بسم ربِّ الشهدا
#رویای_صادقه
#قسمت_نود_و_سوم
#قسمت_آخر
هادیِ من برگشت
دیدین گفتم برمیگرده...
امروز میخوام برم پیشش😍
میخوام برم ببینمش
روسری خاکی رنگی که برام خریده بود رو پوشیدم چادرمو سر کردم..
خودمو توی آینه نگاه کردم و رفتم بیرون از اتاق
همه داشتن گریه میکردن،راحیل هادی رو بغل کرده بود و گریه میکرد
راستی،راحیل گفته بود بچه اسمشو با خودش میاره..اسمش شد هادی
چون همزمان با بدنیا اومدنش هادی منم برگشت...
رفتم خونه ی مامان نرگس اینا
رفتم توی اتاق هادی...
در اتاقشو که باز کردم،بوی عطر یاس پیچیده بود
رفتم سجاده اش رو برداشتم پهن کردم دو رکعت نماز هدیه کردم به حضرت زهرا(س)
قاب عکسمون روی دیوار..چشمای هادی خیره بود بهم،توی عکس خندیده بود،هم خودش،هم چشماش..خیره شدم بهش
ولی گریه ام نیومد..گلوم درد گرفته بود قفسه ی سینه ام سنگین شده بود
آخ از این چشما...
آخ از این دوری
آخ از این بی تو بودن،بی تو چطوری زندگی کنم هادی؟؟
بیمعرفت تنهام گذاشتی رفتی؟؟؟ نمیگی بعد تو چی سر من میاد؟؟ هادی چیکار کنم من بدونِ تو؟؟
میدونی چند وقته چشماتو ندیدم
میدونی شدم مثل دیوونه ها با کوچیکترین حرف گریه ام میگیره..هادی من صبور نیستم نیستم نیستم...
دستامو گذاشتم روی صورتمو زدم زیر گریه...
_زینب؟؟؟
_با شمام خانم...
دستامو که برداشتم..دیدم هادی نشسته روبه روم..لباسش خونی بود لباش خشک بود،چشماش ولی برق میزد
مات و مبهوت خیره شدم بهش
_زینب..یادته قول دادی صبور باشی؟
میخوای من شرمنده بشم خانم؟
نمیتونستم حرف بزنم...فقط نگاهش میکردم
_پاشو...صبور باش،قوی باش،پاشو بیا پیشم...دلم برات تنگ شده خانم..
چشمامو بستم،باز کردم،هادی نبود...
سرمو گذاشتم رو سجده و با صدای بلند گریه میکردم
در اتاق باز شد،راحیل اومد تو اتاق،کنارم نشست...
جفتمون تو بغل هم گریه میکردیم..
_زینب...انقدر بی تابی نکن آبجی،دور چشمات بگردم،هادی راضی نیست تو اینجوری خودتو اذیت کنی..بخدا نیست
+میدونم...خودش بهم گفت
گریه ام اوج گرفته بود...راحیل دستمو گرفت و بلندم کرد..از اتاق رفتیم بیرون
نمیخواستم دل بکنم از اتاقش..
...
وقتی رسیدیم معراج پاهام سست شد نفسم سخت بالا میومد یه دستم به چادرم بود یه دستم تو دست بابا...
در باز شد...
رفتیم جلو..جلوتر،جلوتر...
همینجاست..
نشستم روی زمین با صدای گرفته به آقایی که مسئول اونجا بود گفتم:
+میخوام..ببینمش...
نشست روی زمین تابوت رو باز کرد...
گفت:
_خودتون بزنید کنار...
وقتی پارچه رو از روی صورت هادی کنار زدم...
ضربان قلبم کُند،دستام شروع کرد به لرزیدن...
مامان کنار من بود خاله نرگس روبه روی من،راحیل کنار خاله نرگس...
دستی روی صورت سردِ هادی کشیدم..پوست صورتش خشک شده بود لباش خشک بود...
انگار داشت لبخند میزد..لبخند زدم بهش
شروع کردم به حرف زدن:
+سلام هادی جانم...سلام عزیز دل زینب...بالاخره به آرزوت رسیدی آقا...
دیدی مثل حضرت زهرا(س) چند ماه پیکر نداشتی دیدی حاجت روا شدی...
هادی چیکار کنم بدون توووو
شهادتت مبارک عزیز دلم،سلام منو به سیدالشهدا برسوووون
سلام منو به حضرت زهرا(س) برسون سلام منو به بی بی زینب(س) برسون
شهادتت مبارک مرد من...
زدم زیر گریه..پیشونیشو بوسیدم و نگاهش کردم...
بابا به زور بغلم کرد
تو بغل بابا با صدای بلند گریه میکردم...
هادی جانم
جانِ زینب...
تو رفتی،ولی هستی،همیشه پیشمی،حست میکنم میدونم منو میبینی..کمکم کن صبور باشم بتونم بهونه ات رو کمتر بگیرم
هادی بدون تو هوا برای نفس کشیدن ندارم سخته این روزای بدون تو
برام دعا کن مرد من...
به رفیق شهید من،سیدمصطفی سلام برسون..تازه میفهمم چرا اونشب باهاش اومده بودی پیشم..
هادی قول میدی همیشه بیای به خوابم؟
هرشبااا..قول میدی؟؟؟
هادی قلبم داره از دلتنگی وایمیسه...
قول میدم هر روز بیام پیشت،توأم قول بده هر شب بیای به خوابم...
راستی..فندقِ عمه رو دیدی؟؟؟ هم اسمِ توئه..هادی کوچولو..مامان میگه کسی حق نداره اسمشو بدونِ آقا صدا کنه
شده آقا هادیِ خونه..
انقدر چشماش شبیه توئه،که هروقت نگاه میکنم توی چشماش دلتنگیم آروم میگیره..
عکس تورو روی دیوار دیده بود زل زده بود بهت،بهش گفتم دایی رو دیدی هادی؟ دایی رو صدا کن،بگو دایی بیا...بگو دایی برام بستنی بخر بیا..بیا پیش عمه زینب بیا پیش مامان راحیل..
امیر خیلی شکسته شده از وقتی تو رفتی همه فرق کردن...دیگه شور و حالِ قدیم تو خونه نیست..
حاج رضا و مامانت کمر خم کردن..
هادی جانم
جانِ زینب...
تو رفتی که من الان با خیال راحت توی این شهر قدم بردارم تو رفتی که پسرِ راحیل و امیر کودکیِ آروم و قشنگی داشته باشه
تو رفتی تا یادگار مادرمون از سر من و امثال من نیوفته..
برامون خیلی دعا کن مردِ من
شهادتت مبارک...
سلام همه ی مارو به سیدالشهدا برسون..
شادی روحِ شهدای مدافع حرم صلوات
🍃🍃🍃
پايان 🌹
نویسنده: #راحیل_میم
#کپے_فقط با ذکر #نامِ_نویسنده و #لینک_کانال
@atre_khodaaa •[🦋]•