eitaa logo
ٱنس با شهداء 🕊🌷
109 دنبال‌کننده
794 عکس
166 ویدیو
2 فایل
با هم نزدیک تر میشیم به خدا 🤲🏻 مهدی جان به اذنت به یادت شروع می کنم کپی حلال تر از شیر مادر ✔️
مشاهده در ایتا
دانلود
با اینکه کوچه ای که در آن سکونت داشتند کوچه‌ای طولانی بوده است.. ولی ایشان هیچ وقت موقع رفتن به محل کارشان در اول صبح موتور را درب منزل روشن نمی‌کردند.. برای اینکه صدای موتور همسایه‌ها را اذیت نکند موتور را دست گرفته و تا سر خیابان می‌بردند و بعد آن را روشن کرده و سوار می‌شدند... شهید حمید سیاهکالی مرادی🕊
❇️ 💠شهید مدافع‌حرم احمد جلالی‌نسب 💢احترام به پدر و مادر احمدآقا در اخلاق و رفتار نمونه بود🎖 احترام به والدین و به ویـــژه مــــادرم از جمله ویژگی‌هایی بود که در رفتار او خیلی بــــارز بود👌 و شاید دعــــای مـــادرم بـــود که او را عاقبــــت به خیــــر کــــرد📿♥️ پدرم در اواخر عمرشان مبتلا به آلزایمــــر شده بـــود👨‍🦳 و مشکلات خاصّ خودش را داشت👨‍🦯 اما حاج‌احمد در کمال احترام و محبت با پــــدر برخورد می‌کرد😍 و کارهایش را انجــــام می‌داد💞 در واقع، کارهای خیری که احمــــدآقا انجــــام مــی‌داد، اینطور نبود که نمایــشی باشد❌📸 او حقیقتاً در رفتارش نوعی باور و خلوص نیّت داشت💚 و به دلیل همین ویژگی‌ها به عنوان بنده خوب خــــدا بــــرای شهــــادت انتخــــاب شــــد🕊 📀راوے: برادر شهید 🍃🍃🍃
هر بار مادرش تماس می گرفت کاملا مودبانه رفتار می کرد اگر دراز کشیده بود،می نشست اگر نشسته بود،می ایستاد می گفت: "درسته مادرم نیست و نمی بیند ولی که هست...♥️ 🕊
هو الرحمن الرحیم رختها رو گذاشتم تا وقتی از بیرون اومدم بشورم وقتی برگشتم دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیات نشسته و رختها هم روی طناب پهن شده. رفتم پیشش و بهش گفتم: الهی بمیرم مادر تو با یک دست چطوری این همه لباس رو شستی؟ گفت: مادر جون اگه دو دست هم نداشتم باز وجدانم قبول نمی کرد من خونه باشم و تو زحمت بکشی شهید علی ماهانی
ٱنس با شهداء 🕊🌷
بسم الله الرحمن الرحیم 💚 شهدا مارو دعوت کردن🤠 قراره دستمونو بگیرن راهنماییمون کنن🫱🏻‍🫲🏻 تا دیگه گنا
یادمه آقا ابراهیم هادی مثال قشنگی می‌زد و می‌گفت: نماز اول وقت مثل میوه‌ای است که وقت چیدنش شده؛ اگر میوه رو نچینی خراب می‌شه و مزه اولیه رو نداره همیشه سعی کن نمازهایت در هر شرایطی اول وقت باشه خدا هم تو گرفتاری‌های زندگی قبل از اینکه حرفی بزنی کارت رو ردیف می‌کنه منبع: کتاب خدای خوب ابراهیم 💜 التماس دعا 🦋
توی مدرسه قرار بود معلم از یکی از درس ها امتحان بگیرد. سر صف که آمدیم آقای ناظم گفت: بر خلاف معمول این امتحان در خارج از ساعت درس و بعد از کلاس سوم برگزار می گردد. چند دقیقه مانده بود به امتحان که صدای اذان از مسجد محل بلند شد. احمد آهسته حرکت کرد و رفت سمت نمازخانه. من هم پشت سرش رفتم که منصرفش کنم. گفتم: این معلم خیلی حساسه اگه دیر بیای راهت نمیده و ازت امتحان نمی گیره. اما گوش احمد بدهکار نبود. او رفت نماز خانه و من سر جلسه امتحان. بیست دقیقه می شد که سر جلسه بودیم اما نه از آقای معلم نه از احمد علی خبری نبود. آقای ناظم هم مدام دانش آموزان را به سکوت دعوت می کرد تا معلم برگه سؤالات را بیاورد. مدام از داخل کلاس سرک می کشیدم و منتظر احمدعلی بودم. بالاخره معلم برگه به دست وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت: از دست این دستگاه تکثیر. کلی وقت ما را تلف کرد تا این برگه ها آماده شود. تا معلم برگه را داد به دست یکی ا زدانش آموزان که پخش کند، احمدعلی در چارچوب در ظاهر شد. با اینکه معلم ما بعد از ورود خودش، هیچ کسی را داخل کلاس راه نمی داد، ، گفت: نیری برو بشین سر جات. من و احمد علی هر دو امتحان دادیم، اما او نمازش را اول وقت خوانده بود و خدا امور دنیا را با او هماهنگ کرده بود ولی من نه. کتاب عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ نویسنده و ناشر: گروه فرهنگی و انتشارات شهید ابراهیم هادی. صفحات ۲۴-۲۵ و ۲۶ و ۳۷٫
سر سفره عقد نشسته بوديم، عاقد که خطبه را خواند، صداي اذان بلند شد. حسين برخاست، وضو گرفت و به نماز ايستاد، شهید حسین دولتی❤️
اسم تیم محله حصیر آباد، شهباز بود و علی کاپیتانش. فوتبالش حرف نداشت؛ اما فوتبال هدف اول زندگی اش نبود. هر وقت موقع بازی به لحظات اذان برخورد می کرد، بازی را تعطیل می کرد و خودش کنار زمین فوتبال اذان می گفت. راوی: مادر شهید کتاب هوری؛ زندگی نامه و خاطرات سردار شهید علی هاشمی، نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، ناشر: انشارات شهید ابراهیم هادی، نوبت چاپ: چهارم- ۱۳۹۴؛ صفحه ۱۴ و ۱۵٫
بسم الله الرحمن الرحیم 💚 شهدا مارو دعوت کردن🤠 قراره دستمونو بگیرن راهنماییمون کنن🫱🏻‍🫲🏻 تا دیگه گناه نکنیم😇 با هم دیگه عهد می بندیم که هر هفته یک گناه رو ترک کنیم😉💪 ترک گناهایی که شهدا میگن خودشون هم راهنمایی می کنن🙏 با هم راهی سفر میشیم سفری به سوی پاکی که نتیجش لبخند امام زمانه لبخندی که لحظه به لحظه و هفته به هفته پررنگ تر میشه 🤭 گناهی که این هفته میخوایم با کمک شهدا ترک کنیم گناه کینه داشتن و نبخشیدن  😯🤦‍♀ این یه دعوت نامس برای تمام دوستایی که دوستشون داری بفرست تا در این سفر همراه ما باشن🫡
✅ بزرگی روح زمانی که فرمانده بود، یک عده پشت سر او حرف می زدند. یک روز به او گفتم بعضی‌ها پیش دیگران بدِ شما را می گویند. خیلی تو هم رفت. از اینکه این موضوع را با او درمیان گذاشتم شدم. رو به او کرده و گفتم: محمد جان زیاد به این قضیه فکر نکن. 🌸 گفت: من از اینکه پشت سرم حرف می زنن ناراحت نیستم. من که چیزی نیستم 🌸 از این ناراحتم که چرا آدم‌های به این خوبی، یک آدم بی ارزشی مثل من رو می‌کنند 🌸 از این ناراحتم که چرا باعث برادرام شدم!!! سرم را پایین انداختم و با خودم گفتم: این کجاست و من کجا!!!
ٱنس با شهداء 🕊🌷
✅ بزرگی روح زمانی که فرمانده بود، یک عده پشت سر او حرف می زدند. یک روز به او گفتم بعضی‌ها پیش دیگر
یکی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت کرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر کاوه. کم مانده بود سکته کنم؛ سر محمود شکسته بود و داشت خون می آمد. با خودم گفتم: الان است که یک برخورد ناجوری با من بکند. چون خودم را بی تقصیر می دانستم، آماده شدم که اگر حرفی، چیزی گفت، جوابش را بدهم. او یک دستمال از تو جیبش در آورد، گذاشت رو زخم سرشو بعد از سالن رفت بیرون. این برخورد از صد تا توگوشی برایم سخت تر بود. در حالی که دلم می سوخت، با ناراحتی گفتم: آخه یه حرفی بزن، همانطور که می خندید گفت: مگه چی شده؟ گفتم: من زدم سرت رو شکستم، تو حتی نگاه نکردی ببینی کار کی بوده همان طور که خون ها را پاک می کرد، گفت: این جا کردستانه، از این خون ها باید ریخته بشه، این که چیزی نیست. چنان مرا شیفته خودش کرد که بعدها اگر می گفت: بمیر، می مردم. اشخاص شهید محمود کاوه
ٱنس با شهداء 🕊🌷
یکی از بچه ها به شوخی پتویش را پرت کرد طرفم. اسلحه از دوشم افتاد و خورد توی سر کاوه. کم مانده بود سک
همراه ابراهیم راه می‌رفتیم. عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم جلوی کوچه. بچه‌ها مشغول فوتبال بودند. به محض عبور ما، پسر بچه‌ای محکم توپ را شوت کرد. توپ مستقیم به صورت ابراهیم خورد. به طوری که ابراهیم لحظه ای روی زمین نشست. صورتش سرخ سرخ شده بود. خیلی عصبانی شده بوم. به سمت بچه‌ها نگاه کردم. همه در حال فرار بودند تا از ما کتک نخورند. ابراهیم همین‌طور که نشسته بود دست کرد توی ساک خودش. پلاستیک گردو را برداشت. داد زد: بچه‌ها کجا رفتید! بیایید گردوها رو بردارید! بعد هم پلاستیک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت کردیم. توی راه با تعجب گفتم: داش ابرام این چه کاری بود؟! گفت: بنده‌های خدا ترسیده بودند، از قصد که نزدند. بعد به بحث قبلی برگشت و موضوع را عوض کرد. اما من می‌دانستم انسان‌های بزرگ در زندگی‌شان این‌گونه عمل می‌کنند. بعدد علم الله شادی روح شهدا صلوات ❤️❤️