eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
59 عکس
26 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
پـــَــــرهـــــــــون🌖
تو بمان!
🌾عوارضی قم را که رد کردیم حس جاده راننده را گرفت! ضبط را روشن کرد. حمیرا می‌خواند. تحمل کردم تا تمام شود به امید این‌که نمی‌خواهد کل سفر را با صدای زن‌ها سر کند. همین هم شد. بعدی‌ها مرد بودند اما خب همگی شیش‌وهشت! شماعی‌زاده دختر کولی را صدا می‌زد و معین معتقد بود از این دنیا چیز زیادی نمی‌خواهد! بقیه هم که نمی‌شناختم، یا زیادی عاشق بودند یا زیادی فارغ! شب بود. چرخ‌های سمند سفید که از عوارضی تهران گذشت چشمم افتاد به حرم امام. آرام به دخترها گفتم برای امام خمینی صلوات و فاتحه بفرستید. از نیمه راه گوشم به آهنگ‌ها سِر شده بود. نمی‌شنیدمشان. وسط فاتحه چشمم افتاد به پرچم بزرگی که بالای پل، خیلی بالاتر از گنبد طلایی داشت توی باد دلبری می‌کرد. دلم باهاش رفت. عزت داشت و توی باد موج برمی‌داشت. سرم را چسباندم به شیشه و با لبخند، چشم دوختم بهش. نمی‌دانم آهنگ قبلی چه بود. فقط فهمیدم آقای راننده چند تا آهنگ را رد کرد تا برسد به کلمات آقا تورج نگهبان که از حنجره محمد آقای نوری بیرون می‌آمد! در روح و جــــــــــان من می‌مانی ای وطــــــــــــــن دکمه ضبط را که زدم فکر کردم لابد رقص پرچم چشم او را هم گرفته وگرنه که توی فلش فسفری‌اش پر بود از کلمات و صداهای اجَق‌وجَق! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
🌾صندلی روبرویم خالی‌ست. یادم آمد مدام تهران باهام است. هنوز سه‌چهار تا روایت بیشتر ازش نخوانده‌ام. اتفاقی بازش می‌کنم و روایت مبارکه را شروع می‌کنم. از سال‌های غربتش در تهران نوشته. از حسرت‌ها، کاشکی‌ها، اگرها. فکر می‌کنم چه به الان من آمده! به من و شهری که تویش زندگی می‌کنم. به من و این عصری که تنهایی نشسته‌ام توی کافه. به یک‌ماه گذشته‌ام که جور نشد با هیچ رفیقی بروم بیرون. به محمد که باهام آمد ولی من دلم دوست و رفیق می‌خواست. به وقت‌هایی که لای لقمه کوکوسبزی، حسرت دوری از مامان را هم پیچیدم و خوردم. به صبح‌هایی که توی صف سنگک آه کشیدم و در دلم جای خاله را پای سفره صبحانه خالی کردم. به هفته پیشم که تهران بودم و با هر سفره‌ای که در خانه مادربزرگم، کنار خاله و مادرم پهن می‌کردم توی دلم «خدایا شکرت» می‌گفتم. روایت که تمام شد قلپ آخر فنجان را سر کشیدم و به یازده سالی که ساکن قمم فکر کردم. به دوتا نماز هفته پیش که در تهران کامل خواندم، بی‌که یادم باشد سه سال پیش، نیت ترک وطن کردم! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
غیـــــــــــــــر عـــــــــلـــــــــــــــــی هیـــــــــــــــــــــــچ غیـــــــــــــــر عـــــــــلــــــــــــــــــی شــــــَــــــــــــــــــر @parhun
یعنی این ماییم که زنده‌ایم؟! 😭😭😭😭😭😭😭 @parhun
🌾یک روز دوست اصفهانی‌ام وقتی تعجبم را نسبت به خوراکی معروف شهرشان دوغ‌و‌گوشفیل دید، توصیف بی‌بدیلی ازش کرد! گفت خاصیت خوردن این دو با هم این‌ست که تا شیرینی گوشفیل بخواهد دلت را بزند، دو جرعه دوغ ترش سر می‌کشی و طعم‌ها به تعادل می‌رسند. بعد تا ترشی دوغ می‌آید سرگیجه دچارت کند، گوشفیل را می‌اندازی بالا و فشارت تنظیم می‌شود! تهش یک نتیجه‌گیری بامزه اصفهانی هم کرد: «خلاصه‌ش کونم؛ هی این اونا می‌شورِدا می‌برِد، آ اون اینا می‌شورِدا می‌برِد!» از صبح هروقت تلوزیون را می‌بینم یادش می‌کنم. اول یک مداحی فحش و فضیحت به سازش‌کاری پخش می‌شود، بعد بلافاصله بریده‌ای از یک گفتگوی ویژه درخصوص ضرورت وحدت! پشت‌بندش نماهنگی از سخنان رهبر شهید درباره بی‌فایده بودن مذاکره می‌گذارند، و بعد سخنرانی از فلان بزرگ در باب فواید توافق! «خلاصه‌ش کونم؛ هی این اونا می‌شورِدا می‌برِد، آ اون اینا می‌شورِدا می‌برِد!» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴چه خوب که رخت عزای تو پیوند خورد با لباس‌سیاه محرم.. @parhun
✉️ متن کامل پیام رهبر انقلاب اسلامی خطاب به ملت ایران درباره تفاهم‌نامه رئیس‌جمهوران ایران و امریکا ✏️ بسم‌ الله‌ الرّحمن ‌الرّحیم 🔸ملّت پرشور و باوفای ایران 💬همانگونه که مطلع شُدید، تفاهم‌نامه‌ای بین رئیس‌جمهوران ایران و امریکا امضا شد. در مسیر رسیدن به این مرحله، مسئولین امر، از سر دلسوزی و با حُسن نظر، تلاش‌های زیادی را به‌عمل آوردند و البته این رئیس‌جمهور آمریکا بود که از روی استیصال، از انواع اهرم‌ها برای این امر استفاده می‌کرد. 💬بنده علی‌الاصول، نظر دیگری داشتم ولی از باب تعهّدی که رئیس‌جمهور محترم به‌عنوان رئیس شورای عالی امنیّت ملّی از طرف خود و سایر اعضا در پاسداشت حقوق ملّت ایران و جبهه مقاومت به بنده دادند و تصریح به قبول مسئولیت آن نمودند، اجازه‌ی آن را صادر نمودم‌. ایشان همچنین تصریح کرده‌اند که اگر طرف آمریکایی بخواهد زیاده‌خواهی کند زیر بار آن نخواهند رفت. از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفته‌شده خواهیم بود. امّا بدیهی است مذاکرات حضوری که در آینده برقرار خواهد شد، به معنی پذیرش نظر دشمن نخواهد بود. امیدواریم که دعای خیر سرورمان عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشّریف انواع نصرت‌ها و فتوحات، برای ملّت باشرف ایران به ارمغان آورد. 🔻والسّلام علیکم و رحمة الله و برکاته ✍سید مجتبی حسینی خامنه‌ای 🗓 ۲۸/خرداد/۱۴۰۵
«از این لحظه، ما یعنی شما ملت سرافراز و این خادم ناچیز، منتظر تحقّق شروط گفته‌شده خواهیم بود.» ترجمه: من و مردم، شما همه! @parhun
🌾نزدیک به سه ماه، چند روزی یک‌بار بهانه گرفتم. اصرار کردم شده برای دو ساعت بروم تهران و برگردم. می‌خواستم بروم کشوردوست. می‌خواستم خودم را بیندازم روی زیلوهای آسمانی. چشمم را بدوزم به عکس‌های بزرگ. صدام را آزاد کنم و زار بزنم. آن شب، عوارضی تهران را که رد کردیم همه فکرم به لحظه‌ای بود که پام را در خیابان جمهوری از ماشین یا اتوبوس بگذارم پایین. یک هفته‌ بنا بود بمانم تهران‌ و تصمیم داشتم یک‌روز بدون بچه‌ها، سر صبر بروم کشوردوست. اصلا چرا یک‌روز؟! چند بار می‌روم. بی که بخواهم به کسی توضیحی بدهم و نگرانشان کنم. آن‌روز بعد رونمایی مدام، زهرا داشت درست زیر برج آزادی ازم عکس می‌گرفت که تصمیم گرفتم بروم کشوردوست و او را هم ببرم. رقیه پیش مامان و خاله‌ام بود و داشتند از بیرون برمی‌گشتند. خاله زنگ زد و گفت حال رقیه بهم خورده. بیماری حرکت ماشینش را یادآوری کردم و گفتم دراز بکشد بهترست. من وسط میدان آزادی، داشتم دنبال ورودی بی‌آرتی خیابان آزادی می‌گشتم که برویم و سر ابوریحان، پیاده شویم و تا من کافه‌فرانسه را به زهرا نشان بدهم و چندتایی خاطره ازش تعریف کنم رسیدیم به خیابان جمهوری و بعد... بعد زمان می‌ایستد تا یک بچه‌یتیم دیگر بغضش را بپاشد روی مولکول‌های هوای آن خیابان. می‌رسم به جایی که سه‌ماه با عکس و فیلم‌هاش بی‌قراری کردم. به جایی که می‌دانستم چیزی جز دکور نیست اما دوست نداشتم حسرتش بماند به دلم. دوتایی آمدیم لبه میدان تا از خط‌کشی عابر خودمان را برسانیم به ورودی خیابان آزادی که خاله دوباره زنگ زد. خانه بود و گفت رقیه باز حالش بد شده. یقین کردم پس حتم ویروس گوارشی گرفته. یک پایم می‌رفت که جاگیر شود روی خط عابر و پای دیگرم می‌خواست برگردم ضلع مخالف میدان و بچپم توی مترو که زودتر به بچه‌ام برسم. برگشتم! در دوقدمی کشوردوست بودم که برگشتم. روی پله‌برقی‌های مترو به خودم دلداری دادم که اصلا چه بهتر! یک روز دیگر تنها می‌روم. توی مترو که نشسته بودیم به آن ساعت موعود فکر می‌کردم. تمام روزهای بعد آن هم. هر روز از آن یک هفته که می‌گذشت اما، من بهانه‌ای برای نرفتم داشتم. شبی که چرخ‌های ماشین داشت به عوارضی تهران می‌رسید از خودم و بهانه‌هام راضی بودم. من انتخاب کردم به کشوردوست نروم. کاش هیچ‌وقت انتخاب دیگری نکنم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پر چادر مادر شهیدها همیشه برای همه، جا هست. منزل نورانی مادر شهید معماریان دعاگوی شما هستم.🍃 @parhun