یکی از خادمین امام رضا تعریف میکردن که ....
یه روز همینجوری که کنار ضریح بودم و نگاهم به زائرا بود متوجه زنی شدم که بچه به بغل گریه میکرد و میومد سمت ضریح ،
چند ساعتی کنار ضریح نشست ...
اشک میریخت به پهنای صورت !
یه آن متوجه شدم داره میره ، بدون بچه ...
رفت و پیداش نشد ؛
بعد چند ساعت دیدم نوزاد کنار ضریح افتاده به گریه کردن .
خلاصه با هزار دنگ و فنگ مادر و باقیه خدام حرم پیدا کردن و آوردن پیش بچه .
زن به محض اینکه بچهٔ گریون و دید با لبخند و غم گفت :
عه ، زنده شد ؟....
آقا جان میگم که ....
یکی اینجا چشم انتظاره یه مدت ،
که شما بطلبی بیاد پابوست ،
دلتنگه ، دلگرفتست .
بطلب آقا جان ، بطلب .
+ من عالیم ،
زندگی خوبه ،
حالم رواله .
- خوبه ، بازیه خوبی بود ، بریم واسه دیالوگ بعدی ؟
+ اره حله ، بریم .
من به همه اعتماد دارم ، من به راحتی واسه همه چیز ذوق میکنم ....
مشخص نیست چقدر اینجا سین میخوره ،
به جز خودمم که دو ادمین دیگه اینجا اصلا نیستن ،
احساس میکنم با خودم حرف میزنم .