اویمن;
تو مثل شربتِ مامانی، بعد برگشتن از کلاسی که کولر نداره.
تو مثل نت یهویی از آسمونی، وقتی کارِت لنگه و دستت بسته.
کاش آدمیزاد یاد بگیره موقع عصبانیت به هر حرفِ کوبندهای که دم دستش رسید چنگ نزنه و نشخوارِ پلاسیدهی محتویات ذهنش رو با کمال بیملاحظگی بیرون نریزه. شاید کسی همین تازگی، با هزار مُردن و سختی، نصفه و نیمه با خودش کنار اومده باشه.
اویمن;
به قول دایناسور؛ از لحاظ روحی نیازمندِ هیجانیام که پسره تو تنهادرخانه تجربه کرده.
دلم زندگی جالبی میخواد که کلی سوژهی قشنگ عکسگرفتن داشته باشه.