🇮🇷↯palimpsest↯
(چرا منو با خودت مقایسه میکنی💔 یک ساعت درس خوندن تو معادل یک ماه درس خوندن منهه)
خیلیییییی
مخصوصا الان که با اعتماد بنفس و سه درس نخونده پی دی اف رو باز کردم و از روی پاسخنامه هم هجده میشم چه برسه با ذهن خودم😀
*خواهر گلپرکم
و خب از سفرمون به اربعین بدون گلپرک اینجا سفرنامه میزارم؛
اگه خواستید یه نگاهی بندازید…
https://eitaa.com/Imam_Ali_s_Shia
هدایت شده از خالهگیلیودوستان!
ـ📝🌚🎀.
با خستگی سرمو گذاشتم رو میز. لعنت به درس لعنت به مدرسه لعنت به کنکور لعنت به آموز و پرورش. با هر لعنتی که میگفتم سرمو میکوبوندم رو میز. خسته شدم خدایا. سرمو آوردم بالا و دوباره کتاب جلومو باز کردم که احساس کردم چیزی تو حیاط تکون خورد. پنجره رو به روی میزم بود و حیاط خونه مامان بزرگو کامل میدیدم. نگاهی به ساعت روی میز انداختم که دو نصف شبو نشون میداد و دوباره به حرکتی که حالا واضح تر شده بود نگاه کردم. یه آدم بود؟. تو حیاط خونه مامان بزرگ؟
بلند شدم و آروم رفتم رو میز و خودمو جلوتر کشیدم تا دقیق تر ببینم. یه نفر درحال کندن زمین بود. همونطور بهش زل زدم تا وقتی که یه ساکو انداخت تو چاله ای که کنده بود و شروع کرد به خاک ریختن روش. ژاکت صورتی ای که مامان بزرگ برام بافته بودو از رو صندلی چنگ زدم و دویدم سمت حیاط. به محض باز کردن در خونه و وارد شدنم به حیاط نگاه ترسیده ای بهم انداخت و سریع فلنگو بست. دنبالش دویدم تا وقتی از دیوار پرید و رفت و من این وقت شب بدون روسری نمیتونستم برم تو کوچه. برگشتم سمت چاله. وقت نکرده بود قشنگ ساک رو بپوشونه. خاکارو با دستم زدم کنار و ساکو کشیدم بیرون. زیپشو به زور و زحمت باز کردم و به حجم زیاد اسکناسها خیره شدم.
🗣 عاشق آرومی که سعی در کنترلکردن همهچی داره و همیشه دلنگرونه .
💘تقدیم به:
https://eitaa.com/palimpsest
🌷🤏🏻ازطرفشریوخالهگیلی:
https://eitaa.com/Mrs_kashk
https://eitaa.com/what_we_can
من همهی متناتو خوندممممم
خیلی خفن بودنننننن
شعرا و همه چی وای
خیلی جذاااببب بوددددد
یاد کافههیچ و تقدیمیهای خودمون افتادممممم
هعی زندگیییییییییییی