اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
به همسرم می گفتم فعلا بچه نیاوریم، چون پول نداریم، شغل نداری، مستاجریم، ماشین نداریم و سخت می شود. می گفت خدا که دندان می دهد، نانش هم می دهد. می گفت خدا بزرگ است. همانطور هم شد... دو هفته بعد از تولد فرزندمان، عباس توی شرکت مشغول به کار شد..
#شهید_عباس_خالقی❤️❤️
اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
یک روز داخل لشکر بودم که چشمم به محسن افتاد.
لباس پاسداری به تن داشت ودرجه هم زده بود اما این محسن باآن محسنی که من میشناختم خیلی فرق میکرد.
موهایش رایک ورزده بودوریش گذاشته بود. رفتم سلام کردم. همدیگر رابغل کردیم.
به اوگفتم:((خیلی عوض شدی!)) گفت:((آدم باید آدم باشه.))
وقتی میخاستیم ازهم جداشویم.، زدم روی شانه اش وگفتم:((زودتر این ستاره هارو زیادکن وسرهنگ شو.))
گفت:((این ستاره هابه درد نمیخوره،میاد ومی ره
آدم باید ستاره هاش روبرای خدازیاد کنه.))
🦋🦋🦋🦋🦋
اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
◖🧕🏻🌿◗
-میگفت..
خواهرانعزيز،مانندزينبزندگیكنيد،#حجاب
شماازخونسرخمنمهمتراست،
شمشيریاستوبهچشممنافقانميخورد..
‹🧕🏻⇢#چادرانه›
‹🌿⇢#شهيدسيدجعفراحمدپناه›
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اگه بودم ...
بنی صدر با صیاد چه کرد ؟!
#شهید_مصطفی_ردانی_پور
#شهید_صیاد_شیرازی
استاد راجی