همه چی رو به فنا بده!
میدونی حقیقت این پرونده چیه؟!
این خانوم نسبتا محترم از روی حماقت،دوتا تیر به خودش شلیک میکنه و...،
بعدتمام.
ریق رحمت و طوری سر میکشه که وسطش، تو گلوش گیرمیکنه!
پزشک با دیدن اصلحه ی روی شونه اش، لرزش عجیبی که به تنش افتاده بود و پنهون کرد،.
دستی به گردنش کشید تا راه نفس نداشتش باز بشه.
+جناب،م..من فقط دارم و..وظیفه ام انجام میدم،
زاویه ی شلیک،مح..ل جراحت همشون با چیزی که ش...شما میگین مُتِ..مُتِـــــــ...
به جای پزشک فرهاد با پوزخند لب زد:
متفاوت!
نمیری حالا بچه جون؛
بعد اصلحه رو از روی شونه اش برداشت و با سر اصلحه گردن دکتر و نوازش کرد.
با پوزخند ادامه داد:
وظیفه؛
وظیفه چیز خیلی قشنگیه بچه جون!.ولی یادت باشه،دنیا خیلی بی رحم تر از اون چیزیه که تو کتاب دینی مدرسه ی تو نوشته شده؛
اصلحه رو روی گودی گلوی پزشک فشار داد.
-پسر،من اعصاب بچه بازی ندارم..-
همونطور که اصلحه رو روی گردنش فشار میداد پاکت پولی از جیب شلوارش بیرون آورد و با انگشتش روی میز هل داد؛
بعد اصلحه رو از روی گردن پزشک برداشت؛جای سر اصلحه رد قرمزی روی گردنش انداخته بود.
ـ این بخاطر اون زحماتیه که واسه تدارکات اون مرحومه کشیدی،..
چون میدونم این ور اون ور کردن جنازه خیلی سخته!
بعد اصلحه رو توی جیبش قرار داد به طرف در رفت؛
ـ فردا که داری دست خط مینویسی واسه بالا دستی هات،یادت باشه ندیدن حقیقت بزرگ ترین خدمتیه که میتونی به خودت بکنی؛