اویمن;
کاپِ مزخرفترین و نامفهومترین درس هم، بعد جغرافیا، میرسه به جامعه.
مُردن یا جغرافیا؟ این رسمش نبود.
مسیرهای زیادی رو تو سرما، تو سگسرما، تو سرمای زیاد آذر و دی و بهمن، که تو خاطرهها دهبار سردترن رو پیاده رفتم. با آدمهایی که بودن، سرد بودن، و تو خاطرهها گرم. نبودن و حرفشون بود، هستن و حرفشون نیست. غروبی که داشتم همون مسیر رو میرفتم، دیدم که از آخرینها خیلی گذشته. حالا از پیادهروی های گلهای، فقط دوتا پای من مونده و شاید دو پای گهگاهِ دیگه. غروب واقعاً سرد و ساکت بود، صدای تقتق پا روی آسفالت. ساکت بودنی که هیچوقت، صدای خنده و حرفهای چَپر چُلاغ نذاشته بود انقدر حس بشه. همیشه عضو کوچیکتر اکیپ بودن همینجوریه. تو هستی و همیشه کوچیکتر از همه، رفتن و محو شدن بقیه توی زندگی رو تماشا میکنی. دست و پا میزنی برای نپاشیدن جمع و بقیه فکر میکنن زندگی برای تو هنوز آسونه و فقط برای اونها سخت. و احتمالا، زندگی تقتق آسفالت هنوز آسونه که تنها همراهِ امسال برای پیاده گِز کردنها توی سرما اونه! /همیشه هست، صدای تقتق پاهات همیشه هست./
ـ ــ سینحانون، هفدهِ آذر صفرسه، روا نباشد گِله از دوست اما...
اویمن;
مغزتو دنبال کن قلبت یه احمقه.
مغزت رو هم بنداز دور، بین این دنبال بازیها خوابیدن ایمنتره.
مازوخیسمْ آپدیت: حرفزدن در مورد کسی که گذشته -در اوج درد و لبخندهای غمگین- کششی داره که مدام ادامهی بحث رو خواستاره. بس کن عزیزم، این شیرینی فقط فرو رفتن در سراب هوسها و لذتهای زودگذر دنیویه.
اویمن;
علاوه بر جهان، حالا در مقابل امتحان منطق دبیری که یه کلمهی آشنا هم نمیآره نمیدونم دقیقاً چه کاری
از زندگی متنفرم و حتی دربرابر این هم کاری ازم ساخته نیست.
حقیقتاً یه چایی خوب میتونه آدم رو از مرگ برگردونه.(حالا مثلاً چارهای جز بلند شدن هم هست.)