🌾روزهای اول جنگ دانشآموزم برایم فیلمی از دخترداییش فرستاد بالای تابوت پدرش.
زیرش نوشت: «خانم بابای پریا هم خلبان بود.»
من دارم به روزهای بعد فکر میکنم.
پریا روزی بزرگ میشود.
احتمالا از این به بعد میرود مدرسه شاهد.
بعدتر میرود دانشگاه و مدام درباره سهمیهاش به گوشهای منتظر توضیح میدهد.
کمی بعد ازدواج میکند و سالگرد شهادت پدرش که میشود خیال میکند همان روز دنیا قرارست بایستد.
از چند روز قبل حالش خوش نیست.
شبش را سخت میخوابد.
صبحش با امید بیدار میشود. امید همدلی مضاعف، همصحبتی مضاعف.
ظهر میشود و هنوز دنیا در حرکت است.
عصر میشود و هنوز دنیا نایستاده.
حلوای سهآرد را که هم میزند و یاسین و بعد هم شجریان گوش میدهد منتظرست اتفاقی بیفتد و نمیافتد.
همه چیز همانیست که بود. مثل دیروز، مثل فردا.
پریا از حالا به بعد سالی یکبار، سالی یکروز بزرگترین غم جهان را تجربه میکند.
کاش یکی زودتر به پریا بگوید فقط میتواند از یکی مثل خودش انتظار داشته باشد حالش را بفهمد. فقط و فقط یکی مثل خودش.
شب میشود و دنیا و آدمهای دور و نزدیکش دارند روی پاشنه خودشان میچرخند.
شب میشود و پریا میماند با سنگی که روی سینهاش افتاده.
پ. ن: دیروز سالگرد شهادت پدر قهرمانم بود. ♥️
اگر برایش فاتحه خواندید، بابای پریا هم یادتان باشد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#آقای_خلبان
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
خیال روی تو در هر طریــــق همره ماست
نسیم مــــــوی تو پیوند جانِ آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشــــــق کنند
جمــــــــال چهره تو حجّتِ موجّه ماست
@parhun
🌾رقیه بدقلق بود. باید میخوابید. اذیتمان کرده بود. بهش گفتم:
«تا نخوابی باهات آشتی نمیشم.»
پدرش گفت:
«من و مامان و زهرا دیگه باهات حرف نمیزنیم. اگه نخوابی تنها میمونی.»
دختر پنج سالهام خودش را از تک و تا نینداخت. از ما که نا امید شد، بالشش را زد زیر بغل و رفت دورترین نقطه از ما.
پنج دقیقهای چیزی نگفت.
بعد صداش از پشت مبلها بلند شد و دو بار آرام گفت:
«من خودم عمو دارم. میرم بهش میگم!»
و روضه عصر عاشورا در خانه ما زودتر شروع شد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#روضه
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قدری خونه مامان و قدری حضرت سعدی.
@parhun
🌾زنگ زد و گفت میخواهیم روایت مشّایه سالهای قبل را بنویسید.
خیلی دردم گرفت وقتی میگفتم:
روایت، تجربه زیستهست!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#تجربه_نزیسته
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیابان ارم
قــمالمقدســــــه.
۸ مرداد ۴۰۴
🌾میپرسد حالا که رفتی چرا چیزی نمینویسی؟
نه عکسی میگذاری، نه خاطرهای میگویی.
میگویم:
دلم نمیآید.
سالها با فیلم و عکسهای رفتهها، غصه نرفتن، دلم را چاک داده.
حالا دلم نمیآید یک چشمِ ندیده را خیستر کنم.
من حتی هنوز چیزی را با خودم مرور نکردهام.
هنوز گالری گوشی را یکبار هم بالا و پایین نکردهام.
فقط روزی چند بار میروم در یخچال را باز میکنم و مایباردهایی که بدون برنامه قبلی ردیف شدند کنج یخچالم را نگاه میکنم که مطمئن شوم خواب نبودهام.
بعضیها اینجوریاند...
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#تجربه_زیسته
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
🌾عکسها را تندتند نشانم میدهد. هیجانزدهست. وقتی هیجان دارد یکریز و بینفس حرف میزند و توی هر جمله چند بار میگوید «مثن» یعنی مثلا.
«مامان این یکی از فرزند شهیدامونه که خیلی مهربونه. خیلی دوست دارم بیشتر باهاش دوست بشم. مثن میشه تولدم دعوتش کنم؟
اینم دختر شهیده. شبیه اون بازیگرهست. مثن شبیه بچگیاشا. آهان ایناهاش اینم اون یکیشون. فکر کنم اینم دختر خوبیه. میدونی از کجا فهمیدم؟ مثن خانم گفت برگه بدیم به اون دختره که تازه اومده این اول از همه داد. نه یکیا؛ اینقده! نه حالا نصف دفترشو. مثن اندازه پنج شیش تا انگار.»
انگشت شست و اشاره را میگذارد روی صفحه گوشی و از هم دورشان میکند. صورت خندان دخترها بزرگتر و محوتر میشود. انگار برایش مهمست صورتشان را دقیق به خاطر بسپرم.
دایره هر عکس که میچرخد و باز میشود اگر توی قاب، فرزند شهید ببیند، بیشتر ذوق میکند.
او ذوق میکند،
من بغض.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#خیلی_دور_خیلی_نزدیک
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه