من از آدما خستم ، از اینکه بدترین چیزهارو از نزدیک ترین ها دیدم .
از کسایی که نمی تونستم از زندگیم خطشون بزنم و ناگزیر مجبورم موقع دیدنشون لبخند فیک تحویل بدم و از درون از عصبانیت غوغا بپا کنم .
از اینکه کوچکترین رفتار بدم و اینقدر گنده میکنن که انگار من گناه کبیره کردم و بزرگترین رفتارشون و به قدری کوچیک جلوه میدن که انگار کارشون منطقی بوده ...
از اینکه تک تک رفتاراشون باعث میشه تو ذهنم پوزخند بزنم اما از بیرون بخندم و اجبارا از کنارش رد شم .
بس کنید واقعا،
کم تر خودتون و از چشم بندازید ....
خیابان ها حالم را به هم می زد . هر صدای بوق و هر صحبتی یک تیغ می انداخت روی فکرم . سرم را انداختم پایین و به هیچ کس و هیچ جا نگاه نکردم . رفتم و رفتم . انگار در خلأ می رفتم . وقتی به خودم آمدم که به نفس نفس افتاده بودم و در دامنهٔ کوه.
- بریدهکتاب -
• اتاق 95 •
خیابان ها حالم را به هم می زد . هر صدای بوق و هر صحبتی یک تیغ می انداخت روی فکرم . سرم را انداختم پا
آره فرهاد ، منم میخوام سر به کوه بزارم .