eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک بار درباره سرنوشت کتاب‌ها از منظر دو مفهوم فلسفیِ «این‌همانی» و «فزونی» نوشته‌ام. به‌عنوان یک غیر فیلسوفِ قائل به فزونی‌، می‌توانم ادعا کنم این کتاب‌های کهنه نیم‌خورده، عاقبت بخیر شدند؛ و در حداقلی‌ترین تفسیر، خرج نمایش هنرمندانه انسانیت. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
دیروز کنار عکس قاب گرفته این آقا، پای همین شمعدان‌های سبز، خیره به آیاتی که بالاخره آدم نمی‌داند برای آرامش اوست یا تسلای خودمان، گفتم: حاج‌آقا بعد از تو امتحان‌های خدا سخت‌تر شد. خیلی سخت. جان مادرت با رفیق یک و بیستی‌ات بنشینید کنج دنجی از بهشت و دست دعا بردارید برای ما. بالاغیرتا کم نگذاریدها! کار را از خودتان بدانید. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾کلاس اول دبستان بودم که جامدادی خلبانی‌ات را با خودم می‌بردم مدرسه. همه لوازم مربوط به نقشه‌های نظامی تو را مامان نگه داشته بود. جامدادی را می‌بردم و قایمکی هم‌کلاسی‌ها و معلمم باهاش حرف می‌زدم. جدی جدی خیال می‌کردم موجود جان‌داری توی کیفم دارم. چیزی مثل آدم کوچولوهایی که معمولا بچه‌های آن سنی آرزوی داشتنش را دارند. چند سال بعد یک شب مامان در چمدان چرم مشکی قدیمی را باز کرد و بقچه سفیدی ازش بیرون کشید. لباس پروازت، کت و شلوار سفید عروسی‌ات و حتی جوراب‌هایت را تمام آن سال‌ها طوری نگه داشته بود که خیال می‌کردی همین الان از زیر اتو درآمدند. پلاک خلبانی‌ات را که گذاشت تو مشتم فکر کردم دیگر همه آن چیزی که از تو می‌خواستم را دارم. فکر کردم حسی چند برابر بیشتر از آن جامدادی سرریز می‌شود توی قلبم. نشد اما. دوستش داشتم ولی یخ بود. جان نداشت. گذشت. دختر دومم که بدنیا آمد مامان باز برگ جدیدی رو کرد. یک پلیور قدیمی از ساک درآورد و گرفت جلوی صورتش. آبی آسمانی بود. پلیور را تا روی صورتش بالا گرفته بود و من فقط چشم‌هاش را می‌دیدم. چشم‌هایی که می‌خندید و باز برق افتاده بود تویش. گفت: «قشنگه؟» خیلی به چشمم زیبا می‌آمد. توی عمرم هیچ‌وقت هیچ لباسی به این رنگ نداشتم. فکر کردم از لباس‌های قدیمی خودش باشد. قدیمی را فقط از مدلش می‌شد حدس زد وگرنه مامان خیلی چیزهای سی چهل سال پیش را هنور نو نگه داشته. پولیور آبی، نو بود. نگاهش که می‌کردم انگار رفته بودم زیر آسمان. آسمان شهر نه. آسمان کویر مثلا که هم دوست‌داشتنی‌ست، هم صمیمی و هم ابهتش می‌گیردت. چشم‌های مامان که سرریز کرد لباس را گرفت پایین. گفت: «برای خودم خریدم. از انقلاب. بابات دید گفت اینو بده به من. دادم ولی هر بار سر پوشیدنش دعوامون می‌شد!» پولیور را گذاشت توی بغلم. گرم بود و جان داشت. من ولی برعکس مامان نگذاشتمش توی بقچه. نگذاشتمش برای مواقعی خاص، لحظاتی ناب. همین‌جاست. توی کشو لابلای لباس‌های خودم. خیلی وقت‌ها می‌پوشمش. توی خانه، بیرون، مدرسه، خرید، سفر. هروقت بخواهم. هروقت بابا بخواهم. آقای محمدرضا مگر نه این‌که تو هم راضی‌تری من هر سال، روز پدر را به مادرم تبریک بگویم؟! 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷الله‌ اکبر🇮🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهــــــــــر خالی‌ست ز عشــــــــاق بود کــــــز طرفی مردی از خویــــــــــش برون آید و کاری بکــــــــند 📜خواجه شمس‌الدین محـمــد @parhun
🌾من دختر محمدرضام. محمدرضا تا سی و شش سال پیش خلبان بود. خلبان ارتش شاهنشاهی و بعد جمهوری اسلامی. پیش از انقلاب، ظاهر محمدرضا همه آن چیزی که از یک خلبان ارتش شاه انتظار دارید را داشت. قد بلند، چهارشانه، ابروهای در هم رفته، سبیل مشکی پرپشت و صورتی شش‌تیغه. همین محمدرضا وقتی شاه فرار کرد در رستوران پادگان شیرینی پخش کرده. فرداش که می‌خواسته وارد پادگان بشود یکی از سربازها گوشی را داده دستش که جانش را بردارد و فرار کند. ته‌مانده‌ها دستور تیر مستقیم داده بودند برای بابام و دو افسر دیگری که شیرینی پخش کرده بودند. من ندیده‌ام، اما همیشه از ماجرای عکسی شنیده‌ام که آدم‌ها درِگوشی درباره‌اش حرف می‌زنند. عکسی که در آن محمدرضایی که شاه بود دارد مدال افتخار می‌زند به سینه محمدرضای خلبان. کل ماجرا این بوده که محمدرضای خلبان در تیراندازی نبوغ خاصی داشته و پاهای کشیده‌اش موقع رژه تا بالای سرش صاف می‌شده. مهارت‌های ویژه خلبانی را هم که به این‌ها اضافه کنی، تشویق شدن چنین نیرویی در یک رژه نظامی چیز عجیبی نیست. با این‌همه مادرم روزی مجبور می‌شود عکس را پاره کند و هنوز بابتش غصه می‌خورد. این غصه خوردن را هنوز هم بعضی‌ها نمی‌فهمند. غصه مادرم ربطی به مدال افتخار و دست‌های همایونی ندارد. او غصه چشم‌های مغرور شوهر جوانش را می‌خورد و قد و بالایی که در لباس افسری دلش را جور دیگری می‌برده. برای مامان، محمدرضا همیشه و فقط عشقی ریشه‌دار است. چه در لباس افسری، چه در کابین پرواز، چه سر سفره ناهار، چه از پشت تلفن و چه توی کتاب‌ها و سایت‌ها. پس طبیعی‌ست که از بین رفتن حتی یک عکس از او قلبش را تنگ کند. این‌ها را گفتم که بگویم من دختر این محمدرضام. همینی که توی عکس دارد می‌خندد و نمی‌خندد. همینی که موهاش برق دارد. حالا شما مختارید؛ می‌خواهید اول برق توی چشم‌هاش را ببینید یا قبل از هر چیز، گره کراوات نظامی‌اش را. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun