eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾رقیه بدقلق بود. باید می‌خوابید. اذیتمان کرده بود. بهش گفتم: «تا نخوابی باهات آشتی نمی‌شم.» پدرش گفت: «من و مامان و زهرا دیگه باهات حرف نمی‌زنیم. اگه نخوابی تنها می‌مونی.» دختر پنج ساله‌ام خودش را از تک و تا نینداخت. از ما که نا امید شد، بالشش را زد زیر بغل و رفت دورترین نقطه از ما. پنج دقیقه‌ای چیزی نگفت. بعد صداش از پشت مبل‌ها بلند شد و دو بار آرام گفت: «من خودم عمو دارم. می‌رم بهش می‌گم!» و روضه عصر عاشورا در خانه ما زودتر شروع شد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾زنگ زد و گفت می‌خواهیم روایت مشّایه‌ سال‌های قبل را بنویسید. خیلی دردم گرفت وقتی می‌گفتم: روایت، تجربه زیسته‌ست! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیابان ارم قــم‌المقدســــــه. ۸ مرداد ۴۰۴
و بـــــــعدتر... چیزی حوالی رویایی دور.
🌾می‌پرسد حالا که رفتی چرا چیزی نمی‌نویسی؟ نه عکسی می‌گذاری، نه خاطره‌ای می‌گویی. می‌گویم: دلم نمی‌آید. سال‌ها با فیلم و عکس‌های رفته‌ها، غصه نرفتن، دلم را چاک داده. حالا دلم نمی‌آید یک چشمِ ندیده را خیس‌تر کنم. من حتی هنوز چیزی را با خودم مرور نکرده‌ام. هنوز گالری گوشی را یک‌بار هم بالا و پایین نکرده‌ام. فقط روزی چند بار می‌روم در یخچال را باز می‌کنم و مای‌باردهایی که بدون برنامه قبلی ردیف شدند کنج یخچالم را نگاه می‌کنم که مطمئن شوم خواب نبوده‌ام. بعضی‌ها این‌جوری‌اند... 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾عکس‌ها را تندتند نشانم می‌دهد. هیجان‌زده‌ست. وقتی هیجان دارد یک‌ریز و بی‌نفس حرف می‌زند و توی هر جمله چند بار می‌گوید «مثن» یعنی مثلا. «مامان این یکی از فرزند شهیدامونه که خیلی مهربونه. خیلی دوست دارم بیشتر باهاش دوست بشم. مثن می‌شه تولدم دعوتش کنم؟ اینم دختر شهیده. شبیه اون بازیگره‌ست. مثن شبیه بچگیاشا. آهان ایناهاش اینم اون یکیشون. فکر کنم اینم دختر خوبیه. می‌دونی از کجا فهمیدم؟ مثن خانم گفت برگه بدیم به اون دختره که تازه اومده این اول از همه داد. نه یکیا؛ اینقده! نه حالا نصف دفترشو. مثن اندازه پنج شیش تا انگار.» انگشت شست و اشاره را می‌گذارد روی صفحه گوشی و از هم دورشان می‌کند. صورت خندان دخترها بزرگ‌تر و محوتر می‌شود. انگار برایش مهم‌ست صورتشان را دقیق به خاطر بسپرم. دایره هر عکس که می‌چرخد و باز می‌شود اگر توی قاب، فرزند شهید ببیند، بیشتر ذوق می‌کند. او ذوق می‌کند، من بغض. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾به دانــــش‌آموزم، دخــــترم، فـــائزه؛ سلام ماه‌رو! هیچ شده سوالی روزهای طولانی خودش را پهن کرده باشد توی سرت و پرسیدنش را عمدا بیندازی عقب؟ شده بترسی از جواب؟ شده هی خودت را دلداری بدهی، اصلا گول بزنی که: نه! بی‌خبری ان‌شاالله که خوش‌خبری؟! حکایت من و پرسیدن از احوال تو، این یک ماهه همین بود. هر بار که هم‌کلاسی‌هات دورم حلقه زدند، گفتیم، خندیدیم، گپ زدیم، حرف با جانم بالا آمد و قورتش دادم. صبح‌ها توی حیاط مدرسه چشم چرخاندم، زنگ تفریح‌ها توی راهروها سرک کشیدم که جواب توی سرم را کنف کنم. که ببینمت و به خودم بگویم: «بیا! همیشه بدترین احتمال را می‌دهی که چه؟!» نمی‌دیدمت فائزه. نبودی. خیلی‌های دیگر را هم توی این یک ماه ندیدم اما نبودن تو همان سوال هول‌آور توی سرم بود. بعضی شب‌ها که صدای نفس کشیدن دخترهام اتاق را پر کرده بود و چشم‌هام داشت گرم می‌شد با خودم عزم می‌کردم فردا بروم توی کلاس یازدهمی‌های پارسال که حالا دوازدهمی‌ شدند و احوالی بپرسم. فرداش همین که به پاسخ سوالم فکر می‌کردم پاهام می‌چسبید به صندلی دفتر دبیران و باز سوال را پس می‌زدم. امروز اما خودم را انداختم وسط ماجرا. پرسیدم و جواب همانی بود که این یک ماهه متازتاز کرده توی سرم. تو که هم‌زبان من بودی حالا رفتی وطنت. وطنی که نمی‌دانم برای تو وطن‌تر از این‌جا هست یا نه. تو رفتی آن‌جا و آن‌جا کسانی هستند که از حق مسلمی محرومت کردند. حقی که به نظرم حق هرکسی نباشد، حق تو هست. درس خواندن حق توست فائزه. اصلا چون تویی باید درس بخواند. تو درس نخوانی و معلمت را سر شوق نیاوری پس کی بخواند؟ تو، توی زیبا، متین، باوقار، هوشیار، تلاش‌گر. تو باید درس بخوانی فائزه. راستش امشب فقط دوست دارم شجریان گوش بدهم و تخیل کنم. توی خیالم تو باشی و فردایی که برایت آرزو دارم. فردایی که اندازه زمردهای درّه پنجـشیر، زنده‌ست و سبز. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾تو که آن بالا نشستی، خبر داری دخترهام چقدر عمو سعیدشان را دوست دارند. روزی که بی‌خبر کشیده شدم طرفت، نشسته بودم پایین پات که رقیه اسمت را ازم پرسید. «عه! سعید. مثل عمو سعید ما!» بی‌که قبلش فکری کرده باشم گفتم: «آره دیگه حالا این شهیدم عموی شماست.» پرسید «یعنی دو تا عمو سعید دارم؟» و چشم‌هاش برق زد. برق زد و رفت وسط صحن امام هادی بدود. بدود و از چشم‌هاش ستاره بریزد روی سنگفرش‌های حرم. ستاره‌ها بادبادک‌های رنگی بشوند و بروند وسط آسمانی که امـــــــن ست و آبــی. خودت بگو زیادی که بی‌راه نگفتم ها؟! تو عموی همه بچه‌های ایران بودی. عموی همه ما. اشک که می‌رسد به چانه، چشمم می‌افتد به عکس‌های بالای سرت و باز گر می‌گیرم. ما به چشم بر هم زدنی، چقدر عـــمــو از دست دادیم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun