نزدیک دو ساعت تو سرما ایستاده بود! اما نیومد. چند دقیقه ای بود به سمت خوبه با قدم های شل و ناامید، میرفت.
شده بود همون آدم مرده قبل از اون. اون؟ چند وقته که براش "اون" شده؟ حتی حوصله فکر کردن رو هم نداشت.
قطره کوچیک آب روی صورتش نشست. انگار آسمون هم براش دل سوزونده بود. لبخند تلخی روی صورتش اورد و کم کم زیاد شد. زیر بارونی که شدید شده بود از حرکت ایستاد و شروع گرد به قه قه زدن.
آدم ها که از کنارش با سرعت برای فرار از بارون رد میشدن، با تعجب و ترحم نگاهش میکردن.
از خنده زیاد بود یا ناراحتی نمیدونست ولی اشک هاش همراه بارون به سمت زمین میرفتن. انگار زمین آغوش بزرگ و خوبی داشت که همه به سمتش مسابقه داشتن. یه لحظه فکری به سر زد " چرا منو بغل نکنه" پس همونجا دراز کشید تو خیابونی که دیگه خالی از آدم بود.
همزمان میخندید و گریه میکرد و شاید این اوج درد بود:)
#خاطرات_خیالی
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
🇮🇷مُسکن های غیر کپسولی'-'
ایستگاهی که قطار زندگیم درونش توقف کرده، آشنای غریبه است. دوستش دارم ولی ترس غریب بودنش هم هست؛ اما
وقت رفتن رسید...
هر آمدنی رفتنی دارد و الان زمانش رسیده:)
در این مدت که اینجا بودم کلی خاطره بیشتر ساختیم و با مرورشان لبخند روی صورتم نقش میزند. برای آخرین بار بغلش میکنم. آرامش و خلع این بازوها همیشه برام معمای بی جواب و شیرینی بود:)
+خدانگهدار، مراقب خودت باش
_توام همینطور، خداحافظ
قطار میرسد. به سمتش میروم. برای آخرین بار برمیگردم؛ با همون لبخند، رود کوچیکی از چشمم آزاد میشه و دوباره چشمم رو به قطار میدم.
درها باز میشن. آروم و با تردید اولین قدمم رو داخل قطار میزارم. دو قدم دیگر برمیدارم. نمیخواهم دیگر برگردم و ببینمش.
جوشش اشک رو حس میکنم و اون رود بیشتر و خروشانتر میشه:)
صدای بسته شدن درها همزمان با صدای گریهام تو محفظه خالی قطار میپیچد؛ اما دست های گرمی که از پشت دورم حلقه میشود متعجبم میکنه. آروم برمیگردم.
_تو... تو اومدی؟
+چرا فکر کردی تنهات میزارم؟ ایستگاههای دیگه هنوز خالی از خاطراتمونن
لبخند روی صورتش مثل خورشید طلوع پر امید و درخشنده بود؛ با گریه و خنده بغلش میکنم. دم گوشم نجوا میکرد تا آروم شم....
و این شروعه یه پایان بود=)))
#خاطرات_خیالی
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
شب که میشه... تاریکی که اطرافمو پر میکنه... خاطرات که سراغم میان... تو آینه اتاقم به خودم نگاه میکنم... قطره اشکی که آزاد میشه رو نگاه میکنم... لبخند تلخی میزنم و به خودم تلنگر میزنم که "تو قوی بودی تا اینجا اومدی و قراره ادامه بدی ولی الان خسته شدی حق داری" بعد خودم رو بغل میکنم و به خودم دلداری میدم.
سبک که شدم، خسته مثل کسی که کل روز رو سخت کار کرده روی تخت شبیه ستاره دریایی پهن میشم و به خودم میخندم. دلیلش همیشه مشخص نبوده اما این لبخند آزادی از بغض و ناراحتیه و شیرینه=)))
شاید بشه گفت شادیه بعد غصه همینقدر ساده به دست میاد^^ خدا در عوض نگه داشتن بغضت و تحمل و گذشتن از سختی و غصه ها بهت شادی همینقدر نزدیک میده:)
زندگی سخته وقتی که ما سختش کنیم، اما خودش اونقدرام سخت نیست. با هم مهربون باشیم و مواظب هم نوع های خودمون باشیم تا زندگی برامون ساده تر شه♡
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
و بالاخره اولین بارون پاییزی فرود اومد:)
هفته خوبی داشته باشید^^