اویمن;
هِی، تو قشنگترین چیزی هستی که تو عمرم دیدم. تصور کردم. شنیدم و بوییدم. هِی، من یادم نمیاد قبل تو چی
هی،باتوام! بهم توجه کن. وقتی بهم توجه نمیکنی، دلم میخواهد از بالای مبل بپرم.
ولی من هنوزم معتقدم خودم و خودم توی من، جدان. از قضا خودِ کنترلگر بیرونیه، پدرکشتگی داره انگار با اون درونه. یعنی منتظرِ زار زدن اون برای انجام یه کار-نشستن یجا-زدن یه حرفه، تا عدل خلافش عمل کنه و روبه زار زدنش زبون در بیاره که هه، دیدی. برو زار بزن، هه. صدات نمیاد.
همیشه همین است. مثل اسکلها باورم نمیشود و نمیشود و نمیشود، تا بعدش که همهچیز تمام میشود! آنوقت پنداری از خواب صدایم میزنند و خوابم را برایم تعریف میکنند. همیشه.