🌾عجیب دوست داشتم برای این شماره مدام بنویسم.
عجیب نهها، عجیب!
نوشتم، با ترس. ترسم درست بود؛ ضد جنگ شد.
گفتم و حتی قول دادم به دبیر تحریریه که از یک زاویه دیگر مینویسم. نشد. از هر زاویه، روزنهای باز کردم متنم ضد جنگ شد.
استادم گفتند حتما بنویسَش، اما قرار نیست هر چه را نوشتیم منتشر کنیم.
سعی کردم منطقی باشم اما امشب حسرت خوردم.
برای چهاش بماند؛
این را هم اگر بگویم، ضد جنگ میشود.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#مدام_جنگ
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
فضّه حریف گریـــــــــه طفـــــــلان نمــــــــیشود
برخیـــــــــــــز و باز مـــــــــــــــادریات را شروع کــــــن
@parhun
🌾قسم به نور
که برای نوشتن،
نه نیاز به فنجان قهوه و گلدان پتوس ست،
نه میزتحریر چوبی جودی ابوت و پنجرهای رو به شاخههای درخت!
برای نوشتن، تنها سکوت لازم ست؛
سکوت.
#خدایا_ممنونم_که_بچهها_هم_بالاخره_میخوابند
#پرهون_یعنی_خرمن_ماه
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مـــــــــــرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
وگــــــــــــر کنند ملامت نه بر من تنهاست
📜حضرت سعـــــــــدی
🪕 سهتار
🎼مسعود سجادی
@parhun
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک بار درباره سرنوشت کتابها از منظر دو مفهوم فلسفیِ «اینهمانی» و «فزونی» نوشتهام.
بهعنوان یک غیر فیلسوفِ قائل به فزونی، میتوانم ادعا کنم این کتابهای کهنه نیمخورده،
عاقبت بخیر شدند؛
و در حداقلیترین تفسیر، خرج نمایش هنرمندانه انسانیت.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#روحالروح_همان_جانِ_جان_ست
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
دیروز کنار عکس قاب گرفته این آقا، پای همین شمعدانهای سبز، خیره به آیاتی که بالاخره آدم نمیداند برای آرامش اوست یا تسلای خودمان، گفتم:
حاجآقا بعد از تو امتحانهای خدا سختتر شد.
خیلی سخت.
جان مادرت با رفیق یک و بیستیات بنشینید کنج دنجی از بهشت و دست دعا بردارید برای ما.
بالاغیرتا کم نگذاریدها!
کار را از خودتان بدانید.
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#حاجآقا_هارداسان
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾کلاس اول دبستان بودم که جامدادی خلبانیات را با خودم میبردم مدرسه. همه لوازم مربوط به نقشههای نظامی تو را مامان نگه داشته بود. جامدادی را میبردم و قایمکی همکلاسیها و معلمم باهاش حرف میزدم. جدی جدی خیال میکردم موجود جانداری توی کیفم دارم. چیزی مثل آدم کوچولوهایی که معمولا بچههای آن سنی آرزوی داشتنش را دارند.
چند سال بعد یک شب مامان در چمدان چرم مشکی قدیمی را باز کرد و بقچه سفیدی ازش بیرون کشید. لباس پروازت، کت و شلوار سفید عروسیات و حتی جورابهایت را تمام آن سالها طوری نگه داشته بود که خیال میکردی همین الان از زیر اتو درآمدند. پلاک خلبانیات را که گذاشت تو مشتم فکر کردم دیگر همه آن چیزی که از تو میخواستم را دارم. فکر کردم حسی چند برابر بیشتر از آن جامدادی سرریز میشود توی قلبم. نشد اما. دوستش داشتم ولی یخ بود. جان نداشت.
گذشت. دختر دومم که بدنیا آمد مامان باز برگ جدیدی رو کرد. یک پلیور قدیمی از ساک درآورد و گرفت جلوی صورتش. آبی آسمانی بود. پلیور را تا روی صورتش بالا گرفته بود و من فقط چشمهاش را میدیدم. چشمهایی که میخندید و باز برق افتاده بود تویش.
گفت: «قشنگه؟»
خیلی به چشمم زیبا میآمد. توی عمرم هیچوقت هیچ لباسی به این رنگ نداشتم. فکر کردم از لباسهای قدیمی خودش باشد. قدیمی را فقط از مدلش میشد حدس زد وگرنه مامان خیلی چیزهای سی چهل سال پیش را هنور نو نگه داشته. پولیور آبی، نو بود. نگاهش که میکردم انگار رفته بودم زیر آسمان. آسمان شهر نه. آسمان کویر مثلا که هم دوستداشتنیست، هم صمیمی و هم ابهتش میگیردت.
چشمهای مامان که سرریز کرد لباس را گرفت پایین. گفت: «برای خودم خریدم. از انقلاب. بابات دید گفت اینو بده به من. دادم ولی هر بار سر پوشیدنش دعوامون میشد!»
پولیور را گذاشت توی بغلم. گرم بود و جان داشت.
من ولی برعکس مامان نگذاشتمش توی بقچه. نگذاشتمش برای مواقعی خاص، لحظاتی ناب. همینجاست. توی کشو لابلای لباسهای خودم.
خیلی وقتها میپوشمش. توی خانه، بیرون، مدرسه، خرید، سفر. هروقت بخواهم.
هروقت بابا بخواهم.
آقای محمدرضا
مگر نه اینکه تو هم راضیتری من هر سال، روز پدر را به مادرم تبریک بگویم؟!
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
@parhun
#روز_پدر_مبارک_خانم_طهرانی
#پَرهون_یعنی_خرمنِ_ماه