ذهنم شده عین صحنه تصادف؛ پر از دود،پر از خون هایی که روی زمین طرح غم زدن، پر از صدای افراد و وسایل مختلف.
انگار من تماشاگر این بل بشوام و کاری ازم بر نمیاد.
اما شاید ترسناکترین بخش اینکه من از بیرون خالی از هر شلوغی و حس بد بودم:))
حس میکنم تتهاتر از همیشه شدم؛ اما همیشه خوش شانس بودم که تو این شلوغی ها یکی با لبخند میاد کنارم میشینه و لبخندی میزنه پر از حس و حرفهای خوب=))
کاش این ناجیها همیشه باشن، همیشه سر موقع بیان و با یک لبخند ذهنتو خالی از هر حس بدی کنن=)
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
تا حاال به سیمای گیتار نگاه کردی؟
اولش که وصلشون میکنی، تازه ان و وقتی کوک بشن صدایی دارن که روحت و روشن میکنن... ولی... اگه یه نفر وابسته ی سیمهای قبلیش باشه چی؟ اگه نتونه بدون سیمای قبلیش گیتار بزنه، چی؟ آدما هم مثل سیمای گیتارن... ممکنه یهو وسط نواختن موسیقی زندگی توانشون و از دست بدن و... من بدون تو... گیتاریم که به سیمای قبلیش عادت کرده... بدون تو... من یه الحمبرای کهنهام... که قراره گوشه ی اتاق خونه اش بپوسه...:)
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
+ باطن مهمه؛ نه چیزی که از بیرون میبینیم!
_ واقعا؟
_ میشه یه نمونه مثال بزنی؟
+ یخچال!
_ منطقی به نظر میاد..
#تکست
خاطرات! شاید کشندهترین و در عین حال زندگی بخشترین اتفاق یک زندگی.
و افکار... شاید جز خطرناک های وجودمون باشه:)
اونها با کمک خاطرات میتونن باعث درد زیادی بشن که شاید با هیچ چیزی قابل جبران یا درمان نباشه.
گاهی دوست دارم بعضی افکار رو از بعضی ذهن ها بیرون کنم و جاشون رو با خاطرات و افکار بهتری پر کنم:))
دفترچه ها و نوشته های من پرشدن از افکار و حرف هایی که کم کسی ازشون با خبره و شاید برای تعدادیشون هرگز اولین نفری وجود نداشته باشه...
م̲س̲̲کن̲ه ه̲̲ای̲ غ̲ی̲ر̲ ̲ک̲پس̲̲ول̲ی̲
تا شب از ۱۰ تا ۲۵۵ عدد بگید هم همسایه و غیر همسایه هم منبرای عزیز میخوایم یه نوع فال بگیریم😉
#چالش
بعد تمام بالا پایین پریدنها و تخلی انرژی، تبریک میگم به همه هم وطنانم این برد پر استرس رو🥳🇮🇷