eitaa logo
دانلود
از تغییر رشته واقعا راضیم ولی دلم برای شیمی خوندن تنگ شده😭😭
هدایت شده از ACT III
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شاید اینجا پرده‌ی سوم ماجرا بود اما . . .
هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟ در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد نهلد کشتهٔ خود را، کُشد آن گاه کشاند چو دم میش نمانَد ز دم خود کُنَدش پُر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثَل گفته‌ام این را و اگر نه کرَم او نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ هله خاموش که بی‌گفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند ~مولانا
با دیدن عکس و فیلمای غزه، به معنی واقعی کلمه دارم آتیش میگیرم. کاش کاری از دستم بر میومد... واقعا ای کاش...
هدایت شده از کانال حمید کثیری
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جان‌هایی که توانی برایشان نمانده و جهانی که وجدانی برایشان نمانده 😭😭 @hamidkasiri_ir
هدایت شده از - عبدالرضای بی‌بصیرت -
تا وقتی نرفتی مشکلی نیست ولی اگه یه بار اربعین پات برسه کربلا دیگه هرسال دم دمای اربعین دلشوره میوفته به جونت که نکنه نرم؟
هرکسی تعریفی از خوشبختی دارد. تعریف من از خوشبختی، هرسال، اربعین، نجف...
هدایت شده از [نهـان‌رویــا]🇮🇷
برای: palimpsest 🌙 لحظه ای همه چیز در مهی غلیظ فرو رفته بود و لحظه بعد صدای خش خشی تمام غرایز بقای کریس را به کار انداخت. آنقدر آب دیده بود که بداند وحشت و حمله بدون داشتن بدیهی ترین پیش نیاز های غلبه، دیوانگی ست. پس همانگونه روی زمین سرد و نمناک دراز کشید تا به یادآورد دقیقا کجاست. او در جنگل بود. در جنگل معروف تمام کتاب ها و قصه ها. و برایش فقط باز کردن یکی از چشمانش کافی بود تا از سلامت همراهش مطمئن شود و بداند شرایط امن است. جین روی دو زانو نشسته بود و با دقت سرش را به اطراف میگرداند. بنظر میرسید بیش از انکه در آن تاریکی به دنبال دیدن چیزی باشد برای شنیدن تلاش میکرد. کریس به آرامی نشست و در حالی که کف دستانش را به چشم می فشرد پرسید:«چه خبر شده خورشید خانم؟ گفتم که میتونیم تا...» و زمانی که دستانش را برداشت متوجه نگاه غضب الود و انگشت اشاره روی لب جین شد. _ جین، حالت خوبه؟ قارچی چیزی خورد.. جین در حرکتی ناگهانی دستش را روی دهان کریس گرفت و کریس بی تقلا به او خیره شد. ابرو و شانه اش را همزمان بالا انداخت تا حیرتش را نشان دهد اما آنقدر به آن دختر اعتماد داشت تا از دستور سکوتش پیروی کند. پس از آنکه جین از سکوت او مطمئن شد نگاه دیگری به اطراف انداخت و با آرام ترین صدایی که کریس در زندگی اش شنیده بود پرسید:«میشنوی؟» کریس چند لحظه ای مکث کرد. جنگل ساکت بود. در حقیقت بیش از اندازه ساکت بود. _سکوت مطلقه. _دقیقا. چهره جین با لبخند دندان نمایی شکفت. گونه های کریس کمی گرم شد. _الان منتظر چیزی هستیم؟ جین سرش را به سمت راست برگرداند و با هیجان از جا جهید. آستین کت کریس را گرفت، او را مجبور کرد بایستد و سپس با تمام قدرت فراانسانی ای که از آن هیجان رازآلود پیدا کرده بود او را دنبال خود کشاند. کریس اما، از آخ و ناله های خود نگذشت و ناراحتی اش از دویدن در آن تاریکی بی مهتاب و برخورد مداومشان با شاخه های تیز و بوته های سمی را واضحا ابراز کرد. در آنسو جین بی آنکه اهمیت بدهد با تمام توان جلو میرفت. کمتر از پنج دقیقه بعد ایستاد و کریس را همراه خود پشت چند جسم بزرگ کشاند. کریس دستش را روی جسم کشاند تا مطمین شود آنها پشت چند تخته سنگ بزرگ و خزه گرفته پناه گرفته اند و هیچ غول سنگی ای قرار نیست برای خراب شدن استراحتش انها را بخورد. _جین. داریم چه غلطی میکنیم؟ و همان لحظه همه چیز برایش روشن شد. همه چیز برای هردویشان واقعا روشن شد. ابتدا فکر کرد چشمانش از شدت تاریکی به خطا افتاده اند اما طولی نکشید که واقعیت همه جا را پرکرد. تکه نورهای آبی رنگی از ناکجا سر برآورده و در محوطه بی درخت رو به رویشان معلق بودند. با وجود صدها نور، اطرافشان مانند روز روشن و حتی از آن زیباتر بود. نورها دسته دسته روی درخت ها، سنگ ها و چمن خیس جا خوش کرده بودند و برخی مانند برگ پاییزی این طرف و آن طرف می افتاند. _.. وای...این... جین به سویش خم شد و حرفش را ادامه داد:«شگفت انگیزه.» کریس نیم نگاهی به سویش انداخت. _چطور ممکنه از سکوت جنگل همچین چیزی پیدا کنی؟ جین نفسی عمق کشید. _وقتی هوا توی بهار سرد میشه و حشرات شب توی جنگل سکوت میکنن فقط یه معنی داره. ارواح جنگل اینجان. صورت کریس باپوزخندی کجی درهم رفت. _ارواح؟ جین با شدت سرتکان داد. _بعضیا میگن اینا روح پروانه هایی هستن که توی این جنگل زندگی کردن. البته این چیزیه که همه دوست دارن باور کنن چون حقیقت دوم کمی ترسناکه. کریس خندید و اجازه داد سرش موقع خندیدن عقب برود. _مطمئن باش تلاشمو میکنم نترسم. جین طره مویی پشت گوش داد. _اینا خاطره های جنگلن. وقتی جنگل دلتنگ میشه اونا رو فرامیخونه تا تاریکی قلبش رو روشن کنن. کریس نگاهی به آبی روشن نورها انداخت. _حالا چرا همه شون آبین؟ _این احتمالا مربوط به افسانه اییه که میگه کسی که غمگین دنیا رو ترک میکنه درحالی که حقیقتش رو دیده روح آبی رنگی داره. _پس جنگل فکر میکنه این پروانه ها غمگین دنیا رو ترک کردن؟ _احتمالا پروانه ها غمگینن چون شادی رو بیش از هرچیزی دیدن. همه زندگی چند روزه شون رو غرق زندگی کردن بودن و حالا مجبورن با رها کردنش سفرشون رو آغاز کنن. کریس متوجه شد دیگر به پروانه ها نگاه نمیکند. نگاهش روی چهره رنگ پریده و چشمان آبی جین یخ زده بود. هر لحظه که زمان بیشتری با او میگذراند و در آن سفر عجیب همراهیش میکرد بیشتر به یقین میرسید که زندگی او ارزش نجات دادن داشته است. زندگی آن دختر حتی ارزش معامله با شیطان را داشت. جین هدف داشت. خانواده داشت. هرکسی که او را شناخته بود به نحوی به او عشق میورزید اما کریس هیچ کس نبود. پیش از آنکه اتفاقی در بازار به جین برخورد دوست داشت خودش را بزرگترین کلاهبردار منطقه شان معرفی کند اما حتی آن هم نبود. میدانست اگر بمیرد تنها کسی که برایش اشک میریزد جین است.