eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾قدیمی‌ترین تصویری که از مادرم توی ذهن دارم پشت چراغ قرمز است. فرمان رنوی نخودی را توی دست گرفته و آفتاب افتاده روی دستکش‌های چرم قهوه‌ای‌اش. عطر گل مریم پیچیده توی کابین کوچک رنو و تنها صدایی که می‌شنوم زمزمه آرام مامان است: «ساغرم شکست ای ساقی رفته‌ام ز دست ای ساقی در میان طوفان بر موج غم شکسته منم بر زورق شکسته منم ای ناخدای عالم» داشتیم برمی‌گشتیم خانه. او از سر کار و من از مهد کودک. مهد کودک بیمارستان توی حیاط پشتی بود و مامان بعد از اینکه هر روز صبح مرا با دست‌های لطیفش به خاله مهد می‌سپرد، از در پشتی بیمارستان وارد محل کارش می‌شد. مادرم ماما بود. چند سال بعد از بیمارستان بیرون آمد و در درمانگاه مشغول شد. گاهی من را هم با خودش می‌برد. پیرمردی را به یاد دارم که پنج شش باری توی درمانگاه دیدمش. یک پیرمرد تیپیکال روستایی با شلواری کهنه، کلاه نمدی سیاه و کتی که روی جلیقه‌ای دستباف می‌پوشید. یک‌بار که کتش را که درآورد جلیقه را دیدم و هنوز ترکیب رنگ زرشکی و کرمش یادم مانده. پیرمرد را که از دور می‌دیدم می‌دویدم پیش مامان و خبرش می‌کردم. او می‌آمد به درمانگاه تا مادرم را ببیند. هر وقت می‌آمد فورا به دست‌هایش نگاه می‌کردم و مطمئن می‌شدم همان کار همیشگی را دارد. مامان چند سال آخر خدمتش را در درمانگاه توی بخش چشم‌پزشکی کار می‌کرد. پیرمرد وارد اتاق می‌شد و مادرم به احترامش تا جلوی در می‌آمد. سلام علیک گرمی می‌کردند و مامان تعارفش می‌کرد تا روی صندلی نارنجی اتاق بنشیند. کمی که حال و احوال می‌کردند مامان بلند می‌شد و از فلاسک چای قهوه‌ای، یک لیوان چای خوش عطر می‌ریخت و با یک قندان قند می‌گذاشت جلوی پیرمرد. همین وقت‌ها بود که پیرمرد از زنبیل پارچه‌ای توی بغلش بسته‌ای در می‌آورد و برق اشک ‌می‌افتاد توی چشم‌های مامان. اولین باری که بعد از رفتن پیرمرد با ذوق و شوق بسته را از روی میز قاپیدم و شروع به باز کردنش کردم خوب یادم هست. شمایل بسته برایم آشنا بود. فهمیدم سوغات مشهد است اما بسته را که باز کردم وا رفتم! یک شاخه نبات سفید به باریکی انگشت کوچکم، یک قوطی کوچک زعفران که وقتی درش را باز کردم جز مقوایی زعفرانی رنگ چیزی تویش نبود، سه چهار عدد هل لاغر و چند عدد پسته خندان که توی همگی‌اش خالی بود!! با تعجب به مامان گفتم: «وا اینا دیگه چیه؟ کی بود این آقاهه؟ خواسته اذیتمون کنه مسخره کنه یعنی؟» مامان خنده‌اش گرفت و ماجرا را برایم تعریف کرد. چند سال قبل یک روز در بیمارستان صدای داد و فریاد پیرمرد را می‌شنود. از بخش مامایی به بستری می‌رود و سعی می‌کند پیرمرد را آرام کند. ازش می‌پرسد چه مشکلی دارد؟ پیرمرد می‌گوید: «قند می‌خوام دخترم!» پرستارهای بخش حاضر نبودند برای او که هیچ همراهی نداشته قند ببرند. مامان بعد از اینکه مطمئن می‌شود قند برایش ضرر ندارد در تمام یک ماه بستری او، هر روز چند حبه برایش لای دستمال می‌گذاشته و می‌برده. پیرمرد بعد از مرخص شدن هر ماه به دیدن مامان می‌رفته. حتی چند ماه بعد که مادرم به درمانگاه می‌رود آنقدر پرس و جو می‌کند تا جای جدیدش را هم پیدا کند. مامان گفت این بسته‌ها همه از مشهد می‌رسد و پیرمرد سپرده هر کسی از دوست و آشنا که راهی زیارت می‌شود برایش از این بسته‌ها بیاورد. به آن دوست و آشناها گفته: «برای یه خانم پرستار اِنسون می‌خوام!» مادر مهربانم ماما بوده اما همیشه دوست دارد روز پرستار را بهش تبریک بگویم. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌾عجیب دوست داشتم برای این شماره مدام بنویسم. عجیب نه‌ها، عجیب! نوشتم، با ترس. ترسم درست بود؛ ضد جنگ شد. گفتم و حتی قول دادم به دبیر تحریریه که از یک زاویه دیگر می‌نویسم. نشد. از هر زاویه، روزنه‌ای باز کردم متنم ضد جنگ شد. استادم گفتند حتما بنویسَش، اما قرار نیست هر چه را نوشتیم منتشر کنیم. سعی کردم منطقی باشم اما امشب حسرت خوردم. برای چه‌اش بماند؛ این را هم اگر بگویم، ضد جنگ می‌شود. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فضّه حریف گریـــــــــه طفـــــــلان نمــــــــی‌شود برخیـــــــــــــز و باز مـــــــــــــــادری‌ات را شروع کــــــن @parhun
🌾قسم به نور که برای نوشتن، نه نیاز به فنجان قهوه و گلدان پتوس ست، نه میزتحریر چوبی جودی ابوت و پنجره‌ای رو به شاخه‌های درخت! برای نوشتن، تنها سکوت لازم ست؛ سکوت. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مـــــــــــرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست وگــــــــــــر کنند ملامت نه بر من تنهاست 📜حضرت سعـــــــــدی 🪕 سه‌تار 🎼مسعود سجادی @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک بار درباره سرنوشت کتاب‌ها از منظر دو مفهوم فلسفیِ «این‌همانی» و «فزونی» نوشته‌ام. به‌عنوان یک غیر فیلسوفِ قائل به فزونی‌، می‌توانم ادعا کنم این کتاب‌های کهنه نیم‌خورده، عاقبت بخیر شدند؛ و در حداقلی‌ترین تفسیر، خرج نمایش هنرمندانه انسانیت. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
دیروز کنار عکس قاب گرفته این آقا، پای همین شمعدان‌های سبز، خیره به آیاتی که بالاخره آدم نمی‌داند برای آرامش اوست یا تسلای خودمان، گفتم: حاج‌آقا بعد از تو امتحان‌های خدا سخت‌تر شد. خیلی سخت. جان مادرت با رفیق یک و بیستی‌ات بنشینید کنج دنجی از بهشت و دست دعا بردارید برای ما. بالاغیرتا کم نگذاریدها! کار را از خودتان بدانید. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾کلاس اول دبستان بودم که جامدادی خلبانی‌ات را با خودم می‌بردم مدرسه. همه لوازم مربوط به نقشه‌های نظامی تو را مامان نگه داشته بود. جامدادی را می‌بردم و قایمکی هم‌کلاسی‌ها و معلمم باهاش حرف می‌زدم. جدی جدی خیال می‌کردم موجود جان‌داری توی کیفم دارم. چیزی مثل آدم کوچولوهایی که معمولا بچه‌های آن سنی آرزوی داشتنش را دارند. چند سال بعد یک شب مامان در چمدان چرم مشکی قدیمی را باز کرد و بقچه سفیدی ازش بیرون کشید. لباس پروازت، کت و شلوار سفید عروسی‌ات و حتی جوراب‌هایت را تمام آن سال‌ها طوری نگه داشته بود که خیال می‌کردی همین الان از زیر اتو درآمدند. پلاک خلبانی‌ات را که گذاشت تو مشتم فکر کردم دیگر همه آن چیزی که از تو می‌خواستم را دارم. فکر کردم حسی چند برابر بیشتر از آن جامدادی سرریز می‌شود توی قلبم. نشد اما. دوستش داشتم ولی یخ بود. جان نداشت. گذشت. دختر دومم که بدنیا آمد مامان باز برگ جدیدی رو کرد. یک پلیور قدیمی از ساک درآورد و گرفت جلوی صورتش. آبی آسمانی بود. پلیور را تا روی صورتش بالا گرفته بود و من فقط چشم‌هاش را می‌دیدم. چشم‌هایی که می‌خندید و باز برق افتاده بود تویش. گفت: «قشنگه؟» خیلی به چشمم زیبا می‌آمد. توی عمرم هیچ‌وقت هیچ لباسی به این رنگ نداشتم. فکر کردم از لباس‌های قدیمی خودش باشد. قدیمی را فقط از مدلش می‌شد حدس زد وگرنه مامان خیلی چیزهای سی چهل سال پیش را هنور نو نگه داشته. پولیور آبی، نو بود. نگاهش که می‌کردم انگار رفته بودم زیر آسمان. آسمان شهر نه. آسمان کویر مثلا که هم دوست‌داشتنی‌ست، هم صمیمی و هم ابهتش می‌گیردت. چشم‌های مامان که سرریز کرد لباس را گرفت پایین. گفت: «برای خودم خریدم. از انقلاب. بابات دید گفت اینو بده به من. دادم ولی هر بار سر پوشیدنش دعوامون می‌شد!» پولیور را گذاشت توی بغلم. گرم بود و جان داشت. من ولی برعکس مامان نگذاشتمش توی بقچه. نگذاشتمش برای مواقعی خاص، لحظاتی ناب. همین‌جاست. توی کشو لابلای لباس‌های خودم. خیلی وقت‌ها می‌پوشمش. توی خانه، بیرون، مدرسه، خرید، سفر. هروقت بخواهم. هروقت بابا بخواهم. آقای محمدرضا مگر نه این‌که تو هم راضی‌تری من هر سال، روز پدر را به مادرم تبریک بگویم؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun