اویمن;
همونهایی که تکرار نمیشن. از همونها که حسش تا سالها زیرِ پوستت، نمیذاره دلت بغل هیچ بنیبشرِ د
امروز بیتکلف آغوش باز کردم، برای اونهایی که دلتنگشون بودم. این انحصارِ مسخره هم شکست.
هی میخوام به اونجا برسم که بگم انتخاب رشته درست اینشکلیه، اما چی فکر کردی؟ من هنوزم موقع قاطع گفتنش میترسم.
هدایت شده از کاشابربودم.
من همیشه خیلی خوب تظاهر میکنم و همهچیز رو پنهان میکنم. جوری که انگار اصلا نیاز ندارم بیای در آغوشم بکشی و آروم در گوشم بگی «میدونم خیلی بهت سخت گذشته، خسته نباشی..»
اویمن;
یهجایی هم آقای سعدی میگه;
دادآفرین دبیر فنونمان است. چقدر این واژه برایم نا آشناست. نا آشناتر اما، اینشکل بودن دبیر فنون توی واقعیت بود. فنون بهنظرم زنی پر از گل و شکوفه و سبز و لیمویی و ملایم میآمد. با قدمهای موزون و صدایی گرم و مهربان. مردک با سه کیلو ریش و پشم و ابروهای پاچهبزی و کت و شلوار نوکمدادی و یقهی آبی نیمهبسته، گند زد به تصورم. کیف سامسونت و قد نهچندان از متوسط بیشترش، داد میزد باید توی ادارهای جایی مشغول باشد. آخرش هم البته معلوم شد توی آموزش پرورش همین تازگیها یک سِمتی گرفته. مزخرفتر از این نمیشد. آمده بود سر کلاس دینی انگار. کل کلاسش چیزی بین خواب و بیدار، نعشه شده بودیم روی صندلی. بدی ردیف اول بودن همین است. نمیشود به این راحتیها، جلسه اولی، هی راه به راه، با نگاههایمان پقی بزنیم زیر خنده و طرف را مسخره کنیم. گهگاهی نگاهی بود و ویبرهای. به کلاسش نمیخورد، اما یکجایی میان سخنرانی مفصلش، من با یک بیت پرت شدم. همینطوری داشت میگفت لابد. کت و شلوار نوکْمدادی که نمیدانست دقیقهای پیش، پیش روی یکی این میان، بیتِ مثالش زندگی شده. میخواست فرق کلمه تا کلمه، کلام تا کلام، عبارت تا عبارت را بگوید. مثلاً اینکه چقدر از در آمدن داریم تا، آ م د ن.
«از در درآمدی و من از خود به در شدم، گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم...