eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾به دانــــش‌آموزم، دخــــترم، فـــائزه؛ سلام ماه‌رو! هیچ شده سوالی روزهای طولانی خودش را پهن کرده باشد توی سرت و پرسیدنش را عمدا بیندازی عقب؟ شده بترسی از جواب؟ شده هی خودت را دلداری بدهی، اصلا گول بزنی که: نه! بی‌خبری ان‌شاالله که خوش‌خبری؟! حکایت من و پرسیدن از احوال تو، این یک ماهه همین بود. هر بار که هم‌کلاسی‌هات دورم حلقه زدند، گفتیم، خندیدیم، گپ زدیم، حرف با جانم بالا آمد و قورتش دادم. صبح‌ها توی حیاط مدرسه چشم چرخاندم، زنگ تفریح‌ها توی راهروها سرک کشیدم که جواب توی سرم را کنف کنم. که ببینمت و به خودم بگویم: «بیا! همیشه بدترین احتمال را می‌دهی که چه؟!» نمی‌دیدمت فائزه. نبودی. خیلی‌های دیگر را هم توی این یک ماه ندیدم اما نبودن تو همان سوال هول‌آور توی سرم بود. بعضی شب‌ها که صدای نفس کشیدن دخترهام اتاق را پر کرده بود و چشم‌هام داشت گرم می‌شد با خودم عزم می‌کردم فردا بروم توی کلاس یازدهمی‌های پارسال که حالا دوازدهمی‌ شدند و احوالی بپرسم. فرداش همین که به پاسخ سوالم فکر می‌کردم پاهام می‌چسبید به صندلی دفتر دبیران و باز سوال را پس می‌زدم. امروز اما خودم را انداختم وسط ماجرا. پرسیدم و جواب همانی بود که این یک ماهه متازتاز کرده توی سرم. تو که هم‌زبان من بودی حالا رفتی وطنت. وطنی که نمی‌دانم برای تو وطن‌تر از این‌جا هست یا نه. تو رفتی آن‌جا و آن‌جا کسانی هستند که از حق مسلمی محرومت کردند. حقی که به نظرم حق هرکسی نباشد، حق تو هست. درس خواندن حق توست فائزه. اصلا چون تویی باید درس بخواند. تو درس نخوانی و معلمت را سر شوق نیاوری پس کی بخواند؟ تو، توی زیبا، متین، باوقار، هوشیار، تلاش‌گر. تو باید درس بخوانی فائزه. راستش امشب فقط دوست دارم شجریان گوش بدهم و تخیل کنم. توی خیالم تو باشی و فردایی که برایت آرزو دارم. فردایی که اندازه زمردهای درّه پنجـشیر، زنده‌ست و سبز. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾تو که آن بالا نشستی، خبر داری دخترهام چقدر عمو سعیدشان را دوست دارند. روزی که بی‌خبر کشیده شدم طرفت، نشسته بودم پایین پات که رقیه اسمت را ازم پرسید. «عه! سعید. مثل عمو سعید ما!» بی‌که قبلش فکری کرده باشم گفتم: «آره دیگه حالا این شهیدم عموی شماست.» پرسید «یعنی دو تا عمو سعید دارم؟» و چشم‌هاش برق زد. برق زد و رفت وسط صحن امام هادی بدود. بدود و از چشم‌هاش ستاره بریزد روی سنگفرش‌های حرم. ستاره‌ها بادبادک‌های رنگی بشوند و بروند وسط آسمانی که امـــــــن ست و آبــی. خودت بگو زیادی که بی‌راه نگفتم ها؟! تو عموی همه بچه‌های ایران بودی. عموی همه ما. اشک که می‌رسد به چانه، چشمم می‌افتد به عکس‌های بالای سرت و باز گر می‌گیرم. ما به چشم بر هم زدنی، چقدر عـــمــو از دست دادیم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
صبح روزی که مادربزرگ توی اتاقـَت خوابیده!👧🏻 شما بگویید؛ بیدار که شد، چشمش که رو به صورت مامان باز شد، حس آن لحظه‌اش چند؟! @parhun
هدایت شده از گاه گدار
روایت دومینویی که از یک، دوشنبه شروع شد. شهادت حضرت زهرا را این‌بار از چند روز پیش‌تر بخوانید. . «محمدرضا جوان آراسته» zil.ink/mrarasteh
🌾خرمالوها نجاتم دادند! داشت سه ماه می‌شد که زیر دیوار بودم. دیواری گِلی و خیس آوار شده بود روی تنم بی‌که راه فراری باشد. راه نفس حتی نداشتم. می‌خواستم تکان بخورم، پاهام، دست‌هام خشک شده بود زیر لَش سنگینش. می‌خواستم نفس بکشم، کاه‌گِـل، پوک می‌شد، خرد می‌شد و می‌نشست ته ریه‌هام. روزی که سیب‌ها اضافه آمد و آتش تند شومینه وسوسه‌‌ام کرد، بیست روز مانده بود تا یلدا. با خودم گفتم میوه خشک کنم که سفره شب چله‌ام رنگین‌تر باشد. همه چند باری که خرد خرد میوه قاچ زدم و ردیف کردم روی سنگ جلوی شومینه، هنوز زیر آوار بودم. سه ماه این ترومای لعنتی لَخت‌لختِ جانم را می‌کند. شب‌ها کابوس می‌دیدم. یک خواب را بارها. خوابی که در بیداری اتفاق افتاده بود. خواب یک بعدازظهر نوپائیز را. و من فقط گوش تیز می‌کردم به چیریک‌چیریک استخوان‌هام زیر دیوار. شب‌ها که حلقه‌های سیب و خرمالو و پرتقال را می‌چیدم جلوی آتش، می‌نشستم به تماشا. یک ساعت که می‌گذشت لک می‌افتاد بهشان، دو ساعت بعد لبه‌هاشان چین برمی‌داشت، ساعتی بعدترش تغییر رنگ و اندازه می‌دادند. کم‌کم نگاه کردن بهشان حالم را بد می‌کرد. یاد میوه‌های مانده در کیف مدرسه می‌افتادم. می‌رفتم توی اتاقم و می‌خوابیدم. صبح که بیدار می‌شدم اول میوه‌ها را این‌رو به آن‌رو می‌کردم. حوالی عصر بود که خشک شده بودند. حالا اگر زود نمی‌جنبیدم چیزی ازشان به سفره یلدا نمی‌رسید! یلدا آمد. سفره‌ را رنگین انداختم. دخترهام شاد بودند. من به شعله توی شومینه نگاه می‌کردم و از همه خوردنی‌های روی کرسیِ الکی‌مان، چشمم به ظرف میوه‌خشک بود که پر نشده خالی می‌شد. دیوار گلی روم، از همان شب ترک افتاد بهش و ذره‌ذره از هم باز شد. حالا خودم را کشانده‌ام بیرون. تنم درد می‌کند اما چشمم به آن بعدازظهری‌ست که دمنوش زنجبیل را بدهم دست مـحمــد و بگویم شد! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
مشکل اصلی نویسندگان ما ندانستن تکنیک‌ها و قواعد نویسندگی نیست؛ شیوه‌ زندگی کردن و اندیشیدن همچون یک نویسنده است! (حرکت در مه_محمدحسن شهسواری) با نویسندگی خلاق، شیوهٔ زندگی کردن مانند یک نویسنده را می‌آموزید.🍃 🖋امـــــــــروز؛ آخرین مهلت ثبت نام نویسندگی خلاق 💢 تا دیر نشده برای دریافت دوره اقدام کنید: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-04-04 | @mabnaschoole |
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾به دانش‌آموزم، دخترم، بُـــشری. این چند خط را می‌خواستم دیروز برایت بنویسم؛ نشد. نتوانستم. چیز جدیدی هم نیست. چند روز در سال‌ست که دلم می‌خواهد بروم روی حالت انجماد. نه فکر کنم، نه حرف بزنم، نه حتی نفس بکشم. چشم‌هام را ببندم و سرم را فرو کنم زیر برف. مهم نیست پاهام زده باشد بیرون و همه دورم جمع شده باشند. می‌خواهم مثل آن کودک ساده‌لوحی باشم که قایم شده و پاهاش از پشت پرده پیداست و بقیه مراعات کودکی‌اش را می‌کنند. فیلم بازی کنند و انگار نه انگار. دلم می‌خواهد آدم‌ها مراعاتم را بکنند. نقششان را خوب بازی کنند. چیزی بهم نگویند، چیزی ازم نپرسند. بشری آدم‌ها با هم فرق دارند. ممکن‌ست تو هیچ‌وقت مثل من نباشی. هیچ‌وقت تجربه و احساسی از این دست نیاید سراغت. من اما این‌ها را می‌نویسم برای آن چند درصدی که شاید روزی پیش آمد. بشری تو حق داری اگر بعضی روزها نخواهی حرف‌های تکراری بشنوی. حق داری شاد نباشی. حق داری حتی ناراحت هم نباشی. بروی توی بهت. بهتی چند ساعته. دلت بخواهد یخ بزنی. بروی پشت پرده حتی اگر پاهات زده باشد بیرون. آن‌روزها همه حق‌های دنیا با توست. با تو که هم‌غصه منی. بشری روزها می‌گذرد، تو بزرگ‌تر و خانم‌تر از اینی که هستی می‌شوی و کسانی بهت می‌گویند «مامان». این را از معلمت در یاد داشته باش، روزی که دست بچه‌ات را که تازه عقل‌رس شده گرفتی و رفتی گلزار تا پدر قهرمانت را نشانش بدهی، همان روز هم هستند آدم‌هایی که طعنه سنجاق کرده‌اند پر شالشان. تو اگر حالا به خودت حق بدهی همه احساسات دنیا را آن‌قدری که شرع بهت اجازه داده، در آغوش بکشی، آن روز نمی‌شکنی. اما اگر همیشه لبخند زدی، رجز خواندی و باب دل آدم‌مصنوعی‌ها بودی، آن‌روز صدای شکستنت به گوش فرزندت می‌رسد. و دیگر سخت‌ست مراقب کف پای بچه‌ای بود که از صدای شکستن چیزی ترسیده و خبر از تیزی خرده‌شیشه‌ها ندارد! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾قرآن خواندن فضیلت است. تلاوت و قرائت و حفظ قرآن به تبع همین فضیلت، فضیلت است. تلاوت قرآن و هم‌زمان حل مکعب روبیک چطور؟! فضیلت است؟ زهرا تازه ۱۲ سالش تمام شده. امروز از آن روزهای شنگولی‌اش بود. شاد و سرحال. انقدری که خودش داوطلبانه خانه را برایم جارو کرد. دم غروبی هم با کش و برس آمد پیشم که موهاش را دوگوشی ببندم. زهرا از صبح یک بند حرف زده و از نیم ساعت پیش نشسته پای برنامه محفل ستاره‌ها. من دارم توی آشپزخانه خامه را با شیر هم می‌زنم که توی سوپ نبُرد. دختربچه حافظ قرآن دارد تندتند آیاتی که داورها ازش می‌خواهند را می‌خواند و هم‌زمان تندتر انگشت‌هاش روی مکعب روبیک می‌لغزد. زهرا همه این نیم ساعت ساکت بود. برنامه که تمام شد چشم‌های مغمومش را از تلوزیون کند، بهم گفت: مامان! برام روبیک می‌خری؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun 🙄