اویمن;
و در نهایت، همونجا که یه مصرع چند کلمهای آقای سعدی میتونه غدهی کوچیکِ کنار چشم رو قلقلک بده و رگ
چرا؟ چونکه «چو پیراهن شوَم آسوده خاطر، گرش همچون قبا گیرم در آغوش...
هدایت شده از اتاقكِزیرشیروونی
حالم خوبه از کسی ام ناراحت نیستم فقط دیگه دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم .
اویمن;
ریاکشن دادن بقیه به چیزی که نوشتی واقعاً لذتبخشه، خندیدن و درگیر شدن. داستانهای با محدودیت کلمه و
از مکالمه نوشتن بینهایت خوشم میآد. انگار خلق یه داستان جمع و جوره، بدون توضیح اضافه، مختصر و مفید، و یه پایان عمیق و ضربتی.
واقعاً متوجه نمیشم این بحثِ "هفته" آخر اسفند سر چیه، بنده از اول اسفند رو هم فقط بهخاطر دبیر منطق رفتم.
حس این رو میده که بعد از یه شنای طولانی، بالأخره سرت رو از آب بیرون بیاری و نفس بگیری. آخیش، تعطیلی. آخیش، ندیدن آدم. آخیش، آخیش.