🌾باید تحقیر کنیم.
بزرگترین وظیفه ما حالا اینست.
داریم به کارمان میرسیم و این خودِ خودِ تحقیرست.
مثلا کار تو اینست بایستی جلوی دوربین و ظلم ظالم را نشان دنیا بدهی، حتی وقتی فاصله بمب با سقف بالای سرت چند ثانیه باشد.
و کار من اینست که با زیرصداهایی گاه ترسآور، سفرهام بیسبزیخوردن نماند، عصرها اگر داشتیم شیر داغ به بچههام بدهم، جعبههای اثاثکشی را چسب بزنم، صبح بروم مصاحبه برای پیشدبستانی کوچیکه و فردا دنبال مدرسه خوب برای بزرگه بگردم، شربت بهارنارنج و بیدمشک را یکی در میان به مردَم که از بیرون میآید بدهم، موقع ظرف شستن کتاب صوتی گوش بدهم، مجله بخوانم، چیزکی بنویسم، برگه تصحیح کنم و سوره فتح بخوانم برای اثر موشکهایی که حالا یک ملت، بدهکار زن و بچه پرتابکنندگانشان هستند.
خانم امامی حالا تو مطمئم کردی همان یک دانه گیرهسر اضافهای که توی این وضعیت با وسواس به موی دخترک ترسیدهام میزنم تحقیرآمیزترین کاریست که در حق دشمن وطنم میتوانم انجام دهم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#زیر_سایه_موشک
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
🌾داشتم خرت و پرتهای انباری را برای اثاثکشی جمع میکردم. پشت شیشههای حبوبات رسیدم به چهار بطری نوشابه. نوشابههایی که حالا شانزده سال میشود توی خانه راهشان ندادیم. همین چند ماه پیش بود که مامان این چهارتا را از ته ساکش کشید بیرون. «بیا مادر من که اهل نوشابه نیستم برای بچهها آوردم.»
از لبخندی که بهش تحویل دادم هوشیار شد. نگاهی به برچسب نوشابه کرد. «حالا خودتون نخورین ولی این بچهها چه میفهمن چیز میز اسرائیلی چیه؟!»
زهرا با شیشه رب انار و قاشقی که توی دستش بود پرید وسط:
«کالای صهیونیستی!»
لبخند زدم.
مامان گفت: «دیگه چمیدونم بذار همون دستشویی رو باهاش بشور که گفتی»
توی این شانزده سال همیشه خدا را شکر کردم که اراده کردیم و سالهاست مدیون خون بچههای غزه نیستیم.
گاهی تمسخر شدیم، بهمان چپچپ نگاه شد، برچسب سختگیری خوردیم و خیلی چیزهای دیگر. ولی همه اینها را کنار سختی دل کندن از کیفیت کالاهای صهیونیستی به جان خریدیم.
حالا این روزها خوشحالتر و شاکرترم.
حالا میتوانم بگویم خدا را شکر مدیون خون بچههای مملکت خودم نیستم! شریک خونی که جاری شد روی بالش صورتی. خوشحالم پول موشکی که خورد توی خانه رایان و پدرو مادرش را با خریدن دنت برای بچههام جور نکردم!
دیروز زهرا گفت: «مامان این نوشابه اسرائیلیا سینکم تمیز میکنه؟»
باز لبخند زدم و گفتم:
«فقط توالت!»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#زیر_سایه_موشک
#تحریم_کالای_صهیونیستی
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾چند سال پیش فهمیدم دلدرد مصلحتی که خیلی اوقات بچههای کوچک ازش شکایت میکنند، یکی از نشانههای اضط
🌾روزهای اول جنگ دانشآموزم برایم فیلمی از دخترداییش فرستاد بالای تابوت پدرش.
زیرش نوشت: «خانم بابای پریا هم خلبان بود.»
من دارم به روزهای بعد فکر میکنم.
پریا روزی بزرگ میشود.
احتمالا از این به بعد میرود مدرسه شاهد.
بعدتر میرود دانشگاه و مدام درباره سهمیهاش به گوشهای منتظر توضیح میدهد.
کمی بعد ازدواج میکند و سالگرد شهادت پدرش که میشود خیال میکند همان روز دنیا قرارست بایستد.
از چند روز قبل حالش خوش نیست.
شبش را سخت میخوابد.
صبحش با امید بیدار میشود. امید همدلی مضاعف، همصحبتی مضاعف.
ظهر میشود و هنوز دنیا در حرکت است.
عصر میشود و هنوز دنیا نایستاده.
حلوای سهآرد را که هم میزند و یاسین و بعد هم شجریان گوش میدهد منتظرست اتفاقی بیفتد و نمیافتد.
همه چیز همانیست که بود. مثل دیروز، مثل فردا.
پریا از حالا به بعد سالی یکبار، سالی یکروز بزرگترین غم جهان را تجربه میکند.
کاش یکی زودتر به پریا بگوید فقط میتواند از یکی مثل خودش انتظار داشته باشد حالش را بفهمد. فقط و فقط یکی مثل خودش.
شب میشود و دنیا و آدمهای دور و نزدیکش دارند روی پاشنه خودشان میچرخند.
شب میشود و پریا میماند با سنگی که روی سینهاش افتاده.
پ. ن: دیروز سالگرد شهادت پدر قهرمانم بود. ♥️
اگر برایش فاتحه خواندید، بابای پریا هم یادتان باشد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#آقای_خلبان
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
خیال روی تو در هر طریــــق همره ماست
نسیم مــــــوی تو پیوند جانِ آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشــــــق کنند
جمــــــــال چهره تو حجّتِ موجّه ماست
@parhun
🌾رقیه بدقلق بود. باید میخوابید. اذیتمان کرده بود. بهش گفتم:
«تا نخوابی باهات آشتی نمیشم.»
پدرش گفت:
«من و مامان و زهرا دیگه باهات حرف نمیزنیم. اگه نخوابی تنها میمونی.»
دختر پنج سالهام خودش را از تک و تا نینداخت. از ما که نا امید شد، بالشش را زد زیر بغل و رفت دورترین نقطه از ما.
پنج دقیقهای چیزی نگفت.
بعد صداش از پشت مبلها بلند شد و دو بار آرام گفت:
«من خودم عمو دارم. میرم بهش میگم!»
و روضه عصر عاشورا در خانه ما زودتر شروع شد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#روضه
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدری خونه مامان و قدری حضرت سعدی.
@parhun
🌾زنگ زد و گفت میخواهیم روایت مشّایه سالهای قبل را بنویسید.
خیلی دردم گرفت وقتی میگفتم:
روایت، تجربه زیستهست!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#تجربه_نزیسته
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیابان ارم
قــمالمقدســــــه.
۸ مرداد ۴۰۴