شاید بخشی از بزرگ شدن این باشه که چیزایی که دیوونه وار دوسشون داشتی دیگه برات اهمیت ندارن .
تو جمع از همه ساکت تره ،
مدام تو فکره ،
پاش و عصبی تکون میده ،
به حرفای کنایه دار دیگران فقط پوزخند میزنه ،
اکثر اوقات تنها می شینه یه گوشه ،
چشماش بی روحه و کم پیش میاد برا چیزی بخنده ....
اره بابا خوبه ، خیلی خوب .
سوختم و دم نزدم و هرچی توان داشتم گذاشتم .
سوختم و دود شدم و اینقدر آتیش گرفتم که خاکستر شدم .
خاکسترم سرد شد ؛
الان هم یه مدته که به جز یه خاکستر سردِ بی روح و بی توان که باد هرجا که میخواد با خودش می برتش چیزی نیستم .
• اتاق 95 •
سوختم و دم نزدم و هرچی توان داشتم گذاشتم . سوختم و دود شدم و اینقدر آتیش گرفتم که خاکستر شدم . خاکس
شرح این آتشِ جان سوز نگفتن تا کی؟
🫀: هِی ! قول میدم دیگه اذیتش نکنم ، اینبارم کمکش کن .
🧠 : کمک ؟!
هه . دیگه کمکی نیاز نداره ، هرچی که نباید میشد شد .