اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
یک روز داخل لشکر بودم که چشمم به محسن افتاد.
لباس پاسداری به تن داشت ودرجه هم زده بود اما این محسن باآن محسنی که من میشناختم خیلی فرق میکرد.
موهایش رایک ورزده بودوریش گذاشته بود. رفتم سلام کردم. همدیگر رابغل کردیم.
به اوگفتم:((خیلی عوض شدی!)) گفت:((آدم باید آدم باشه.))
وقتی میخاستیم ازهم جداشویم.، زدم روی شانه اش وگفتم:((زودتر این ستاره هارو زیادکن وسرهنگ شو.))
گفت:((این ستاره هابه درد نمیخوره،میاد ومی ره
آدم باید ستاره هاش روبرای خدازیاد کنه.))
🦋🦋🦋🦋🦋
اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
◖🧕🏻🌿◗
-میگفت..
خواهرانعزيز،مانندزينبزندگیكنيد،#حجاب
شماازخونسرخمنمهمتراست،
شمشيریاستوبهچشممنافقانميخورد..
‹🧕🏻⇢#چادرانه›
‹🌿⇢#شهيدسيدجعفراحمدپناه›
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اگه بودم ...
بنی صدر با صیاد چه کرد ؟!
#شهید_مصطفی_ردانی_پور
#شهید_صیاد_شیرازی
استاد راجی
اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
🌱
کنارشایستادھبودم،شنیدمکہمۍگفت:
‹صلۍاللھعلیكیاصاحبالزمان›
بھشگفتم:
چراالانبہامامزمان‹عج›سلامدادۍ..؟
گفت:شایداینوزشبادونسیم..،
سلاممنوبہامامزمانمبرساند.
_شھیدابومھدۍالمھندس
اتـاقِ 𝟭𝟰𝟱 .
-
🖤شهید مدافعحرم #امین_منوچهری_پور
▪️روز عاشورا، وقتی که با بچههای هیئت، سرگرم پذیرایی از دستهجات عزاداری بودیم، وسط هیئت زنجیرزنان چهرهای آشنا دیدم! باورم نمیشد که خودش باشد اما نزدیکتر که رسیدم، خودش بود. با شال عزا چشمانش را بسته بود و با چشمِ دل راه میرفت.
▪️بغلش کردم و گفتم «امین جان! چشمانت؟» خندید و گفت «کُلُّنا عبّاسکِ یا زَینب» و رفت! بعد از شهادتش فهمیدم که در سوریه، آنها را کنار حرم عمهی سادات، جا گذاشته بود.
.#خــادم_الــشـهـیـد