-✯برای آخـَرین بار✯ـ
«#ورق_پنجاهـ_هفت»
تابآن هادیآن:
نفسم و با لبخند توی هوا فوت کردم و روی کاناپه ولو شدم.ساعت چهارِ صبح بود و از خستگی چشمام میسوخت،ولی نمیتونستم بخوابم.تایکم چشمام روی هم میرفت با به یاد آوردن امشب و امیر مثل فشنگ از جام میپریدم و با دستام صدای جیغم وکه از شدت
ذوق بلند میشد خفه میکردم.؛.
نمیدونستم واقعا باید چی بگم، ولی میدونم ثانیه به ثانیه ی امشب،مثل خ..ری که بهش تیتاب دادن ذوق کردم .
دست راستم و بین موهام فرو بردم وبه روشنی صبح خیره شدم.....
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز، خورشیدِ توی آسمون و روشنی صبح انقدر برام لذت بخش و قشنگ باشه..
راستش همیشه اصن این ساعت خواب بودم و نه طلوع خورشید و میدیدم نه دقیق روشنی صبح.ولی الان بنظرم یکی از قشنگ ترین چیزای این دنیا، همین صبح و روشنی اش بود؛
البته،صبحی که شبش و کنار آدم مورد علاقه ات گذرونده باشی!..
نگاهی به عکس امیر که روی بک گراند گوشیم بود انداختم و با لبخند کوتاهی لب زدم:_آخه لامصب،تو چی داری که حتی روزایی هم که با تو شروع میشه یه طور دیگه حال میده،هان؟!»
تک خنده ی آرومی زدم؛
باخودم حرف میزدم،بلند بلند فکر میکردم،الکی الکی ذوق میکردم!
نکنه دیوونه شدم؟!
لبخند محوی زدم.
حتی دیوونه ی اون بودنم،قشنگ بود..
اصن هرچیز و هر کسی که به اون مربوط میشد قشنگ بود.
حتی جنون،
وقتی واسه اون بود دیگه جای فکر نمیداشت..
سرمُ و به دسته ی مبل تکیه دادم بازم مشغول تماشای خورشید شدم.
من امروز اولین ب.و.س.ه ام رو با
عزیــز ترین ودوست داشتنی ترین آدم زندگیم تجربه کردم.؛درحالی که خورشید شاهد دوست داشتنمون بود و با پرتوهاش گرممون میکرد.
لبخند پهنی روی لبم نشوندم.
الان اگر از شدت ذوق حتی میمردمم کم بود؛
با همون لبخند خمیازه ی کوتاهی کشیدم و همزمان قفل گوشیم و باز کردم و توی پیوی امیر رفتم.
از حالت دراز کشیده بلند شدم ونشستم..
آنلاین بود؛
کمی مکث کردم...
از تو لپم و گاز گرفتم وآروم تایپ کردم...
-امشب خیلی خوب بود مرسی:)
در کسری از ثانیه تایپینگ شد .
+این مرسی خیلی ارزون بودا خانوم خانوما،
کم کمش باید دوتا عاشقتم هم روش میزاشتی.
قهقهه ی آرومی زدم وموهام و سمت بالا هدایت کردم.
با خنده پررویی نثارش کردم و خواستم دوباره دراز بکشم ،که صدای زنگ گوشیم بلند شد.
درحالی که هنوز خنده روی لبم بود آیکون سبز و فشار دادم و گوشی و روی گوشم گذاشتم.
+سرکار خانوم لیا کریمی؟!
سرم و کج کردم،کمتر کسی منو با این اسم صدا میکرد..
._ب..بله خودم هستم،بفرمایید!؟
+سرکار خانوم معذرت میخوام ما طبق درخواست جنابِ فرهاد کریمی تا الان از تماس با شما خودداری کردیم.ایشون امضای نهایی فرمِ تحویل پیکر و انجام دادن.
لبخند روی لبم ماسید،ضربان قلبم از افکارِ سیاهی که یکدفعه به مغزم فشار آورده بود بالا رفت.این چی میگفت؟!
خواستم زبون باز کنم حرفی بزنم که با لحنی انگار میخواست دلسوزی کنه ادامه داد.
_سرکار خانوم،مافقط تماس گرفتیم بهتون اطلاع بدیم پیکر مادرتون حدودِ چند ساعته که از سردخونه ترخیص شده و طبق درخواست جناب کریمی درحال انتقال به بهشت زهرا برای مراسم تدفین فوری است
شما اگر......
خواست حرفشُ ادامه بده که یکدفعه از شدت شوک قهقهه ی بلندی زدم. کل تنم میلرزید،طوری که نگهداشتن گوشی توی دستم سخت بود..بریده بریده درحالی که هوارو میبلعیدم لب زدم:
_ش.ما شما اشت..اشتباه میکنید دیگه مگه نه؟!..اشتباه گرف..تین،آره آره...اصن امکان نداره
+میدونم خیلی براتون سخته ولی..
با داد بلندی که کشیدم سوختن گلوم و شک شدن مرد پشت خط و حس کردم و پشت بندش نعنا و مهران هم سمتم اومدن.
_بفهــــم حرف دهنت و مرتیکهــ
این چیزی که داری میگی اتفاق ساده ای نیست که ساعت چهار صبح الکی الکی بگی مادر من فوت کرده....
واسه چی زر مفـــــــــت میزنی؟!
با لحن کلافه ای زمزمه کرد:
+مگه مادر شما،خانوم افسانه پاکرو نیست.؟!
به وضوح تیر کشیدن شقیقه هام و حس میکردم و از شدت فشار عصبی رگای پیشونی ام برجسته شده بود.لرزش تنم ثانیه به ثانیه بیشتر میشد.
+ایشون برای تدفین فوری به بهشت زهرا منتقل شدن،خودتون میدونید.
وبعد صدای بوق ممتد توی گوشم پیچید..
«ادامه ی ورق پنجاه و هفت»
با تکرار حرفش،انگار تازه به خودم و اومدم و فهمیدم چه خاکی روی سرم ریخته شده|
دیگه تنم نمیلرزید؛
مثل یه تیکه گوشت،
بدون هیچ واکنشی به روبرو خیره بودم.
گوشی توی دستم مونده بود،نه افتاده بود نه شکسته بود فقط مثل یه تیکه سنگ سرد بین فشار کم انگشتام مونده بود.
کلمه «تدفین فوری» آنقدر توی سرم چرخید، که آخرش به یه خلأ سیاه تبدیل شد.
بدنم به طرز وحشتناکی بی حس شد.
انگار که تک تک عضلاتش و از کار انداخته باشن؛با حس بالا نیومدن نفسم چنگی توی سینم زدم و ولی بی تأثیر بود.
از شدت تنگی نفس،مردمک چشمام به طرف بالا چرخید.بچها طرفم دویدن اما قبل از رسیدنشون بهم روی سرامیک ها پهن شدم و سرم به سرامیک برخورد کرد.
فکم طوری قفل شده بود،که صدای سابیده شدن دندون هام ومزه ی مزخرف خون و حس میکردم..
بدنم روی زمین کوبیده میشد و از دهنم کف میومد.با افتادن تو بغل نعنا و حس سیلی هایی که مهران بهم میزد،مردمک های چشمم پشت نگاه خیس از اشک مهران ثابت موند.
بعد از چند ثانیه ثابت نگاه کردن،
گردنم ناخودآگاه کج شد و سیاهی متلق.؛
آقا میخوام زجه زدنتون و ببینم🗣️🙏🏻
نه نه شــــوخی کردم فقط میخوام بدونم نظر بابونه هام راجب به همچین تضادی وسط رمان چیه💘✨🙌🏻
خب دوستان و یاران همیشه مؤمن،من قول شـــرف میدم که اگه فوتبال و اسپانیا ببره بهتون دوتا پارت تپلِ جنجالی میدم عشق کنینننن🗣️🙌🏻✨💘
فقط دعا کنید اسپانیا ببره😭😭🗣️
-✯برای آخـَرین بار✯ـ
«#ورق_پنجاه_هشت»
امیـــر مقاره:
با تابش بی انتهایِ،نور خورشید روی چِشُ چالَم پلکام و به هر زور و زحمتی که بود، از هم فاصله دادم..
در کسری از ثانیه با باز کردن چشمام تهِ چشمام سوخت ودردِ عجیبی که حاصل از بیخوابی بود ،توی شقیقه ی راستم پیچید که بلافاصله پلک هام و روی هم فشار دادم.
دستم و طرف چشمام بردم و در حالی که از سردرد روی پیشونی ام اخم نشسته بود مشغول ماساژ دادن چشمام شدم.،که با شنیدنِ صدای مامان درحالیکه یه کوه لباس روی سر و کله ام مینداخت مثل فرفره از جام پریدم و زیر لب یا ابلفضلی زمزمه کردم..
ـ اینااهااا،عامل همه ی بدبختی های من اینجا کپـــــیدهههه،بیا آقا رهام بعد هِی تو برگرد بگو چرا الکی خودت و ناراحت میکنی..
آقااااا شب میره صبح میاد خونه،معلوم نیست اصلا داره چیکار میکنه با زندگیش
ماهم از صبح بشور بساب برو،دو کلمه حرف با ما نمیزنه انگار نه انگار هم مادری وجود داره اینجااااا..... ـ
و با پرتاب شدن تیشرتم روی ملاجم حرفش نصفه موند.. چند بار پشت هم پلک زدم و روی پیشونیم و خاروندم تا یکم مغزم لود بشه و بفهمم دور برم چه خبره که این دفعه با صدای بلند تری رو به رهامی که از خنده داشت روده بر میشد، داد زد:
_بیااااا نگاش کن مرتیکه زردِ قناریووو
بعد تو میگی باهاش حرف بزن،اصن الان نمیفهمه من چی میگمم اصن واسش مهم نیستتت من چی میگم توجه نمیکنهههههه به مننننننن..
همشم داره خودش ومیخارونه معتاد شد رفتتتت بچممم، خـر بودنش کم بوددد الان باید با هرئیونی بودنش هم کنار بیامممم آخه خدااااا،تو که میدونی چیزی تو تربیت این الاقققق کم نذاشتممممم ـ
خواستم حرفی بزنم اما به جاش خمیازه ی عمیقی کشیدم و خیره مثل ا.س.ک.ل.ا به مامان نگاه کردم،واقعا از شدت خستگی یه کلمه هم از حرفاش نمیفهمیدم و تا میومدم حرفی بزنم این خمیازه ها نمی ذاشتن..
با بلند شدن دوباره ی صدامامان؛
رهام درحالی که از خنده قرمز شده بود تو چارچوب در وایساد.
مامان با دیدن نگاهم ،حرصی در حالی که داشت توی کمدم «البته اگه بهش انجمن شکنجه ی لباس های رنگ تیره بگم بهتره» مرتب میکرد لب زد:ـ هااااا چیه اینطوری نگام میکنییی؟!
حتما الان میخوای بگی ویلــم کـــین مــامــان،ویلم کییننننن «ادامُ درآورد بعله»..ـ
موهای ابریشمیِ قشنگشُ که، فرق کج واکرده بود وبه سمت راست هدایت کرد و ادامه داد:
-بابد بگم ولت کردمممم،ولت کـــــردم که اینطوری بی کار ،علاف،حمالللللل، نفـــلهـ،بدبخت،بی چاره، فلک زده ،فقیررر،مجرددد
داری میچرخیییی.
ولت کــــردم که ایطوری شدییی،آرـه ـ..
چشمام از این گرد تر نمیشد خواستم بگم من که حرفی نزدم که با پس گردنیِ بی هوایی که رهام بهم زد به معنای واقعی کلمه برق از چشمم پرید.رهام درحالی که خندش و قورت میداد زمزمه کرد:
+حماللل واسه چی آنقدر این خواهر مارو اذیت میکنی هااا؟! بزنمت بری آفریقا با برف بعدی بگردییی نفلههه؟!
بی توجه به رهام دستم و جای پس گردنی گذاشتم.خودمونیم هرچی بود سرحالم آورد.
پس تلافی کردن و کنار گذاشتم و طرف مامان قدم هام و تند کردم،فقط دوسه بار به خاطر گیج رفتن سرم نزدیک بود ناخون پام بره تو گوشم..
با رسیدن کنار مامان بی هوا ب.و.س.ه ی عمیقی،روی موهای صافش نشوندم..
_آخه هیلدا بانو دور شما بگردم من،الهی این رهام پیش مرگت بشه من واست تیکه تیکه..
شما چجوری غر غر هاتم قشنگننننن؟!
با شنیدن حرفم در حالی که داشت لبخندشو پنهون میکرد دستش و روی قفسه ی سینم گذاشت و هل آرومی داد.
ـ بــــرو بروووبچههه،واسه من نُزول کباب بازی درنیار که میزنم شل و پلت میکنمااا.
با خنده سرم و کج کردم و لب زدم:
ـ شما دلت میاد پسرت،که حالا اگه خدا بخواد قراره چند ماه دیگه داماد بشه رو بزنی؟!
با درک حرفی که زدم خودم یه ثانیه گرخیدم اما متاسفانه یا خوشبختانه گندو زده بودم.
با درموندگی، نگاهم و به سقف دادم تا حداقل کمتر ضایع شم که صدای هیلدا و پاکف زدن ها و صد امتیاز گفتن های رهام قاطی شد.
ـ عاااااااااااا بگوووووو،میگم چرا این الاق چند وقته کم پیداسسسس شما واسه خودت پیدا کردی باغِ گلــــستون مادرت هم قراره بفرستی ق.ب..ر.ستوووون نه؟!
با به یاد آوردن کامل این ضرب المثل تکخنده ای زدم و آروم لب زدم،:
-عه هیلدااااا بانو این چه حرفیه میزنی،نبینم از این حرفا هااا.
بی توجه به حرفم انگار که یکدفعه چیزی یادش اومده باشه نزدیکم اومد و با لبخند یهویی ای که الان ازش بعید بود لب زد:ـ حالا جون من واقعی حرف زدی؟!
_کدوم حرف؟؛
حرصی بهم خیره شد که قبل از خیس شدن شلوارم آروم زمزمه کردم:
آهان اون ب..له هیلدا بانو واقعیه، واقعیه..
✯ـبرای آخـَرین بار✯ـ
«#ورق_پنجاه_نه»
امیــــر مقاره:
ـ یعنی راس راسی توی جوجه میخوای آدم بشی بری سر خونه زندگیت؟!
با به یاد آوردن لیا لبخندی زدم و سرم و به معنی آره تکون دادم،.
که ،یکدفعه با ذوقی که نمیدونم از کجا اومده بود دادزد:ـ خبببب،خببببب
کی هست این عروس قشنگممم ببینمش..
باخنده نجوا کردم:_مامان واسه خودت میبری می دوزی تنمم میکنی ها،...
ـ یه کلمه باز برگشتم بهت گفتم آدم شدی هوا برت داشت؟! خب واسه چی با دست پس میزنی با پا پس میکشی؟!
+هیلدا،الکی دلت و صابون نزنی ها،..
من این شازده ات و بزرگ کردم ،
از رو شکم سیری یه حرفی زد جدی نگیر بابا..
فحشی زیر لب نثار رهام کردم که از شانس قشنگم مامان شنیدنش .
ویکدفعه،نیشگونی از بازوم گرفت که دادم دراومد.
_آخخخ،مامان به قرآن هرچی زده بودم پرید
دستم و روی بازوم کشیدم و در حالی که صورتم توهم رفته بود پشت نگاه پیروزمندان ی رهام لب زدم:
_کبــــودشد....
مامان یه دستش و به کمرش زد و با خنده ای که قصد پنهون کردنش و داشت گفت:
ـ خب حالا لوس نشو،
فردا پس فردا که سرسامون بگیری،هر روز همه جات کب.وده بازو که هیچه تا..
حرف مامان با قهقهه های رهام که همزمان با قهقهه زدن به درو دیوار میخوررد نصفه موند.
نفسم و تو هوا فوت کردم ودستی به تهریشم کشیدم و انگشت شصتم و گوشه ی لبم گذاشتم ،تا حداقل من نخندم تا فضا دارک تر از این نشه...
اما متاسفانه نگاه های شیطون هیلدا و قهقهه های رهام نمیداشت دو ثانیه مثل آدم بدون هیچ واکنشی وایسم..
بعد از پنج دقیقه مامان به بهانه ی غذا درست کردن، از اتاق بیرون زد. که رهام،
بلافاصله بعد از بیرون رفتن هیلدا پرید درو بست و یدونه هم پس کله ام زد..
عصبی دستم و طرف گردنم بردم و داد زدم
_باباااا،شماهم خواهر برادری شورش و دراوردین به ابلفضل،تا امروز منو راهی بیمارستان نکنین ول کنِ معامله نیستین..
+اولا که از قدیم گفتن پسی که باز است،نزدنش حرام است؛
بعدشم یدقع خف..ه شو بگو نام..وساً اون حرفی که زدی حقیقت داشت یا واسه ساکت شدن هیلدا گفتی؟!
برای دومین بار با به یاد آوردن لیا لبخند محوی روی لبم اومد.دستی به موهام کشیدم،
باورم نمیشه چجوری ممکنه با به یاد آوردن کسی لبخند رو لبت بیاد؟؛
این واسه منی که در حالت عادی به زور میخنده خیلی طبیعی نبودو نشون میداد راست راسکی دل و دادم رفته..
خودم و روی تخت انداختم و چشمکِ صدا داری زدم..
_اون حرفی که زدم از حقیقت هم حقیقت تر بود آقا رهام،
رهام با تعجب ولبخند بهم خیره شد.
یکم مکث کرد و بعد سیلیِ آرومی تو صورتم زد
+مخ دخترِ مردم و زدیا..
وگرنه خرم تورو گردن نمیگیره!
با تموم شدن حرفش قهقهه ای زدم وسرم پایین گرفتم که در حالی که از خنده بریده بریده حرف میزد گفت:
_اون بنده خدا الان دلش و به این استایل و آقای دکتر، آقای دکتر که بهت میبندن خوش کرده، نمیدونه با چی طرفه یکم بعد از هرچی جنس مذکره زده میشه؛,
خنده ای کردم که یکم بعد،رهام وینستن ای روشن کرد و اول کام عمیقی ازش گرفت و بعد تو دهن من گذاشت
+این سیگار کشیدن داره بکش..
درحالی که هنوز لبخند روی لبم بود کامی از سیگار گرفتم.
_خب حالا واسه چی این سیگار از نظرت حاص بود.؟!
شونه ای بالا انداخت.
+خب شاید متاهل شی طرف دوست نداشته باش سیگار بکشی..
خمیازه ای کشیدم.
_نه بابا مشکل نداره.
رهام نمایشی لبش و گاز گرفت و دستش و تو هوا تکون داد
+نچچ،
چشمَم روشن دلم تاریــــک
پس باهم مصرف دخانیات هم دارین..!
یادم باشه اینارو به هیلدا بگم....
تک خنده ای کردم روی پیشونی ام خاروندم..
بعد از چند ثانیه سکوت یکدفعه یه چیزی یادم اومد؛ آخرین پک رو به سیگارم زدم و، توی لیوان آبِ روی دراور خاموشش کردم،یکم دل دل میکردم واسه حرفی که یادم اومده بود ولی خب به هرحال باید میگفتم.مکثی کردم و زبونم و روی لبم کشیدم وبعد آروم لب زدم:
_میگم تو قرار بود تابان وببینی،
دیدیش؟!
رهام با آوردن اسم تابان لبخند محوی زد،چشماش و روهم به معنی آره بست و بعد آزوم زمزمه کرد:
_آره امیر،دیدمش بالاخره بعد از چهارده سال دیدمش؛
بالاخره پیداش کردم..
مثل خودش لبخند زدم.
-کجا بود حالا این دختر دایی ما؟
دستی به موهاش کشید و با ذوق گفت:
+خانوم خانوما فوتبالیستهه؛
یه برو بیایی واسه خودش داره بیا ببین...
بازی اش و میبینی ،باید هرچی بازیکنِ مرده بزاری کنار..
بعد اون لحن ذوق زده اش آروم شد،به گوشه ای خیره شد و لب زد:
+بچه رو معلومه حمایتش نکردن سر فوتبال که تو این سالن مالن های فرعی میچرخه وگرنه با اون بازی ای که من ازش دیدم باید الان تو تیم ملی بانوان باشه.
_خب خودت ایشالا پامیشی میری میگیریش زیر پر و بالت خودت حمایتش میکنی..
با شنیدن حرفم لبخندی زد که آروم ادامه دادم..
_حزف زدی باهاش؟!
«ادامه ی ورق پنجاه و نه»
+راستش نه اصلا نتونستم،یعنی، یعنی هیچ جوره نشد ولی خب مطمعنا این هفته میرم باهاش حرف میزنم..
_خوبه؛
خمیازه ی دوباره ای کشیدم.
_حالا شما عکسی از این دختر دایی ما نداری ببینیم شبیه بچگیاش هست یانه ؟!
رهام گوشیش و روشن کرد و گفت:
+اتفاقا یه عکس ازش یواشکی گرفتم بیا ببین.
توی جام جابه جا شدم وسرم و طرفِ گوشیش خم کردم تا عکس و ببینم.
که یکدفعه،
باچیزی که دیدم خون توی رگام یخ زد و چشام گرد شد....
اخم ناخودآگاه ولی عمیقی روی پیشونی ام نشست .
گوشی و به سرعت برق و باداز دست رهام قاپیدم وضربه ای روی پیشونی ام زدم و چشمام و باز بسته کردم .
امید داشتم اون چیزی که دیدم فقط توهمِ مغزم باشه که این روزا همه رو شبیه لیا میبینه و با همچی یادش میوفته.
اما با دیدن دوباره ی اون عکس فهمیدم واقعی خاک بر سرم شده..
اون عکس یه عکس خیلی قشنگ از لیا بود که وسط زمین چمن نشسته بود و میخندید،.
خاک بر سرت امیر که حتی این وسط هم نمیتونی به زیباییِ خنده اش توجه نکنی.
نفس عمیقی کشیدم.اسید معدم به دل روده ام چنگ مینداخت و چشمام سیاهی میرفت..
مغزم به معنای واقعی کلمه ارور داده بود و درکی از چیزی نداشت .
فقط یه سوال همش تو ی مغزم میچرخید.
اونم اینکه ،یعنی اون لیایی که من میشناختم و جونم به جونش بند بود،همون کسی بود که رهام چهارده سالِ داره از دلتنگیش جون میکنه..؟
دستی به چشمم کشیدم نه،نــه حاجی حتما اشتباه شده..؛ آخه بچه بازی نیست کهههه!
چشمام و تنگ کردم و برای بار چندم به اون عکس خیره شدم.
نمیتونستم باور کنم واقعیه.!
اصلا هیچ درکی از دور و اطراف نداشتم.
با پس گردنی ای که رهام زد به خودم اومدم. حتی نای اعتراض کردن بهش هم برام نمونده بود.چشمام دو دو میزدو شقیقه ی راستم به طرز فجیعی درد میکرد.
+امیر،پسر زنده ای؟!
-ها؟!
+دادا باور کن من پول یه تخت تو تیمارستان و دارما هم خودت میتونی بری هم میتونم زنگ بزنم ببرنت،تروخدا طارف با من نکن..
یکم گنگ نگاش کردم که با صدای نسبتا بلندی گفت:+آخه این چه وضعیه،امیر تابآن برات آشنا است؟! چیزی شده ما خبر نداریم؟!
مشکلی هست؟!
چرا مثل اسکلا خیره شدی به عکس؟!
دستم و به سرم گرفتم تا از گشتن کل دنیا دور سرم جلو گیری کنم اما نمیشد،.
نفس عمیقی کشیدم و برای ضایع تر نشدنم لب زدم:_من تابآن و بشناسم،نه بابا!
فقط،..فقط یکم زیادی شبیه تو شده جدیدا یکم گرخیدم.
رهام چشمکی زد و با شوخی گفت:
_نکنه تابآن شبیه اون کسیِ که میگفتی؟!
آب دهنم و به زور قورت دادم و سعی کردم با آستینم لرزش دستام و بپوشونم.
لبخند مصنوعی ای روی لبم نشوندم که واسه خودم الان مسخره ترین بود.
دو دو رفتن چشمام و نادیده گرفتم و پشت چشمای کنجکاو رهام با بی حالی زمزمه کردم.:
_نه داداش هیچکس شبیه اون نمیشه و نیست.
خب خب وقتشه ناشناس و پر کنیددددددد✨✨💘💘
بفرمایین بگین نظرتون راجب این دوتا فروپاشی مهم تو رمان چیههه؟!🙏🏻🗣️💞