🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
یاد دارم در غروبی سرد سرد
می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت اقا سفره خالی می خرید...؟
-شاعر ناشناس/۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
قلم دست بی نوا را ندا داد..
و یاد تو بر دل آمد و اشک چون بارانی پائیزی بر چهره فرو ریخت..
بارانی که از جنس غم روزگاری سرد که تو در آن زمانه اش نمی زیستی
چطور میتوان باور کرد که نباشی و تنفس در این تن بی وجود جریان داشته باشد ..؟
اردکِدانا/۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
باشد که بازبینیم دیدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
_حافظ
🇮🇷اردکِدانا؛🇵🇸
ایکه از باغ رسالت چو تو شمشاد نخاست
کار اسلام ز بالای بلندت بالاست
شکل گیسوی و دهان تو بصورت حامیم
حرف منشور جلال تو بمعنی طاهاست
-خواجویِکرامانی .