#رمانبیصدا
#قسمتچهلوششم
با لبخند گفتم: بعد کباب، چایی☕میچسبه!!🙂🙂
رفتم و یک چایی غلیظ عراقی کا تا نصفش شکر بود، رو برداشتم!!!😋😋
همونطور که منتظر بودم چایی خنک بشه، اطراف رو نگاه کردم، تا شاید بازم از این خوراکی های خوشمزه🥪🥙🌮🌯 پیدا کنم!!!!
یکدفعه نگاهم افتاد به موکبی که توی جاده خاکی بود😛😛
از اینجا بوی قهوه ی عراقی رو حس می کردم🤠🤠🤠
یه قهوه ی تلخ، که بزور میتونی بخوری😖😖
اما من دوسش دارم🥰🥰
سریع چاییم رو خوردم و به صاحب موکب گفتم: شکراً (ممنون)🙏🏻🙏🏻
رفتم پیش محمد: آقا محمد، برگردیم تو جاده خاکی!!🙃🙃🙃
با ناباوری گفت: یعنی سیر شدید؟؟؟😳😳😳
مشکوک گفتم: نباید بشم؟؟؟😏😏😏
سریع گفت: نه نه❌❌
خداروشکر!!!🤲🏻🤲🏻🤲🏻
بنده خدا نمی دونست که میخوام برم سر وقت قهوه ها☕😋😋
فاطمه سوالی نگاهم کرد🤨🤨
یعنی من اینقدر شکموام که سیر شدنم جای تعجب داره؟؟؟🧐🧐🧐
بالاخره رسیدیم به اون موکب که توش قهوه میدادن🥳🥳🥳
به فاطمه اشاره کردم و رفتم به سمت موکب!!!🚶🏻♂🚶🏻♂🚶🏻♂
محمد از پشت صدام کرد:طهورا خانم کجا؟؟؟🤔🤔
برگشتم طرفش: میرم قهوه بگیرم😉😉😉
صداش یکم عصبانی بود:دیدید چقدر مرد اونجاست؟؟؟....😠😠
#ادامه_دارد
◦•●◉✿کپی به شرط گذاشتن نام نویسنده ✿◉●•◦
#ف_چ