پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾صاحب این خطهای توی هم، مردی پنجاهوچند ساله بود؛ آقای صاد که لوازم خانگی میفروخت. آن روز صبح نشسته بودم توی ماشین تا محمد بیاید. رفته بود جایی که آقای صاد و خانوادهاش هم آنجا بودند. خودش، همسر و دختر و پسرش.
دعوا داشتیم. دعوای مالی. آنها یکطرف دعوا بودند و ما طرف دیگر. محمد گفت بمانم توی ماشین و با برادرش رفت توی معرکه.
بعد نیم ساعت برگشتند. توی ماشین که نشست سرخ بود. روی صندلی شاگرد نشست و من درست پشت سرش بودم. دو برادر تکجمله تکجمله از چیزهایی که در آن نیم ساعت دیده و شنیده بودند میگفتند. محمد کمتر. از وقاحت دختر بیست ساله آقای صاد گفتند. از اینکه چطور حتی به پدرش توهین کرده. از انگشت اشارهای که بابت دو قران مال دنیا گرفته جلوی صورت باباش و بهش گفته پوستت را میکنم! جلوی شش نفر آدم غریبه...
از آقای صاد که سرش را گرفته پایین.
صدای محمد میلرزید. گفت: «چطور ممکنه یه دختر نه بخاطر یک میلیارد، اصلا بابت کل این شهر، پدرشو جلوی غریبهها اونطور کوچیک کنه؟!»
و یکباره ساکت شد. ثانیههایی. دیدم دستش را گرفت به گوشه چشمها و همان دو سه جمله کوتاه هم قطع شد. نیمرخش را از پشت سر میدیدم و تمامرخ را از آینه ماشین. دستش را که برداشت اشک راه گرفت و از گونه پایین آمد. دست راستم را گذاشتم روی شانهاش و چشمهای خودم هم سرریز کرد.
دلم برای پدرها سوخت. دلم برای پدری که باهاش دعوا داشتیم و ازش شاکی بودم سوخت. دلم برای پدرهایی که اثر انگشتشان از بس ازش کار کشیدند مخدوش شده سوخت. ما رفته بودیم سراغ حریف اما تیم حریف برای باختش بس بود.
خدا نکند پدری به اهل خانهاش ببازد.
خدا نکند پدری توی خانهاش گلبهخودی داشته باشد.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#پدرها
پـــَــــرهـــــــــون🌖
تو بمان!
🌾عوارضی قم را که رد کردیم حس جاده راننده را گرفت! ضبط را روشن کرد. حمیرا میخواند. تحمل کردم تا تمام شود به امید اینکه نمیخواهد کل سفر را با صدای زنها سر کند. همین هم شد. بعدیها مرد بودند اما خب همگی شیشوهشت! شماعیزاده دختر کولی را صدا میزد و معین معتقد بود از این دنیا چیز زیادی نمیخواهد! بقیه هم که نمیشناختم، یا زیادی عاشق بودند یا زیادی فارغ!
شب بود. چرخهای سمند سفید که از عوارضی تهران گذشت چشمم افتاد به حرم امام. آرام به دخترها گفتم برای امام خمینی صلوات و فاتحه بفرستید. از نیمه راه گوشم به آهنگها سِر شده بود. نمیشنیدمشان. وسط فاتحه چشمم افتاد به پرچم بزرگی که بالای پل، خیلی بالاتر از گنبد طلایی داشت توی باد دلبری میکرد. دلم باهاش رفت. عزت داشت و توی باد موج برمیداشت. سرم را چسباندم به شیشه و با لبخند، چشم دوختم بهش. نمیدانم آهنگ قبلی چه بود. فقط فهمیدم آقای راننده چند تا آهنگ را رد کرد تا برسد به کلمات آقا تورج نگهبان که از حنجره محمد آقای نوری بیرون میآمد!
در روح و جــــــــــان من
میمانی ای وطــــــــــــــن
دکمه ضبط را که زدم فکر کردم لابد رقص پرچم چشم او را هم گرفته وگرنه که توی فلش فسفریاش پر بود از کلمات و صداهای اجَقوجَق!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#ایران_ما
🌾صندلی روبرویم خالیست. یادم آمد مدام تهران باهام است. هنوز سهچهار تا روایت بیشتر ازش نخواندهام. اتفاقی بازش میکنم و روایت مبارکه را شروع میکنم. از سالهای غربتش در تهران نوشته. از حسرتها، کاشکیها، اگرها.
فکر میکنم چه به الان من آمده!
به من و شهری که تویش زندگی میکنم. به من و این عصری که تنهایی نشستهام توی کافه. به یکماه گذشتهام که جور نشد با هیچ رفیقی بروم بیرون. به محمد که باهام آمد ولی من دلم دوست و رفیق میخواست. به وقتهایی که لای لقمه کوکوسبزی، حسرت دوری از مامان را هم پیچیدم و خوردم. به صبحهایی که توی صف سنگک آه کشیدم و در دلم جای خاله را پای سفره صبحانه خالی کردم. به هفته پیشم که تهران بودم و با هر سفرهای که در خانه مادربزرگم، کنار خاله و مادرم پهن میکردم توی دلم «خدایا شکرت» میگفتم.
روایت که تمام شد قلپ آخر فنجان را سر کشیدم و به یازده سالی که ساکن قمم فکر کردم. به دوتا نماز هفته پیش که در تهران کامل خواندم، بیکه یادم باشد سه سال پیش، نیت ترک وطن کردم!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#اگه_مامانم_بود
غیـــــــــــــــر عـــــــــلـــــــــــــــــی هیـــــــــــــــــــــــچ
غیـــــــــــــــر عـــــــــلــــــــــــــــــی شــــــَــــــــــــــــــر
@parhun
🌾یک روز دوست اصفهانیام وقتی تعجبم را نسبت به خوراکی معروف شهرشان دوغوگوشفیل دید، توصیف بیبدیلی ازش کرد!
گفت خاصیت خوردن این دو با هم اینست که تا شیرینی گوشفیل بخواهد دلت را بزند، دو جرعه دوغ ترش سر میکشی و طعمها به تعادل میرسند.
بعد تا ترشی دوغ میآید سرگیجه دچارت کند، گوشفیل را میاندازی بالا و فشارت تنظیم میشود!
تهش یک نتیجهگیری بامزه اصفهانی هم کرد:
«خلاصهش کونم؛ هی این اونا میشورِدا میبرِد، آ اون اینا میشورِدا میبرِد!»
از صبح هروقت تلوزیون را میبینم یادش میکنم.
اول یک مداحی فحش و فضیحت به سازشکاری پخش میشود،
بعد بلافاصله بریدهای از یک گفتگوی ویژه درخصوص ضرورت وحدت!
پشتبندش نماهنگی از سخنان رهبر شهید درباره بیفایده بودن مذاکره میگذارند،
و بعد سخنرانی از فلان بزرگ در باب فواید توافق!
«خلاصهش کونم؛ هی این اونا میشورِدا میبرِد، آ اون اینا میشورِدا میبرِد!»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#ما_طفلکیها
#وسطبازی
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴چه خوب که رخت عزای تو پیوند خورد با لباسسیاه محرم..
@parhun
✉️ متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی خطاب به ملت ایران درباره تفاهمنامه رئیسجمهوران ایران و امریکا
✏️ بسم الله الرّحمن الرّحیم
🔸ملّت پرشور و باوفای ایران
💬همانگونه که مطلع شُدید، تفاهمنامهای بین رئیسجمهوران ایران و امریکا امضا شد. در مسیر رسیدن به این مرحله، مسئولین امر، از سر دلسوزی و با حُسن نظر، تلاشهای زیادی را بهعمل آوردند و البته این رئیسجمهور آمریکا بود که از روی استیصال، از انواع اهرمها برای این امر استفاده میکرد.
💬بنده علیالاصول، نظر دیگری داشتم ولی از باب تعهّدی که رئیسجمهور محترم بهعنوان رئیس شورای عالی امنیّت ملّی از طرف خود و سایر اعضا در پاسداشت حقوق ملّت ایران و جبهه مقاومت به بنده دادند و تصریح به قبول مسئولیت آن نمودند، اجازهی آن را صادر نمودم. ایشان همچنین تصریح کردهاند که اگر طرف آمریکایی بخواهد زیادهخواهی کند زیر بار آن نخواهند رفت. از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفتهشده خواهیم بود. امّا بدیهی است مذاکرات حضوری که در آینده برقرار خواهد شد، به معنی پذیرش نظر دشمن نخواهد بود. امیدواریم که دعای خیر سرورمان عجّلاللهتعالیفرجهالشّریف انواع نصرتها و فتوحات، برای ملّت باشرف ایران به ارمغان آورد.
🔻والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاته
✍سید مجتبی حسینی خامنهای
🗓 ۲۸/خرداد/۱۴۰۵
«از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفتهشده خواهیم بود.»
ترجمه:
من و مردم،
شما همه!
@parhun