شاید اگه سر هرچیزی سوزنم تو تحلیل منطقی ابعادِ مختلف و زمینه و پیامد و درک موقعیت و چراییش گیر نمیکرد، خیلی ساده برخوردم مثل بقیه بود. انقدر همهچیز رو سختکردن حال میده؟ ذهن تحلیلگر مریض.
اینکه خودت بزرگترین منتقدِ خودت باشی، خیلی اخلاق بزرگوارانهایه. دوستش دارم. اما از اونطرف، شنیدن چیزهایی که مغزت همیشه بهت هشدار میده و بیخ گوشِت زمزمه میکنه، با صدای بلند و زبان دیگری، به دردناکی بریدهشدن با گوشهی کاغذه. بیهوا، بیاینکه توقعش رو داشته باشی، فقط ممکن از طرف نزدیکترین آدمها و ذهنها. و من به این اخلاق خودم هم منتقدم. انتقال خَُلق و ژنها و عملکرد مغز و سیستمهای عصبی، چه باگِ افتضاحی آدمیزاد!
اویمن;
وقتی خدا آخر خردادی شوخیش میگیره:
وقتی خدا آخر تیری یهدقیقه شوخیش میگیره: