اویمن;
وضعیت طوری است که سرِ جایم یکذره هم تکان بخورم از دلدرد تجزیه شدهام و دارم به این فکر میکنم که چطو
بیخود زورو بازی در میآورم. بعضی وقتها یک مسکن، یک پیام، یک حرف، آدم را روشن میکند. یکباره پای لبِ گور جنازه را پس میکشد و نشانت میدهد چقدر نفس کشیدن راحت است. که هنوز آسمان روشن است و زندگی ادامه دارد. بعضی وقتها فرار فقط سختترش میکند. همیشه که نباید زورو بود.
وقتی مجبورم توی زمان معین نوشتهای رو تحویل بدم جوری دست و پام میلرزه و سگ استرس میشم که برای خودمم ترسناکه. مغزم توقف میکنه و قلب دوبرابر کارش رو ادامه میده. آخر هم گند میزنم و تمام. و این دلیلیه که بین امتحانها بیشتر همه از انشا وحشت دارم. بعد امتحان هیچچیزم شبیهِ آدمهای عادی نیست، یه سکته زدهی لرزون رو به موت.
اویمن;
این چه کاریه ممدلی، به خودت بیا مرد.
آزمون تعیین سطح برای دورهی پیشرفته توی نیم ساعت؟ شوخی خوبی نبود.