eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾تاحالا کسی را ندیده‌ام از باران خوشش نیاید. کیفور صدای ترد ریزشش روی زمین نشود. خمار آن عطر پس از بارش نباشد. کنار همه دلبری‌های حین و بعد از باران، صحنه‌ و حالی هست که من را عجیب به وجد می‌آورد. حالی که کوتاه است. صحنه‌ای که بعد از هر بارِش شاید فقط پنج شش دقیقه بشود دید. آن وقتی که بارانِ تند و بی‌امانی باریده و تمام شده! قطره‌ها تندتند از تن شاخه‌ها و برگ‌ها و گل‌برگ‌ها می‌چکند و راوی اتفاق پیش از خودند. انگار تمامشان جارچیانی خوش‌خبر باشند، دارند جهان پیرامونشان را خبر می‌کنند که: «بله! بارانی آمد و شست و برد. حالا ما و شما زنده‌تریم!» حالی که من بعد از خواندن مجله‌ها تجربه می‌کنم دقیقا همین حالِ بعد از باران است. همان پنج‌شش دقیقه که برای من انگار تافتش زده باشند، ماندگاری بالایی دارد. تا ساعت‌ها بوی باران و خاک خیس توی سرم چرخ می‌خورد و قطره‌های درشت و پر جان کلمات از تنم می‌چکند. اگر اهل خواندنید، باور کنید جهان پیرامون ما با مجلات قابل‌تحمل‌تر می‌شود. من حالا دو شبی‌ست که با مـُــــــــــــدام، مدام در حال سرخوشی پس از بارانم! 📎مدامِ گرامی را از این‌جا بشناسید و از این‌جا تهیه‌اش کنید. 📎جستار من را هم اگر خواندید ممنونم که نظراتتان را با آن مربع آخر متن که فارسی‌اش می‌شود "رمزینه" و فرنگی‌اش "QR code" به گوشم می‌رسانید. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو چه دانی که چــــــه‌ها کرد فـــــِـــــراقت با من داند این آن‌که ازین غــــــــــم بود او را قــَــدری 📜فخرالدین عراقی 🪕 سه‌تار 🎼مسعود سجادی @parhun
🌾صبح‌هایی هست که دوست داری خواب به خواب می‌رفتی. تا همین چند سال پیش فکر می‌کردم چه خوب که اوایل انقلاب نبوده‌ام. چه خوب که دلواپسی‌های هر روزه را درک نکرده‌ام. چه خوب که نیمه‌شبی، صبح زودی کسی بیدارم نکرده تا خبر تلخی بهم بدهد. چه خوب که صبح با صدای گریه اهالی خانه از خواب بیدار نشدم. "چه خوب" نه که یعنی غرض کجی داشته باشم؛ یعنی چه خوب که سر تلخ خیار به من نرسید و حالا دارم با خیال راحت نمک می‌پاشم و بقیه‌اش را گاز می‌زنم. تا همین چند سال پیش خیال خوش می‌بافتم و آن صبح جمعه که رسید تار و پود خیالم با بوی خون و صدای مهیب انفجار در هم آمیخت. حالا دوباره صبح شد و خبری دیگر رسید. شقیقه‌هام نبض می‌زند، قلبم مچاله می‌شود، هرچه سعی می‌کنم ریه‌هام پر نمی‌شود. به دیروز فکر می‌کنم و صفحه کوچک تلوزیون. به مراسم تحلیف. به آن وقتی که کارگردان کادرش را بست روی اسماعیل هنیه و مقارنه‌ای که توی سرم شکل گرفت. به ابراهیم ما و اسماعیلِ آن‌هـ نه! باز هم ما! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌱قلب، خاک خوبی دارد. در برابر هر دانه که در آن بنشانی، هزار دانه پس می‌دهد. 🖋نادر ابراهیمی 📖ابن‌مشغله @parhun
و مگر قلب چیست جز مشت گره‌کرده‌ای سرخ؟! @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾حالا چهار روزست زل زده‌ام به این سقف. تمام دیشب و شب قبل و شب‌های قبل‌ترش به تو فکر کردم. خلاصه همه سال‌های آشنایی‌ام با تو را اگر بخواهم توی یک صحنه قاب کنم، می‌شود آن بعدازظهرِ تابستانیِ دارآباد. دوباره رفته بودیم آن بالا بالاها و تازه اولین سراشیبی سختِ برگشت را داشتیم می‌سُریدیم پایین. آسمان شمال تهران گرفته بود. کسی را جز خودمان آن اطراف نمی‌دیدم. نه کوهنوردهای حرفه‌ای را نه آن‌ها که از آداب کوهنوردی فقط لباس‌های مارک و باتومش را داشتند. در حاشیه رودخانه هم قلیانی‌ نمی‌قُلید و دود سفید کبابی بالا نمی‌رفت. من و تو بودیم و آسمانی که حالا خاکستری تیره بود. ما سرعت پایین آمدنمان را زیاد کردیم. رعد که زد بهت گفتم: «اگه رگبار بگیره چکار کنیم؟» از میان نفس‌های بریده‌ بریده‌ات شنیدم که گفتی: «زیرش می‌دویم!» خنده بیست و یک‌سالگی دخترها هنوز چیزهایی از سرخوشی نوجوانی تویش هست. خندیدم. در آستانه بیست و یک‌سالگی. گفتم: «اگه خیلی تند شد؟ رودخونه رو ببین چه وحشی شده» تو در آستانه بیست و یک سالگیت دستم را محکم‌ فشار دادی و گفتی: «تو دست منو ول نکن و یادت باشه هرچی تندتر شد باید تندتر بدویم.» رگبار شروع شد و بی‌حساب بارید. ما دویدیم و من گاهی جیغ کشیدم. از میان انگشت‌هایمان که چفت بود توی هم، شر شر آب روان شد. روسری‌ من چسبیده بود روی پیشانیم و قطره‌ها راه باز کرده بودند لابلای محاسن خرمایی تو. قاب همان دویدن آن روز، نمای باز و بسته زندگی ماست. از اکستریم لانگ‌شات تا اکستریم کلوزآپ. تمام این سال‌ها رگبارها پشت به پشت باریدند و این مــــا بودیم که زیرش تند دویدیم. فردای آن‌روز آسمان شمال تهران صاف شد و لابد دوباره روزهایی بود که باد بپیچد لابلای برگ‌های پهن انجیر. مثل زندگی ما که هنوز گاهی رودخانه‌اش وحشی می‌شود، صدای هولناک باد می‌پیچد لابلای درخت‌هاش و ما مچاله می‌شویم زیر رگبارهای سیل‌آساش. و این همه یعنی که؛ ما و زندگی‌مان زنده‌ایم! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun