🍃امروز سالگرد شهادت پدر قهرمان منست.
چه سخت منتدار شما میشوم اگر امروز که قلبتان عزادار شهید کربلاست پدرم را به فاتحه و صلواتی مهمان کنید.🍃
🌾دیدی آقای دریابان؟ دیدی پیدایت کردم؟
باز ایستاده بودی گوشه سمت راست کنسول. دست به سینه، یکطرفی یله داده بودی به دیوار و چشم دوخته بودی به دهان دخترت. به دستهای بیقراری که مدام بالا و پایین میرفت. به مردمکهای غلتان در چشمخانه.
گاهی بهش لبخند میزدی. گاهی قربانصدقهاش میرفتی. گاهی محزون میشدی و سرت را میگرفتی پایین.
چقدر دوستش داشتی.
چقدر دوستت دارد. خیلی وقتها که دربارهات چیزی میگوید زمان فعلهاش حال است.
و چرا نباشد؟ مگر نبودی امشب؟
نشان به آن نشان که رفت برای من و خودش چای بریزد،
یکباره گفت:
«چرا سهتا ریختم؟!»
من که گذاشتم به حساب کادوی تولد!
دلم را خوش کردم.
مثلا خواسته باشی درست روز هشتم تیر نشانه بدهی که بله درست فکر کردی دختر محمدرضا، باباهای شهید اصلا خودشان حرف را لقمه میکنند و میگذارند توی دهان دخترشان.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#باباهای_دختری
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
14.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تفاوت کسی که بلده روایت کنه با اونی که بلد نیست، در چیه؟!
⚔ سرنوشت جنگ بین جبهه حق و باطل همون اندازه که به توان نظامی گره خورده، به توان روایی هم گره خورده!
📝 اگر به این مسیر علاقهمندید، از نویسندگی خلاق شروع کنید:
https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-05-02/
⏳ ۷ ساعت تا پایان مهلت ثبت نام
| @mabnaschoole |
هدایت شده از کارام جانم میرود
ا﷽
0️⃣2️⃣ ما کوتولهها
نشستهام توی تاریکی و زل زدهام به تقویم گوشی. از امروز دیگر فقط یک هفته وقت داریم.
فردا که بیاید آخرین جمعهایست که جسمهای بیجان ما کنار جسم جاندار تو، روی یک خاک است.
شنبه را نگاه میکنم و یادم میآید هیچوقت شروعهای شنبه بهمان نیامده. یادم میآید آن صبح زمستانی، شنبه، هیولایی بود که آخرین نفسهای تو را زیر تلی خاک و خاکستر حبس کرد.
یکشنبه دارد بهم پوزخند میزند. مصلی را نشانم میدهد و پیکر خفته تو را. چیزی که همه سالهای زندگی باهاش بیگانه بودیم. تو کی پیش ما حالتی جز ایستاده داشتی؟
دوشنبه را که نگاه میکنم دلم میخواهد دیگر هیچوقت از عوارضی قم - تهران نگذرم. یعنی این تویی که برای همیشه تهران را تنها میگذاری؟
و آخ از سهشنبه آخر که مدام به هر آشنایی توی قم میرسم ازش میپرسم: «یعنی زنده میمانیم؟!»
آه و آه و آه از آن چهارشنبه آخر. چهارشنبه دیدار! آه از آن وصل بعد فراق، زیر قبه خون خدا و مقابل دستهای علمداری که سالها التماسش کردیم نگهدار تو باشد.
و پنجشنبه، خط پایان همین نصیب حداقلی ماست.
همین امید حداقلی ما.
همین که لااقل جسمت کنار ماست.
چهار ماه است داریم سلولسلول کم میشویم و حالا همه چیز رفته روی دور تند. هر روز خبر و تماشاییِ جدیدی داریم.
یک روز مراحل آمادهسازی مصلای تهران را نشانمان میدهند، یک روز طرح نمادین جایگاه را.
یک روز جوشکاری ماشین حمل پیکر، چشممان را میزند، یک روز سردرگم گمانهزنیهای محل دفنیم در مشهد.
هر خبری که میآید، هر فیلم و عکسی که باز میکنیم سلولی از ما کم میشود. با خودم فکر میکنم کاش میشد چیزی که ازمان کم شده بیاید بنشیند توی تن تو. ما نباشیم و تو باشی. تو که بالابلند بودی.
و نه! نمیشود. نمیرسیم. قد سلولهای تکتک ما رویهم، نمیرسد به قد تو. تو که بالابلند بودی.
ما کوتولههای بیقلب، حالا عجیبترین موجودات عالمیم.
✍️ #سبا_نمکی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
🛑📸 ممنوعیت عرضه کالاهای حامی رژیم صهیونیستی در آیین بدرقه استکبارستیزترین رهبر دنیا
⚠️مسوول کارگروه تحریم کالاهای حامی رژیم صهیونیستی در مرکز راهبری اقتصاد مقاومتی حوزه علمیه، از ابلاغ بخشنامه ممنوعیت عرضه و استفاده از کالاهای با نشانهای تجاری آمریکایی و شرکتهای همسو با رژیم صهیونیستی در مراسم تشییع و بدرقه رهبر شهید انقلاب در قم خبر داد.
🌾ظهر بود. زیارتنامه که خواندم خودم را انداختم در آغوش ضریح. مثل بچهها افتادم به هقهق. انگشتهام را چفت پنجرههای ضریح کرده بودم و بهانه میگرفتم. دیدم دارم خفه میشوم. یکی چنگ انداخته بود به گلوم. دست خودم نبود که صدام بلند شد. وسط هقهق میگفتم: «خانم جان! آقامون داره میره. تنها شدیم.»
پای ضریح خلوت بود و خادمها هشدار نمیدادند. همینجور که سرم را چسبانده بودم به شبکهها، از گوشه چشم دیدم خادم سمت چپ ضریح آمد طرفم. منتظر برخورد چوبپر به بازوم بودم که دستش را گذاشت روی شانهام و شروع کرد به دلداری.
صداش به گوشم آشنا آمد. برگشتم.
الهام چرخنده بود که داشت قربانصدقه دل تنگم میرفت.
وسط هقهق بهش گفتم: «آخه ما دوستش داشتیم خانم. ما خیلی دوستش داشتیم.»
باهام حرف زد. کمی بعد اسمم را پرسید. همینجور که چشمم به مرمرهای حرم بود جواب دادم. گفت: «سبا به چشمام نگاه کن.»
نگاهش کردم. مهربان بود و مصمم. بازوم را فشار داد: «سبا ما اون سحرو تاب آوردیم. غمی که ما رو نکشته حتما قویترمون میکنه. تو محکومی به مقاومت و ایستادگی.»
در آغوشم که گرفت آرامتر بودم. خداحافظی کردیم. چندقدمی رفته بودم و صدای خانم پشت سریام داشت گنگتر میشد: «خانم چرخنده دختر منو...»
صدام کرد. برگشتم. انگشت سبابهاش را گرفته بود طرفم.
«سبا یادت نره. تو محکومی به ایستادگی!»
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#همغصه
#باید_برخاست
سلام و سلام🍃
تصمیم گرفتم روزنوشتهای
این ایستِ قلبیِ مشترکِ یکهفتهای، را در پرهون منتشر کنم.
احتمالا کمی هم طولانی باشد و بعضی را در دو بخش و فاصله، ارسال میکنم.
ممنون چشمهای شمام.
شنبه___سیزده_تیر_صفرپنج
🌾نماز صبح را که خواندم هنوز درهای مصلی به روی مردم تهران باز نشده بود. خوابیدم. صبح تا چشمم را باز کردم گوشیام را برداشتم. رفتم طرف تلوزیون و روشنش کردم. هنوز صورتم را نشسته بودم که اشک تمامش را شست. نمیدانستم کجا را نگاه کنم. چند ثانیه شبکه یک را نگاه میکردم، بعد خیره میشدم به صفحه گوشی و باز بین شبکههای تلوزیون سرگردان میشدم. رقیه شب با هایهای گریهام خوابید و صبح هم با صدای گریه بیدار شد. طفلک برایش عادی شده. صبحانه آوردم و خوردیم. ظرفهای صبحانه را که شستم باز نشستم پای تصاویر تلوزیون و روضه. قلبم انگار باهام نبود. جایی کنج مصلی داشت میتپید. دیدم دارم خفه میشوم. به رقیه گفتم لباس بپوشد برویم حرم. تا از خانه بیرون برویم ساعت نزدیک یازده شد. توی اتوبوس ریزریز اشک میریختم. چهارراه شهدا پیاده شدیم. تصمیم گرفتم اول برویم پاساژ قدس و خریدهای سفره حضرت رقیه را انجام بدهم. سفره میخواستم و پرچم. برای دخترهای کوچک هم بسته هدیه. عروسک، دستبندهای رنگیرنگی و گیره روسری با آویز پروانه. کیسههای توی سبز و مشکی تمام شده بود. طلایی خریدم که با ربان سبز و مشکی تزیینش کنم. دلم میخواست برای روز تشییع هم چیز کوچکی بگیرم و بین جمعیت پخش کنم. اول رفتم سراغ سربند. طرحهای زیادی داشت. پرچم ایران، یا لثارات خامنهای و ابوالفضل علمدار چشمم را گرفت. ولی پشیمان شدم. گفتم حتما از این چیزها زیاد بین جمعیت توزیع کنند. یاد این افتادم که اینجور وقتها اسباببازیهای کوچک چقدر بچهها را خوشحال میكند. بچهها را خوشحال و مادرها را حتی شده دقایقی آسوده! رفتم سراغ جورچینهای چوبی رنگی. یک مربع کوچک ده در ده که تویش اشکال مختلف هندسی با رنگهای مختلف بود و یک برگه راهنمای کوچک هم داشت. تعدادی برداشتم.
اذان گفتند و هول رسیدن به نماز حرم بودم. مغازهدارها همان وسط پاساژ سجاده انداختند و اللهاکبر گفتند. چهار پنج ردیف از آقایان بود و دو نفر خانم هم توانستند در ورودی دو مغازه پشتشان قامت ببندند. خیلی برایم جالب بود. بقیه هم در مغازههای خودشان سجاده انداخته بودند. هم معذب بودم هم دیگر جایی برای نماز خواندن من نبود. مطمئن هم بودم که به نماز دوم حرم میرسم. سفره و پرچمها آخرین چیزی بود که خریدیم. کارت دست رقیه بود. داد به فروشنده و موجودی کم داشت. آمدم با گوشی پول جابجا کنم که آنتن صفر بود. خانم فروشنده گفت برو روی پلهها. پنج دقیقه هم روی پلهها گذشت. بانک پیامک رمز نمیفرستاد. به هم ریختم. به نماز نمیرسیدم. به خودم بدوبیراه گفتم که حالا اول میرفتی حرم. پلههای زیرزمین پاساژ را بالا رفتیم. توی پیادهروی خیابان روی نیمکت چوبی نشستیم و گوشی را خاموش و روشن کردم. درست شد. پانزده شانزده پیامک رمز یکجا برایم آمد! حساب کردیم و آمدیم بیرون. رقیه گرسنه بود. دیدم در هر حال نماز جماعت را از دست دادم. ساندویچ فلافل گرفتم، خوردیم و بالاخره رسیدیم. حرم خلوت بود. رفتم روبروی ضریح. رقیه را نشاندم روی فرشها و مشغول پازل جدیدش شد. خودم رفتم جلو. مثل همیشه چسبیدم به دیوار سمت راستی و سرم را چسباندم بهش. سنگ در و دیوار حرمها را خیلی دوست دارم. غیر از خنکا، انرژیای دارد که میریزد توی قلبم. اختیار اشکهام دست خودم نبود. جلوی ضریح خلوت بود اما دلم نمیآمد از دور و در یک قاب، کل ضریح را نبینم. اشک میریختم و شکایت میبردم به خانم. زیارتنامه که میخواندم صدای ناله حزینی از سمت چپم میآمد. مثل ناله پیرزنها.برگشتم و پیرزن ظریف افغانستانی را دیدم که دست میکشید روی دیوارها و با آهنگ سوزناکی مویه میکرد. آرامآرام رفتم طرف ضریح. دست کشیدم به پنجرههای طلایی.
از اینجا به بعدش را بالاتر نوشتهام و چیز بیشتری نمیخواهم اضافه کنم.
بعد دیدارم با آن خادم مهربانِ بقول حاجحسینیکتا پرغصه و پرقصه، به اشتراکاتمان فکر کردم. به زخمهایی که خورده. بغلم که کرد ازم خواست برایش دعای شهادت کنم. با خودم فکر کردم این بندهخدا خودش یکپا شهید زندهست با آن حجم توهین و تهمت و حرف و حدیث آن روزها.
شنبه هنوز ادامه دارد...
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#ایست_قلبی_یک_هفتهای
#روز_اول_یک
#باید_برخاست
پـــَــــرهـــــــــون🌖
شنبه_سیزده_تیر_صفرپنج
🌾رفتم کنجی از شبستان نشستم. رقیه هم نشست به مـُهربازی. سازههای جورواجور با مهرها میساخت و بعد تا وسط شبستان میدوید. تکیه دادم به ستون. گاهی آرام گریه میکردم گاهی بلند.
فیلمهای مصلی را میدیدم و به آخرین نماز فطری که پشت آقا خواندیم فکر میکردم. از اول ماه رمضان آن سال، به زهرا وعدهاش را داده بودم. گفتم هدیه یک ماه روزهداریاش است. چقدر ذوق داشت. آقا که قامت بست لحظاتی صدایش را ضبط کردم. امسال هم قرار بود برویم...
از حرم که بیرون آمدیم دنبال جوشوخروش شهر بودم. نه از طرف مردم، از سمت ارگانها. شهرداری، سازمان تبلیغات و جاهای دیگر. شهر همان شهر دیروز و پریروز و روزهای قبلش بود! لابد هنوز زودست. نمیدانم و اصلا ندانم بهتر هم هست.. مهمتر مردمند که تبدارند و در حرکت.
رسیدیم خانه. محمد داشت آماده رفتن به تهران میشد. حوصله غذا درست کردن نداشتم. تخممرغ هم نمیخواستم بهشان بدهم. کمی آبگوشت و قیمه در فریزر داشتم و اندازه یک نفر برنج در یخچال. همه را گرم کردم و همراه سبزی، شام مفصلی شد.
چفیههای اربعین را از بقچه درآوردم و گذاشتم تا محمد با خودش ببرد. دوازده شب گذشته که با برادرش راهی تهران شدند تا صبح بر بدن همه امیدشان نماز بخوانند. از زیر قرآن ردش کردم و ایستادم کنار در. تا سوار ماشین بشود نگاهش کردم و گریه. گفتم سلام من را برسانند. با خودم فکر میکنم اصلا معلوم نیست به تشییع قم برسم یا نه، برگزار بشود یا نه، خدا بخواهد یا نه. بحالشان غبطه میخورم که در مصلی با آقا وداع میکنند اما کمی بعد میبینم توانش در من نبود. یاد نمازهای عید مصلی سرگشتهام میکند. چطور بروم و او را آنجا خفته ببینم؟!
به قلبم فشار میآید. محمدحسن آمده بالا و رقیه هم میرود پیششان بخوابد. شب تنهام. مینشینم جلوی تلوزیون و راحتتر هایهای میکنم.
ساعت سه زنگ میزنم به محمد. حرم امامند و خیالم راحت میشود. میگوید ماشین را همینجا میگذاریم و بقیه مسیر را با مترو میرویم.
شبها غیر از غم و حزن بیحسابی که دارم با اضطراب میخوابم. خوابم اما تا صبح انگار بیدار هم هستم. نگرانم کسی برای خبر بدی از خواب بیدارم کند. صبح تا چشمم را باز میکنم برخلاف همیشه، هم اولین کارم برداشتن گوشی و روشن کردن تلوزیونست و همزمان با نگرانی زیادی این کارها را میکنم. هم میخواهم هم نمیخواهم. ترس جان آقا مجتبی را دارم. دشمن خیلی جسور شده و البته شاید درستتر این باشد که دشمن را خیلی جسور کردهایم. تهش فقط پناه میبرم به خدا و امام زمان که قلبم را محکم و آرام کنند.
بعد نماز نزدیک چهار بود که خوابیدم. صبحها زود بیدار میشوم و نیازی به گذاشتن هشدار نیست. حتما برای دیدن نماز از تلوزیون، خودم بیدار میشوم.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
#ایست_قلبی_یک_هفتهای
#روز_اول_دو
#باید_برخاست
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و تو حالا
خود،
پرچمی روی دوش مردم.
@parhun