eitaa logo
دانلود
نازنیننننن😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 بیا ببین برات تقدیمی فرستادننننن
من همه‌ی متناتو خوندممممم خیلی خفن بودنننننن شعرا و همه چی وای خیلی جذاااببب بوددددد یاد کافه‌هیچ و تقدیمی‌های خودمون افتادممممم هعی زندگیییییییییییی
نازنینننننن بیا تقدیمییییی😭😭😭😭😭😭😭💫✨🐈
🇮🇷↯palimpsest↯
ـ📝🌚🎀. با خستگی سرمو گذاشتم رو میز. لعنت به درس لعنت به مدرسه لعنت به کنکور لعنت به آموز و پرورش. با
خیلی فوق‌العاده بود چی بگم وایی😭😭 ممنونممم🫂💗 وقتشه برم خونه مادربزرگم و کل شب از پنجره به بیرون خیره بشم*
🇮🇷↯palimpsest↯
چقدر قشنگ و اکلیلی بود این😭✨
مال شمارو اتفاقا به نظرم خوب ننوشتم الان موذب شدم می‌شینم یکی دیگه برات مینویسم😭
ساکو انداختم و برگشتم تو خونه. یعنی چی؟ باید بفهمم قضیه چیه.اون یارو کی بود این پولا برا کیه. لباسامو از رو جا لباسی چنگ زدم و درحال دویدن به سمت کوچه با همون دمپایی های صورتی مامانبزرگ پوشیدمشون. دروازه رو باز کردم که با دیدن کوچه تاریک و خلوت و بادی که زیر پوستم دوید بافتو بیشتر دور خودم پیچیدم و با ترس به سر و ته کوچه نگاه کردم. خب عالیه من الان کجا قراره برم؟؟؟ با شنیدن صدای محو دویدن های پشت سر هم گوشامو تیز کردم و چشمام از ترس گشاد شد. سعی کردم به سمت صدا برم. وارد یه کوچه پیچ در پیچ شدم که صدای دویدن تبدیل به صدای زد و خورد شد. از ترس به خودم لرزیدم و خواستم برگردم ولی ترسیدم از جام تکون بخورمو پیدام کنن. آخه کپه مرگت بخواب دیگه درس خوندنت چی بود تو. درحالی که چشمم کلا به اینور و اونور بود چند قدم به عقب برداشتم که با شنیدن صدای محو شلیکی که معلوم بود میخواستن با صدا خفه کن صداشو در نیارن سر جام خشکم زد. با وحشت به رو به روم زل زده بودم که صدای قدم ها نزدیکم شدن. هرلحظه نزدیک و نزدیک تر میشدن و من نمی‌تونستم پاهای لعنتیمو تکون بدم و جونمو بردارم و فرار کنم. نزدیک بود بزنم زیر گریه که یه دفعه یه دست بزرگ رو دهنم نششت که البته انقدر بزرگ بود که کل صورتمو گرفت و یه دست دیگه دور کمرم پیچید و کشیده شدم تو کوچه خیلی باریکی که کنارم بود و پشتم محکم چسبید به دیوار و یه هیکل گنده چسبیده بهم رو به روم وایساده بود که همون لحظه اون اشخاص نامعلوم از اون کوچه اولی که بزرگتر بود دویدن و رد شدن و مارو ندیدن. به محض دور شدن صدای قدم ها با وحشت چشمامو باز کردم و به چشمایی که داشتن سر کوچه رو نگاه میکردن زل زدم. دستش هنوز رو دهنم بود و تازه فهمیدم نمیتونم نفس بکشم که دستمو آوردم بالا که مثل برق گرفته ها متوجه موقعیت شد و با ضرب ولم کرد و پرید عقب. با نفس نفس هایی که احتمالا به خاطر دویدنش بود زل زد بهم. میتونستم تشخیص بدم همون کسیه که اون چاله رو کند و ساک و گذاشت توش. ولی حالا که از نزدیک میدیدمش خیلی گنده تر به نظر میومد. جوری که گردنم درد گرفته بود برای دیدنش. دوباره نگاهی به سر کوچه انداخت و بعد نگاهی به من. بعد چند ثانیه مکث و دودلی که تو چشماش میدیدم دستمو گرفت و دنبال خودش خواست از کوچه بکشه بیرون که نگهش داشتم ـ تو کی هستی؟ همه هزارتا سوالی که داشتم مبنی بر «تو حیاط خونه مامانبزرگ من چیکار داشتی؟ اون پولارو از کجا اوردی؟ برای کیه؟ از طرف کی اومدی؟ اونا کی بودن که دنبالت بودن؟ بازوهات چجوری انقد بزرگه؟» رو تو همین یه جمله خلاصه کردم و زل زدم بهش تا جوابمو بده. برگشتو کلافه چند قدم اینور اونور رفت و دستشو از بالا تا پایین کشید رو صورتش و نفسشو فوت کرد. یه دفعه برگشت سمتم و اومد جلو که دوباره چسبیدم به دیوار. پارچه سیاهی که باهاش صورتشو پوشونده بود و کشید پایین: ـ ببین دختر خوب... من آدم بده نیستم، ولی بخوای فضولی کنی میتونم باشم. پس الان عین بچه آدم میای میرسونمت خونه و میری تو تختت و می‌خوابی. اگرم خوابت نبرد پونی کوچولو میشمری تا خوابت ببره ولی از جات بلند نمیشی ساعت دوی نصف شب بیای بیرون. ردیف؟ جون مرتیکه تو فقط امر کن. ثانیه اخر قبل از اینکه تلاشم برای بسته نگه داشتن نیش شلم شکست بخوره و از اینور تا اونور صورتم لبخند دندون نما شه راه افتاد و دستمو دوباره کشید و از کوچه بردتم بیرون. به سمت خونه مامانبزرگ رفتیم و با دیدن در که به خاطر باد بسته شده بود تو دو ثانیه مثل گربه پرید و درو باز کرد و منو کشید تو و درو بست. سرمو آوردم بالا که رگبار سوالامو به سمتش روونه کنم که متوجه خون روی آستینم شدم. دقیقا همونجا که دستمو گرفته بود. درحالی که با تعجب به منی که زیادی نزدیکش شده بودم نگاه میکرد کف دست راستشو تو دستم گرفتم که دیدم فقط خونیه و زخم نیست. صورتمو عقب کشیدم و کل هیکل گندشو از نظر گذروندم که متوجه پارگی کاپشن سیاهش تو قسمت بازوی دست چپش شدم. دستشو سمت خودم کشیدم و به زخمی که شدیداً خونریزی داشت نگاه کردم. ـ هی اوضات خیلی خرابه مشتی. سرمو بالا آوردم که دیدم همون‌جوری زل زده بهم. موذب شده عقب کشیدم . ـ خیلی خونریزی داری. باید پانسمان شه مردد نگاهش کردم: ـ دو دقیقه وایسا تا وسایل پانسمانو بیارم ـ باید برم راه رفته به سمت خونه رو برگشتم و دوباره نگاهش کردم ـ خونریزیت شدیده. سریع تموم میشه. بیا بشین اینجا. و به تاب بزرگی که زیر درخت بید مجنون تو حیاط خونه مامانبزرگ بود و از بچگی بخش مورد علاقم تو این خونه بود اشاره کردم. میدونستم با این شدت خونریزی و با توجه به خمار بودن نسبی چشماش احتمالا بدحاله و اونم انگار از خدا خواسته نشست رو تاب.