هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
از وقتی تحت ظلمها و فشارهای دولت عثمانی بودند که شیعیان را آزار و شکنجه میداد، دعوتشان کردیم به مملکت خودمان که در امان باشند. اسبهای راهوار را به پشت مرزهای لبنان فرستادیم و با عزت و احترام و خدم و حشم به اصفهان و قزوین و قم هجرتشان دادیم که در امکانات و رفاه ساکن ایران شوند. پانصدسال قبل. فقط یکیشان شیخ بهایی بود که آنقدر با ما خودی و برادر شد، که هنوز ایرانی میپنداریمش. رابطه ما و برادرانمان در لبنان، برای امروز نیست فقط. ما از قرنهای دور دو برادریم در سرزمینهایی جدا افتاده. در سالهای جنگ، پشت خاکریزهای ما مقابل صدام ایستادند. وقتی خودمان درگیر جنگ بودیم حاجاحمد را به آنجا فرستادیم برای کمک. در جنگ سیوسه روزه فرماندهان ما در اتاق جنگ بیروت، کنارشان بودند مقابل رژیم. و پیروز شدند. خانه اول حاجقاسم بیروت بود و خانه دومش کرمان. ما برای لبنان متوسلیان و شاطری و نیلفروشان دادهایم. و صدها شهید دیگر. در قلب ضاحیه و صور و بنتجبیل. آنها برای ما وارد جنگهای بسیار شدهاند و ما را حرمی میدانند که باید مدافع آن شوند. ما دو برادریم؛ همیشه غصهدار یکدیگر. حالا برادران ما زیر آتشاند. شهرها و روستاهایی سقوطکرده دارند و ما هرچند خود در میانه نبردیم و زخم جنگ داریم، باز به دنبال آرامش لبنانیم. فرماندهان ما پیامها و تهدیدهای هشدار دادهاند که نبرد در بیروت را به منزله نبرد در تهران میدانیم و خوب میدانید که ما نبرد در بیروت را بهتر از تهران بلدیم. حالا ولوله به اردویشان افتاده و فعلا عقب نشستهاند. از حمله قریبالوقوع ایران میگویند. کار دشمن دشمنی است؛ کار ما اتحاد و برادری. کاش غصهخواران لبنان را که این روزها در کوشش آرامش آنجایند سرزنش نکنیم و مدام نیاز به مرور این حرفها نباشد.
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از قهوه خونه اقا ممد شعبه ایتا
بحرین
کویت
عربستان
اربیل
آمریکا:اتشبس نقض نشوده🤭
#Sen
@gahvemigoli
چرا همه اتفاقا آخر شب میافته🐸
بابا خب یه دوساعت زودتر بزنید ماهم بیدار باشیم
قصه را زودتر ای کاش بیان میکردم
قصه زیباتر از آن شد که گمان میکردم
برکهای رود شد و موج شد و دریا شد
با جهاز شتران کوه اُحُد برپا شد
و از آن آینه با آینه بالا میرفت
دست در دست خودش یکتنه بالا میرفت
تا که بعثت به تکامل برسد آهسته
پیش چشم همه از دامنه بالا میرفت
تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن مأذنه بالا میرفت
پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا میرفت
گفت: اینبار به پایان سفر میگویم
بارها گفتهام و بار دگر میگویم
راز خلقت همه پنهان شده در عین علیست
کهکشانها نخی از وصلۀ نعلین علیست
گفت ساقیِ من این مرد و سبویم دستش
بگذارید که یک شمه بگویم؛ دستش ـ
هر چه در عالم بالاست تصرف کرده
شب معراج به من سیب تعارف کرده
گفتنیها همگی گفته شد آنجا اما
واژه در واژه شنیدند صدا را اما
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد
میرود قصۀ ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق میخورد آرام آرام...
~سیدحمیدرضا برقعی
🇮🇷↯palimpsest↯
قصه را زودتر ای کاش بیان میکردم قصه زیباتر از آن شد که گمان میکردم برکهای رود شد و موج شد و دریا
و از آن آینه با آینه بالا میرفت
دست در دست خودش یکتنه بالا میرفت:))))
🇮🇷↯palimpsest↯
قصه را زودتر ای کاش بیان میکردم قصه زیباتر از آن شد که گمان میکردم برکهای رود شد و موج شد و دریا
سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آنکه فهمید و خودش را به نفهمیدن زد!