اویمن;
به این نتیجه رسیدم برای اکثر مردم واقعاً آدم حوصله سربریام، و امیدوارم تا ابد هیچوقت سر و کارم به
یه حقیقتِ تاریک دیگه: آدمها فقط تا زمانیکه براشون سرگرمکننده باشی، دوستت دارن و بعد، همینکه حرفهات تموم بشه و حوصلهشون سر بره، کمرنگ میشن. به همین سادگی. همیشه آدمهای پرصدا تری وجود دارن که سرگرمکنندهتر باشن، ادا داشته باشن و با لوسبازی و ظاهرسازی برای خودشون آدم جمع کنن. چرخه روابطِ انسانی دبیرستان واقعاً مجموعهای از همچین دراماکویین بازیهای مسخرهایه. نمیدونم من همیشه منزوی بودهم، یا از ازل "با جامعه همسالان کنار نیومدنی" ساخته شدم. هرچی که هست، تلاشم برای رشد و آرامش و سلامت روان و هرچیزِ دیگهای رو داره بخاک میده و کاش میشد دور بمونم. تموم وجودم از ارتباط با جامعه همسالان و در صدرشون "مدرسه" متنفره.
من شیفته روابطیام که پای هیچ منفعتی در میون نیست. بیچشمداشت، بیتوقع، بیاینکه مسئله سود و زیان باشه. هیچ دلیلی برای بودن وجود نداره، اما هست. کماکان. همونشکلی که اولش بوده. مسئله تعهده. مسئله محبته. مسئله "دوستی"ئه که مدتهاست معنی حقیقیش رو از دست داده. تجربهی دنبال این روابط بین آدمها گشتن، بیفایده بود.
اویمن;
من شیفته روابطیام که پای هیچ منفعتی در میون نیست. بیچشمداشت، بیتوقع، بیاینکه مسئله سود و زیان ب
بیدار شو عزیزم، فقط مامانبزرگ اینطوری دوسِت داره.
[معجزهی عادت رو دستِ کم نگیر. کارهای کوچیک، از روی اجبار، بیحوصله، همین کوچیک کوچیکها روزت رو تشکیل میدن. سالهای بعدِ این خلأ، برای اون زمان چیزی داشته باش.]