🌾میپرسد حالا که رفتی چرا چیزی نمینویسی؟
نه عکسی میگذاری، نه خاطرهای میگویی.
میگویم:
دلم نمیآید.
سالها با فیلم و عکسهای رفتهها، غصه نرفتن، دلم را چاک داده.
حالا دلم نمیآید یک چشمِ ندیده را خیستر کنم.
من حتی هنوز چیزی را با خودم مرور نکردهام.
هنوز گالری گوشی را یکبار هم بالا و پایین نکردهام.
فقط روزی چند بار میروم در یخچال را باز میکنم و مایباردهایی که بدون برنامه قبلی ردیف شدند کنج یخچالم را نگاه میکنم که مطمئن شوم خواب نبودهام.
بعضیها اینجوریاند...
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#تجربه_زیسته
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
🌾عکسها را تندتند نشانم میدهد. هیجانزدهست. وقتی هیجان دارد یکریز و بینفس حرف میزند و توی هر جمله چند بار میگوید «مثن» یعنی مثلا.
«مامان این یکی از فرزند شهیدامونه که خیلی مهربونه. خیلی دوست دارم بیشتر باهاش دوست بشم. مثن میشه تولدم دعوتش کنم؟
اینم دختر شهیده. شبیه اون بازیگرهست. مثن شبیه بچگیاشا. آهان ایناهاش اینم اون یکیشون. فکر کنم اینم دختر خوبیه. میدونی از کجا فهمیدم؟ مثن خانم گفت برگه بدیم به اون دختره که تازه اومده این اول از همه داد. نه یکیا؛ اینقده! نه حالا نصف دفترشو. مثن اندازه پنج شیش تا انگار.»
انگشت شست و اشاره را میگذارد روی صفحه گوشی و از هم دورشان میکند. صورت خندان دخترها بزرگتر و محوتر میشود. انگار برایش مهمست صورتشان را دقیق به خاطر بسپرم.
دایره هر عکس که میچرخد و باز میشود اگر توی قاب، فرزند شهید ببیند، بیشتر ذوق میکند.
او ذوق میکند،
من بغض.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#خیلی_دور_خیلی_نزدیک
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
🌾به دانــــشآموزم، دخــــترم، فـــائزه؛
سلام ماهرو!
هیچ شده سوالی روزهای طولانی خودش را پهن کرده باشد توی سرت و پرسیدنش را عمدا بیندازی عقب؟
شده بترسی از جواب؟
شده هی خودت را دلداری بدهی، اصلا گول بزنی که: نه! بیخبری انشاالله که خوشخبری؟!
حکایت من و پرسیدن از احوال تو، این یک ماهه همین بود.
هر بار که همکلاسیهات دورم حلقه زدند، گفتیم، خندیدیم، گپ زدیم، حرف با جانم بالا آمد و قورتش دادم. صبحها توی حیاط مدرسه چشم چرخاندم، زنگ تفریحها توی راهروها سرک کشیدم که جواب توی سرم را کنف کنم. که ببینمت و به خودم بگویم: «بیا! همیشه بدترین احتمال را میدهی که چه؟!»
نمیدیدمت فائزه. نبودی. خیلیهای دیگر را هم توی این یک ماه ندیدم اما نبودن تو همان سوال هولآور توی سرم بود.
بعضی شبها که صدای نفس کشیدن دخترهام اتاق را پر کرده بود و چشمهام داشت گرم میشد با خودم عزم میکردم فردا بروم توی کلاس یازدهمیهای پارسال که حالا دوازدهمی شدند و احوالی بپرسم. فرداش همین که به پاسخ سوالم فکر میکردم پاهام میچسبید به صندلی دفتر دبیران و باز سوال را پس میزدم.
امروز اما خودم را انداختم وسط ماجرا. پرسیدم و جواب همانی بود که این یک ماهه متازتاز کرده توی سرم.
تو که همزبان من بودی حالا رفتی وطنت. وطنی که نمیدانم برای تو وطنتر از اینجا هست یا نه. تو رفتی آنجا و آنجا کسانی هستند که از حق مسلمی محرومت کردند.
حقی که به نظرم حق هرکسی نباشد، حق تو هست.
درس خواندن حق توست فائزه. اصلا چون تویی باید درس بخواند. تو درس نخوانی و معلمت را سر شوق نیاوری پس کی بخواند؟
تو، توی زیبا، متین، باوقار، هوشیار، تلاشگر. تو باید درس بخوانی فائزه.
راستش امشب فقط دوست دارم شجریان گوش بدهم و تخیل کنم. توی خیالم تو باشی و فردایی که برایت آرزو دارم. فردایی که اندازه زمردهای درّه پنجـشیر، زندهست و سبز.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#غروب_در_نفس_گرم_جاده_خواهم_رفت
🌾تو که آن بالا نشستی، خبر داری دخترهام چقدر عمو سعیدشان را دوست دارند. روزی که بیخبر کشیده شدم طرفت، نشسته بودم پایین پات که رقیه اسمت را ازم پرسید.
«عه! سعید. مثل عمو سعید ما!»
بیکه قبلش فکری کرده باشم گفتم:
«آره دیگه حالا این شهیدم عموی شماست.»
پرسید «یعنی دو تا عمو سعید دارم؟» و چشمهاش برق زد. برق زد و رفت وسط صحن امام هادی بدود. بدود و از چشمهاش ستاره بریزد روی سنگفرشهای حرم. ستارهها بادبادکهای رنگی بشوند و بروند وسط آسمانی که امـــــــن ست و آبــی.
خودت بگو زیادی که بیراه نگفتم ها؟!
تو عموی همه بچههای ایران بودی. عموی همه ما.
اشک که میرسد به چانه، چشمم میافتد به عکسهای بالای سرت و باز گر میگیرم.
ما
به چشم بر هم زدنی،
چقدر
عـــمــو
از دست دادیم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#شهید_سعید_ایزدی
هدایت شده از گاه گدار
روایت دومینویی که از یک، دوشنبه شروع شد.
شهادت حضرت زهرا را اینبار از چند روز پیشتر بخوانید.
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
🌾خرمالوها نجاتم دادند!
داشت سه ماه میشد که زیر دیوار بودم. دیواری گِلی و خیس آوار شده بود روی تنم بیکه راه فراری باشد. راه نفس حتی نداشتم. میخواستم تکان بخورم، پاهام، دستهام خشک شده بود زیر لَش سنگینش. میخواستم نفس بکشم، کاهگِـل، پوک میشد، خرد میشد و مینشست ته ریههام.
روزی که سیبها اضافه آمد و آتش تند شومینه وسوسهام کرد، بیست روز مانده بود تا یلدا. با خودم گفتم میوه خشک کنم که سفره شب چلهام رنگینتر باشد.
همه چند باری که خرد خرد میوه قاچ زدم و ردیف کردم روی سنگ جلوی شومینه، هنوز زیر آوار بودم. سه ماه این ترومای لعنتی لَختلختِ جانم را میکند. شبها کابوس میدیدم. یک خواب را بارها. خوابی که در بیداری اتفاق افتاده بود. خواب یک بعدازظهر نوپائیز را.
و من فقط گوش تیز میکردم به چیریکچیریک استخوانهام زیر دیوار.
شبها که حلقههای سیب و خرمالو و پرتقال را میچیدم جلوی آتش، مینشستم به تماشا. یک ساعت که میگذشت لک میافتاد بهشان، دو ساعت بعد لبههاشان چین برمیداشت، ساعتی بعدترش تغییر رنگ و اندازه میدادند. کمکم نگاه کردن بهشان حالم را بد میکرد. یاد میوههای مانده در کیف مدرسه میافتادم. میرفتم توی اتاقم و میخوابیدم. صبح که بیدار میشدم اول میوهها را اینرو به آنرو میکردم. حوالی عصر بود که خشک شده بودند. حالا اگر زود نمیجنبیدم چیزی ازشان به سفره یلدا نمیرسید!
یلدا آمد. سفره را رنگین انداختم. دخترهام شاد بودند. من به شعله توی شومینه نگاه میکردم و از همه خوردنیهای روی کرسیِ الکیمان، چشمم به ظرف میوهخشک بود که پر نشده خالی میشد.
دیوار گلی روم، از همان شب ترک افتاد بهش و ذرهذره از هم باز شد.
حالا خودم را کشاندهام بیرون.
تنم درد میکند اما چشمم به آن بعدازظهریست که دمنوش زنجبیل را بدهم دست مـحمــد و بگویم شد!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#یعنی_که_باید_بشود
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
مشکل اصلی نویسندگان ما ندانستن تکنیکها و قواعد نویسندگی نیست؛
شیوه زندگی کردن و اندیشیدن همچون یک نویسنده است!
(حرکت در مه_محمدحسن شهسواری)
با نویسندگی خلاق،
شیوهٔ زندگی کردن
مانند یک نویسنده را میآموزید.🍃
🖋امـــــــــروز؛
آخرین مهلت ثبت نام نویسندگی خلاق
💢 تا دیر نشده برای دریافت دوره اقدام کنید:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-04-04
#نویسندگی_خلاق
#شمارش_معکوس
| @mabnaschoole |