بازگشت/در آغوش گرفتن ذراتِ متلاشی شدهی وجود/گذر از چهل و هشت ساعتی که دو سال شد/همینه زندگی.
اویمن;
بمون.
تو این دوروزِ کما، دلبستگی عجیبی به این چهار واج پیدا کردم. در حدی که باورِ خودمم نمیشه، دلم میخواد تتوش کنم. یهجای خوب، تو دید، دماغ چطوره؟
رادیو داره میگه "قلبِ عاشق شکنندهست". میخوام بهش بگم نه جانم، قلب یکم برای رسوندن عمق حرفت کمه. حتی روح هم هیچی، عاشق جسمش شکنندهست. چه برسه به قلب؛ ماهیچهی بیچاره از همون ثانیه اول ترَکش رو برداشته. قلبی که عاشق شد، از همون اول شکسته، فقط ذره ذره با گذرِ زمان خورده شیشههاش جابهجا میشه و از درون هم خراش میندازه به استخونای آدم. و بعد هم خراشها با هر تپش، قد میکِشن و کمکم میشن تموم وجود. آدمیزاد میشه وجودی که خراشه. میشه یه جسمِ بلوری ظریف و نازک، که نرمه به نرمه، خورده به خورده، از بُراده شیشههای روهم چیده شده، رو پاش وایساده. آدمِ عاشق، اصلا دیگه جسم نیست. یه بلوره. یه بلورِ پتاسیم پرمنگناتِ ارغوانی. یه بلور از کریستال شکستهی مامان. چمیدونم، شایدم یه بلور اشکِ چکیده از گوشه چشمِ راستت، اونجا که روتُ کردی اون طرف...
ـ ــ سینحانون ۱۴٠۲/۸/۲۵
اولین سینحانون اینجا، اولینی که باید در جستجو میخورد هفتاد و هفتُمین...
اویمن;
همیشه همین بودم، نسبت به اشیا حسِ نزدیکی بیشتری میکنم. خیلی بیشتر از آدمها.
انگار که مطمئنم حس میکنن، بیحد بهشون محبت میورزم. جوری که یکی ببیندم فکر میکنه دیوونم لابد🤏👩🦯