eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
442 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
هـَــماوردت آمـــــــــ🚀ـــــــد مشــو بازِ جای✌️ 💢فَإِنَّ حِزبَ اللَّهِ هُمُ الغالِبونَ @parhun
🌾توی دوره نویسندگی خلاق، تمرینی داریم به اسم تمرین دست‌ها. به هنرجو می‌گوییم یک فهرست پانزده‌تایی بنویسد از کارهای دست شخصی خیالی که در بیست‌و‌چهار ساعت گذشته انجام شده. در قدم بعدی هنرجو باید با توجه به کارهایی که آن دست‌ انجام داده درباره صاحب دست‌ حدس‌هایی بزند. این‌که زن‌ست یا مرد، کودک‌ست یا بزرگسال، شاغل‌ست یا خانه‌دار، ورزشکارست یا نقاش، مادرست یا پرستار یا معلم یا نانوا یا کارگر یا راننده..... حالا من می‌گویم شما حدس بزنید؛ دستی که ازش می‌گویم ۱. دیروز صبح دکمه‌های مانتوش را بسته. ۲. برس صورتی را داده دست خواهر بزرگش تا موهاش را دم‌اسبی ببندد. ۳. گوشه‌های مقنعه را از کنج لپ‌های سرخ و سفیدش تا زده. ۴. ظهر چنگال را فرو برده توی ماکارونی و سعی کرده ادای تبلیغ‌های تلوزیونی را دربیاورد و هی چرخانده و چرخانده. ۵. کمی بعد نرم‌ترین بالش خانه را از زیر سر برادرش غنیمت گرفته. ۶. دست را برده زیر سرش و چشم‌هاش گرم شده. ۷. دو ساعت بعد چادر نماز مادر را از رویش کنار زده. ۸. دست برده توی سفره افطار تا از خرما و چای‌شیرین جا نماند. ۹. شب که شده مسواک را به زور مادر دست گرفته. ۱۰. توی رخت‌خواب که بوده و بابا بوسیده‌اش، دست برده تا رد تیغ‌تیغی ریش‌های بابا را روی صورتش بخاراند. ۱۱. صبح بند کفش‌هاش را بسته. ۱۲. کیک دوقلو را از روی میز برداشته و انداخته ته کیفش. ۱۳. نیم ساعت بعد زیپ کیف را باز کرده و کتاب فارسی را گذاشته روی میز. ۱۴. زنگ تفریح دست بغل‌دستی‌اش را گرفته و رفته توی کلاس‌آخری، یواشکیِ کلاس‌سومی‌های روزه‌دار، کیک را گذاشته توی دهانش. ۱۵. و کمی بعد، تنها کمی بعد، دست‌ها را فشار داده روی گوش‌ها تا صدای مهیب را نشنود. و ثانیه‌هایی بعد صاحب دست، گم شده! حالا دست، خاکی و نیمه و شرحه‌شرحه، توی دست مردی‌ست که دارد رو به دوربین گریه می‌کند. حالا شما حدس بزنید صاحب آن دست کوچک کی بوده؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
یا دهر افٍ لک🏴
🌾راستش را بخواهید هرچه برای ما خمینی‌ندیده‌ها از صبح نیمه خرداد گفتید، هرچه مدام با صدای حیاتی بغض کردید، هرچه از شکوه آن تشییع تاریخی گفتید، هرچه فیلم بس نشستن‌ها کنج دیوار جماران را نشانمان دادید ما باور نکردیم.. ما تا ندیدیم باور نکردیم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾دو سال قبل کرونا یک صبح تا شب بستری بودم. در بیمارستان رسالت تهران. بیمارستان مثل همیشه بود. زیاد می‌رفتم آن‌جا. پزشک معالجم خانم دکتر دستجردی بود. در ریکاوری یکی از ماماها ازم پرسید «زهرا حداد شمایی؟» که یکی دیگرشان بلند گفت: «نه اون ریکاوری شد بردنش بخش.» چند ساعت بعد پرستار داشت تلفنی گزارش وضعیت بیمارهای خانم دکتر را بهش می‌داد. سه‌چهار تا بودیم. دستور ترخیصم را داد. بعدش شنیدم که پرستار گفت: «زهرا حدادم خوبه. داره...» مرخص شدم. در لابی بیمارستان نشسته بودم تا همسرم کارهای صندوق و ترخیص را انجام بدهد. چند تا بچه پنج شش ساله توی لابی می‌دویدند و بازی می‌کردند. قیافه یکی‌ از پسرها برام آشنا بود. موهای بور و صورتی سفید داشت. من عاشق لباس راه‌راه پسرانه‌ام و راه‌راه‌های افقی سورمه‌ای سفید پسر هنوز توی ذهنم مانده. کارها که تمام شد همسرم آبمیوه به‌دست آمد. «اینارو بخور تا بریم.» بچه‌ها هنوز می‌رفتند و میامدند. یک‌باره جوانی آمد و سعی کرد آرامشان کند. جوان هم آشنا بود. _ این آقا چقدر آشناست. _ عه! فریدالدینه که. _ حداد عادل؟ _ آره. از فعالیت‌های دوره دانشجویی می‌شناختیمش. پسر آقای حدادعادل بود. با همسرم سلام و علیک و احوال‌پرسی کردند. یکی از پسرها ازش پرسید: «عمو نمی‌ریم پیش زن‌دایی؟» ازمان خداحافظی کرد و بچه‌ها را که مثل جوجه‌های رنگی توی لابی می‌چرخیدند برداشت و رفت بالا توی بخش. همسرم نشست کنارم. پرسیدم: _ بابا شده؟ _ دایی شده! خواهرش بستریه. تازه‌تازه تکه‌های پازل خودشان را بهم نشان دادند. چیدمشان بغل هم! زهرا حداد. زن‌دایی. پسربچه‌ کوچک‌تر را شناختم. توی فیلم‌های بیت دیده بودمش. نوه رهبر مملکت آن‌روز، آن‌جا بدنیا آمده بود! درحالی‌که بیمارستان رسالت مثل همیشه بود. نه ماموری. نه بگیر و ببندی. عادی عادی. چند روز بعد برای اولین بار شایعه را شنیدم؛ «فرزند مجتبی خامنه‌ای در هتل‌بیمارستانی خصوصی در لندن متولد شد!» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾امشب هم مثل دوشب قبل، همین‌که خرمای افطار را می‌گذارم توی دهانم گریه امانم را می‌برد. خرمای شیرین دهانم را تلخ می‌کند. چشم می‌دوزم به قاب تلوزیون. در حسینیه امامی و داری نماز می‌خوانی. مثل حسرت‌زده‌ها چشمم می‌چرخد همه‌جای تصویر. دور ستون‌های آجری، روی پارچه‌نوشته‌ دیوارهای دو طرف، در ته حسینیه، کف‌پوش‌های آبی. خوش بحال آن‌هایی که بعد امام توانستند هجوم ببرند به حسینیه جماران، از ایوانش بالا بکشند، آویزان نرده‌ها بشوند، بیفتند به پای صندلی و ملحفه سفید رویش. آتشی دارد قلبم را می‌تراشد. یعنی ما دیگر هرگز آن حسینیه را نخواهیم دید؟ خدا چی در ما دید که تو را با همه آن‌ نشانه‌های زمینی که ما را بهت وصل می‌کرد ازمان گرفت؟ کجای دنیا تنگ می‌شد اگر حالا سیل خروشان فرزندان داغدارت، موج برمی‌داشتند در حسینیه؟ چه می‌شد اگر ما این سه روز می‌افتادیم کف حسینیه، دست می‌کشیدیم به جاپای سالیان سالِ مشتاقانت بلکه مرهمی باشد روی قلب‌های دونیم‌شده‌مان؟ به کی برمی‌خورد اگر این شب‌ها تا صبح دخیل می‌بستیم کنار درِ سمت راستی حسینیه که آن شب، بی‌خبر، ازش آمدی تو و به حاج‌محمود گفتی «ای ایران» بخواند؟ عزیز دلم! من حتی دلم برای آن زیلوهای آبیِ گاه رنگ‌و‌رو رفته و روی هم افتاده‌ات تنگ می‌شود. یعنی قد کف دستی ازش مانده؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾چشم که باز می‌کنم سقف را می‌بینم که دارد بهم نزدیک می‌شود. دیوارها می‌خواهند لهم کنند. تمام روز خودم را مشغول می‌کنم تا شب برسد. برسد که بروم خودم را بیندازم وسط موج‌. موج‌هایی که گاه خروشانند و فریاد می‌کشند گاه آرام، کنجی را پیدا کرده‌ و بر شانه هم می‌لغزند. گمانم این، حالِ مشترک یک ملت‌ست. آنِ مشترک یک قوم. همین که سحر تا افطار را به امیدی سر کنند. عقربه‌های ساعت را آنقدر پی بگیرند تا برسد به ساعت قراری شبانه. ما همه این یک هفته، افطار را خورده‌نخورده درِ خانه‌هامان بستیم برای رسیدن به اکسیژن. تو، امام شهید من! همه معادلات دنیا را به هم زدی. مگر نگفته بودند تجمع انسانی، عامل کاهش اکسیژن است؟ پس چرا حالا یک هفته‌ست که ما ریه‌هامان را وسط سیل منتقمان تو پر می‌کنیم؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
تنها ملتی که باید از آن "عذرخواهی" کرد؛ ملت ایران است. @parhun
🌾ولی عزیز دلم! این روزها بیشتر از این‌كه جوش انتخاب خبرگان را بزنم، هول حمله‌های جدید بیفتد توی تنم یا با صدای انفجارها بترسم، نگرانی بزرگ‌تری دارم؛ من می‌ترسم از شبی که سر بگذارم روی بالش و پلک‌هام برود روی هم، بی‌آن‌که آن روز برایت اشک ریخته باشم. بی‌آن‌که آن روز دندان به هم سائیده باشم. بی‌آن‌که آن روز رگ گردنم برایت متورم شده باشد. عادی شدن داغ تو برایم، از هر بمبی ترسناک‌تر است. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun