eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
چه عجب و آفرین و الحمدلله.
🌾ظهر بود. زیارت‌نامه که خواندم خودم را انداختم در آغوش ضریح. مثل بچه‌ها افتادم به هق‌هق. انگشت‌هام را چفت پنجره‌های ضریح کرده بودم و بهانه می‌گرفتم. دیدم دارم خفه می‌شوم. یکی چنگ انداخته بود به گلوم. دست خودم نبود که صدام بلند شد. وسط هق‌هق می‌گفتم: «خانم جان! آقامون داره می‌ره. تنها شدیم.» پای ضریح خلوت بود و خادم‌ها هشدار نمی‌دادند. همین‌جور که سرم را چسبانده بودم به شبکه‌ها، از گوشه چشم دیدم خادم سمت چپ ضریح آمد طرفم. منتظر برخورد چوب‌پر به بازوم بودم که دستش را گذاشت روی شانه‌ام و شروع کرد به دلداری. صداش به گوشم آشنا آمد. برگشتم. الهام چرخنده بود که داشت قربان‌صدقه‌ دل تنگم می‌رفت. وسط هق‌هق بهش گفتم: «آخه ما دوستش داشتیم خانم. ما خیلی دوستش داشتیم.» باهام حرف زد. کمی بعد اسمم را پرسید. همین‌جور که چشمم به مرمرهای حرم بود جواب دادم. گفت: «سبا به چشمام نگاه کن.» نگاهش کردم. مهربان بود و مصمم. بازوم را فشار داد: «سبا ما اون سحرو تاب آوردیم. غمی که ما رو نکشته حتما قوی‌ترمون می‌کنه. تو محکومی به مقاومت و ایستادگی.» در آغوشم که گرفت آرام‌تر بودم. خداحافظی کردیم. چندقدمی رفته بودم و صدای خانم پشت سری‌ام داشت گنگ‌تر می‌شد: «خانم چرخنده دختر منو...» صدام کرد. برگشتم. انگشت سبابه‌اش را گرفته بود طرفم. «سبا یادت نره. تو محکومی به ایستادگی!» 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
سلام و سلام🍃 تصمیم گرفتم روزنوشت‌های این ایستِ قلبیِ مشترکِ یک‌هفته‌ای، را در پرهون منتشر کنم. احتمالا کمی هم طولانی باشد و بعضی را در دو بخش و فاصله، ارسال می‌کنم. ممنون چشم‌های شمام.
شنبه___سیزده_تیر_صفرپنج 🌾نماز صبح را که خواندم هنوز درهای مصلی به روی مردم تهران باز نشده بود. خوابیدم. صبح تا چشمم را باز کردم گوشی‌ام را برداشتم. رفتم طرف تلوزیون و روشنش کردم. هنوز صورتم را نشسته بودم که اشک تمامش را شست. نمی‌دانستم کجا را نگاه کنم. چند ثانیه شبکه یک را نگاه می‌کردم، بعد خیره می‌شدم به صفحه گوشی و باز بین شبکه‌های تلوزیون سرگردان می‌شدم. رقیه شب با های‌های گریه‌ام خوابید و صبح هم با صدای گریه بیدار شد. طفلک برایش عادی شده. صبحانه آوردم و خوردیم. ظرف‌های صبحانه را که شستم باز نشستم پای تصاویر تلوزیون و روضه. قلبم انگار باهام نبود. جایی کنج مصلی داشت می‌تپید. دیدم دارم خفه می‌شوم. به رقیه گفتم لباس بپوشد برویم حرم. تا از خانه بیرون برویم ساعت نزدیک یازده شد. توی اتوبوس ریزریز اشک می‌ریختم. چهارراه شهدا پیاده شدیم. تصمیم گرفتم اول برویم پاساژ قدس و خریدهای سفره حضرت رقیه را انجام بدهم. سفره می‌خواستم و پرچم. برای دخترهای کوچک هم بسته هدیه. عروسک، دستبندهای رنگی‌رنگی و گیره روسری با آویز پروانه. کیسه‌های توی سبز و مشکی تمام شده بود. طلایی خریدم که با ربان سبز و مشکی تزیینش کنم. دلم می‌خواست برای روز تشییع هم چیز کوچکی بگیرم و بین جمعیت پخش کنم. اول رفتم سراغ سربند. طرح‌های زیادی داشت. پرچم ایران، یا لثارات خامنه‌ای و ابوالفضل علمدار چشمم را گرفت. ولی پشیمان شدم. گفتم حتما از این چیزها زیاد بین جمعیت توزیع کنند. یاد این افتادم که این‌جور وقت‌ها اسباب‌بازی‌های کوچک چقدر بچه‌ها را خوشحال می‌كند. بچه‌ها را خوشحال و مادرها را حتی شده دقایقی آسوده! رفتم سراغ جورچین‌های چوبی رنگی. یک مربع کوچک ده در ده که تویش اشکال مختلف هندسی با رنگ‌های مختلف بود و یک برگه راهنمای کوچک هم داشت. تعدادی برداشتم. اذان گفتند و هول رسیدن به نماز حرم بودم. مغازه‌دارها همان وسط پاساژ سجاده انداختند و الله‌اکبر گفتند. چهار پنج ردیف از آقایان بود و دو نفر خانم هم توانستند در ورودی دو مغازه پشتشان قامت ببندند. خیلی برایم جالب بود. بقیه هم در مغازه‌های خودشان سجاده انداخته بودند. هم معذب بودم هم دیگر جایی برای نماز خواندن من نبود. مطمئن هم بودم که به نماز دوم حرم می‌رسم. سفره و پرچم‌ها آخرین چیزی بود که خریدیم. کارت دست رقیه بود. داد به فروشنده و موجودی کم داشت. آمدم با گوشی پول جابجا کنم که آنتن صفر بود. خانم فروشنده گفت برو روی پله‌ها. پنج دقیقه هم روی پله‌ها گذشت. بانک پیامک رمز نمی‌فرستاد. به هم ریختم. به نماز نمی‌رسیدم. به خودم بدوبی‌راه گفتم که حالا اول می‌رفتی حرم. پله‌های زیرزمین پاساژ را بالا رفتیم. توی پیاده‌روی خیابان روی نیمکت‌ چوبی نشستیم و گوشی را خاموش و روشن کردم. درست شد. پانزده شانزده پیامک رمز یک‌جا برایم آمد! حساب کردیم و آمدیم بیرون. رقیه گرسنه بود. دیدم در هر حال نماز جماعت را از دست دادم. ساندویچ فلافل گرفتم، خوردیم و بالاخره رسیدیم. حرم خلوت بود. رفتم روبروی ضریح. رقیه را نشاندم روی فرش‌ها و مشغول پازل جدیدش شد. خودم رفتم جلو. مثل همیشه چسبیدم به دیوار سمت راستی و سرم را چسباندم بهش. سنگ‌ در و دیوار حرم‌ها را خیلی دوست دارم. غیر از خنکا، انرژی‌ای دارد که می‌ریزد توی قلبم. اختیار اشک‌هام دست خودم نبود. جلوی ضریح خلوت بود اما دلم نمی‌آمد از دور و در یک قاب، کل ضریح را نبینم. اشک می‌ریختم و شکایت می‌بردم به خانم. زیارت‌نامه که می‌خواندم صدای ناله حزینی از سمت چپم می‌آمد. مثل ناله پیرزن‌ها.برگشتم و پیرزن ظریف افغانستانی را دیدم که دست می‌کشید روی دیوارها و با آهنگ سوزناکی مویه می‌کرد. آرام‌آرام رفتم طرف ضریح. دست کشیدم به پنجره‌های طلایی. از این‌جا به بعدش را بالاتر نوشته‌ام و چیز بیشتری نمی‌خواهم اضافه کنم. بعد دیدارم با آن خادم مهربانِ بقول حاج‌حسین‌یکتا پرغصه و پرقصه، به اشتراکاتمان فکر کردم. به زخم‌هایی که خورده. بغلم که کرد ازم خواست برایش دعای شهادت کنم. با خودم فکر کردم این بنده‌خدا خودش یک‌پا شهید زنده‌ست با آن حجم توهین و تهمت و حرف و حدیث‌ آن روزها. شنبه هنوز ادامه دارد... 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
شنبه_سیزده_تیر_صفرپنج 🌾رفتم کنجی از شبستان نشستم. رقیه هم نشست به مـُهربازی. سازه‌های جورواجور با مهرها می‌ساخت و بعد تا وسط شبستان می‌دوید. تکیه دادم به ستون. گاهی آرام گریه می‌کردم گاهی بلند. فیلم‌های مصلی را می‌دیدم و به آخرین نماز فطری که پشت آقا خواندیم فکر می‌کردم. از اول ماه رمضان آن سال، به زهرا وعده‌اش را داده بودم. گفتم هدیه یک ماه روزه‌داری‌اش است. چقدر ذوق داشت. آقا که قامت بست لحظاتی صدایش را ضبط کردم. امسال هم قرار بود برویم... از حرم که بیرون آمدیم دنبال جوش‌وخروش شهر بودم. نه از طرف مردم، از سمت ارگان‌ها. شهرداری، سازمان تبلیغات و جاهای دیگر. شهر همان شهر دیروز و پریروز و روزهای قبلش بود! لابد هنوز زودست. نمی‌دانم و اصلا ندانم بهتر هم هست.. مهم‌تر مردمند که تب‌دارند و در حرکت. رسیدیم خانه. محمد داشت آماده رفتن به تهران می‌شد. حوصله غذا درست کردن نداشتم. تخم‌مرغ هم نمی‌خواستم بهشان بدهم. کمی آبگوشت و قیمه در فریزر داشتم و اندازه یک نفر برنج در یخچال. همه را گرم کردم و همراه سبزی، شام مفصلی شد. چفیه‌های اربعین را از بقچه درآوردم و گذاشتم تا محمد با خودش ببرد. دوازده شب گذشته که با برادرش راهی تهران شدند تا صبح بر بدن همه امیدشان نماز بخوانند. از زیر قرآن ردش کردم و ایستادم کنار در. تا سوار ماشین بشود نگاهش کردم و گریه. گفتم سلام من را برسانند. با خودم فکر می‌کنم اصلا معلوم نیست به تشییع قم برسم یا نه، برگزار بشود یا نه، خدا بخواهد یا نه. بحالشان غبطه می‌خورم که در مصلی با آقا وداع می‌کنند اما کمی بعد می‌بینم توانش در من نبود. یاد نمازهای عید مصلی سرگشته‌ام می‌کند. چطور بروم و او را آن‌جا خفته ببینم؟! به قلبم فشار می‌آید. محمدحسن آمده بالا و رقیه هم می‌رود پیششان بخوابد. شب تنهام. می‌نشینم جلوی تلوزیون و راحت‌تر های‌های می‌کنم. ساعت سه زنگ می‌زنم به محمد. حرم امامند و خیالم راحت می‌شود. می‌گوید ماشین را همین‌جا می‌گذاریم و بقیه مسیر را با مترو می‌رویم. شب‌ها غیر از غم و حزن بی‌حسابی که دارم با اضطراب می‌خوابم. خوابم اما تا صبح‌ انگار بیدار هم هستم. نگرانم کسی برای خبر بدی از خواب بیدارم کند. صبح تا چشمم را باز می‌کنم برخلاف همیشه، هم اولین کارم برداشتن گوشی و روشن کردن تلوزیون‌ست و هم‌زمان با نگرانی زیادی این کارها را می‌کنم. هم می‌خواهم هم نمی‌خواهم. ترس جان آقا مجتبی را دارم. دشمن خیلی جسور شده و البته شاید درست‌تر این باشد که دشمن را خیلی جسور کرده‌ایم. تهش فقط پناه می‌برم به خدا و امام زمان که قلبم را محکم و آرام کنند. بعد نماز نزدیک چهار بود که خوابیدم. صبح‌ها زود بیدار می‌شوم و نیازی به گذاشتن هشدار نیست. حتما برای دیدن نماز از تلوزیون، خودم بیدار می‌شوم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
ولی قرار بود ما این چفیه‌ها را سالی یک‌بار از بقچه بکشیم بیرون و خانوادگی، مشتاق و سرمست برویم مشایه. برویم به نیابت از شما زیارت جد غریبتان. قرار نبود باهاش جای دیگری بیاییم آقا.. ما قرار نبود با بغض و حسرت کوله ببندیم آقا جان. @parhun
ولی قبول دارید «مکن ای صبح طلوع» مال خود خود امشبه؟! @parhun
یک‌شنبه_چهارده_تیر_صفرپنج 🌾و صبح خواب ماندم! درست مثل روزهایی که جور نمی‌شد بیایم نماز عید و تا چشمم را باز می‌کردم می‌دویدم جلوی تلوزیون. با اضطراب و حسرت تلوزیون را روشن می‌کردم و هی تندتند چشم‌هام را پاک می‌کردم که اشک بگذارد روی ماه تو را ببینم. امروز همین‌طور از خواب بیدار شدم. باز سرگردان شبکه‌های تلوزیون و کانال‌های خبری گوشی بودم. از این به آن. نماز را خوانده بودند. تلوزیون یکی یکی مداحی و شعرخوانی‌ها را پخش می‌کرد و من همراه مردم به سینه و سر می‌زدم. شعر محمد رسولی مردم را حسابی به وجد آورده. مداحی مهدی رسولی هم آتش زده به قلب‌ها. قلبی مانده مگر؟ این روزها مدام به قلب فکر می‌کنم. به قلب‌های یک ملت. بزرگ‌تر از آن؛ یک امت. ما هنوز قلب داریم؟ محمد همان اول صبحی عکسی از تابوت‌ها برایم فرستاده و زیرش نوشته: «همه سهم سیدعلی خامنه‌ای از جمهوری اسلامی..» عکس را بزرگ و کوچک می‌کنم و خیلی منظورش را نمی‌فهمم. چیزی هم نمی‌پرسم. ظهر می‌روم باشگاه. آخر کار مربی می‌پرسد «سه‌شنبه تعطیل نباشیم میای؟» می‌گویم نه و چشم‌هام نم برمی‌دارند. از این‌جا به بعد همش بغض داشتم. خیلی دل ندادم به تمرین. وقتی برگشتم محمد آمده بود. تمام پوست صورتش سرخ شده بود. گفت از نظم و امکانات مصلی و مترو چیزی ندیده. غمگین و سرخورده بود. گفت جایگاهی که درست کرده‌اند فقط برای قاب‌بندی‌های تلوزیونی مناسب‌ست وگرنه اصلا نسبت‌ها رعایت نشده. می‌گفت از فاصله پایین، تابوت‌ها، پرچم‌ها و حتی پرده سورمه‌ای مثل ماکت‌های کوچک دیده می‌شدند. تازه جلو هم ایستاده بودند. برای نماز صف دوم بودند اما باز هم خیلی توی ذوقش خورده بود. گفت از نمادپردازی هم چیزی ندیده. من نمی‌دانم چاره چه بوده اما فکر می‌کنم شاید با یک نورپردازی درست و حرفه‌ای اوضاع بهتر می‌شد. توی عکس‌هایی که از نمای باز گرفته شده گلدسته‌های پشت جایگاه خیلی توی چشم می‌زنند. یکی نسبتا کامل و یکی نیمه‌کاره است. واقعا نمی‌شد سیاهپوشش کرد؟ یا سرخ‌پوش؟ محمد خسته است و می‌خوابد. من می‌نشینم پای گوشی و تلوزیون و نمی‌توانم به کار دیگری فکر کنم. دلم می‌خواهد بروم حرم ولی نمی‌شود. شام هم نداریم و از آقاداوود سه‌تا کوفته می‌خرم که یکیش دست‌نخورده می‌ماند. تا نیمه‌شب پای روضه‌ام و رقیه باز کنار پایم خوابش می‌برد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا