سخنران دارد دست و پا میزند و مستمعان انگشتر دستِ هم میکنند، سبحانلا آخر الزمان.
اگه واقعاً برام اهمیتی نداشت شاید کمتر اذیت میشدم، اما اون یه بخش بزرگی از منه و من از اینکه نمیتونم این اهمیت رو بهش نشون بدم رنج میکشم.
روزی که یاد بگیرم سرِ چیزهای کوچیک و کماهمیت سر تا پای همهی ابعاد وجودم بههم نریزه، خیلی خوب میشه.
اویمن;
هربار که به هر شکلی سر کلاسی تدریس میکنم، تا مدتها اکلیل از سر و روم میپاچه.
اگه حرفی برای مربی نَمونه بیشتر.