آدمیزاد وقتی از جَوی بیرون میآد تازه میتونه بفهمه که واقعیت چیه. واقعیت ابعادِ خیلی زیادی داره و اکثرِ مواقع چیزی که ما میبینیم و درش زندگی میکنیم، فقط برش کوتاه و کوچیکی از یکهزارم چیزیه که باید هزار بُعدش رو باهم دید. به احتمال خیلی زیاد، جوری که الان فکر و زندگی میکنیم، فقط رسوبِ چندسال اخیره که دور تا دور محیط ذهن و زندگیمون رو گرفته. راهِ رسیدن اکسیژن از بیرون، دیدن واقعیت، فقط با یه فاصله گرفتن بزرگ باز میشه. خیلی بزرگ.
اویمن;
انگار که جداً صبح امتحانی شدم رفت.
اینجوری که باید با غروب خورشید بخوابم و با چهچهه مرغ سحر بیدار شم، شاید فرجی شه تموم کنم.
اویمن;
جهان خیلی غمگینه و من نمیدونم دقیقا میتونم در مقابل این غم چهکاری انجام بدم.
دنیا هیچ انصافی برای ترسهای ما قائل نیست، اهمیتی به غمها و شرایطمون نمیده و بدون ذرهای مراعات همهچیز طبق چیزی که باید پیش میره. و من، نمیتونم در برابرِ انقدر بیرحمانه بودنش بغضم رو بپوشونم و حتی بیشتر از این محکم باشم.