eitaa logo
پـــَــــرهـــــــــون🌖
441 دنبال‌کننده
66 عکس
30 ویدیو
0 فایل
🌙پَرهون یعنی خرمنِ ماه و شما تصویر این پدیده نجومی را دارید همین بالا 👆 می‌بینید! آن‌قدری که نیازست مرا لابلای کلماتم خواهید شناخت.🌙 منِ مَجازی: @sabarok
مشاهده در ایتا
دانلود
🌾وقتش شده. فکر کردم دیگر وقتش شده دوباره روزنه‌ای باز کنم برای کلماتی که مال من هستند. کلماتی که پخشند توی سرم و می‌خواهم بنشانمشان یک‌جا؛ توی صف و منظم. گمانم زیادی رفتم توی نقش معاونی! حالا که روزنه جدید گشودم، آدم سربرآورده از روزنه‌های قبل نیستم؛ هستم و نیستم. بیشی‌م همان‌است و کمی‌م نه. *نقش‌های نو، نقش‌های نو می‌نشاند روی تنت، روی روحت. بخشی از من حالا خط‌خطی‌های دخترانی‌ست که در آخرین سال‌های پشت نیمکت‌نشینی هستند و بچه‌های مردمند. مردمی که از منند. حالا من مثل دسته صندلی‌ها و میزهای مدرسه پرم از اثر. شعر، نقاشی، خط‌خطی‌های بی‌هدف، تقلب! خوب که نگاه می‌کنم گاه نیمرخ زنی با مژگان مسحورکننده را روی جانم می‌بینم، گاه شعار تاریخ مصرف‌گذشته‌ای، گاه تک‌بیتی عاشقانه، گاه مکعب‌مربع‌های هاشوردار، گاه شکلک ناموزون مسخره‌ای و گاه یک بند رپِ سیاسی را! با این‌همه من هنوز مادر دو دختر، همسر یک مرد، عزیزدُردانه خانم طهرانی و دختر محمدرضام! 🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃 *پ.ن: نقش اول؛ کار، وظیفه. نقش دوم؛ نگاره، شمایل.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾نسکافه‌ام تمام شده و فقط اسپرسو داریم که اذیتم می‌کند. نیاز به انرژی دارم. دو روز است وسط کارتن سیگار و موزم. زیر باد تند کولر. تندتند روزنامه می‌پیچم و شرشر عرق می‌ریزم. مضطربم. دوست دارم همه کارها همین امروز تمام بشود. همین امشب اثاث ببریم و نهایتا تا فردا شب همه‌چیز جای خودش باشد. محال است؛ می‌دانم. نگرانم. اسپرسو نخورده، قلبم تپش دارد و نفسم تنگ است. وسط این بدوبدو کار کردن‌ها هر پلاستیک حباب‌داری زیر دستم آمده نشستم همه‌اش را ترکاندم. می‌دانم نگرانی‌ام از انتخابات است. دکمه خاموش تلوزیون را می‌زنم. کتاب صوتی گورهای بی‌سنگ گوش می‌کنم و چسب پنج‌سانتی را می‌بُرم. سعی می‌کنم ذهنم همه‌جوره منحرف شود. حواسم پرت باشد و به یک شب تا صبح انتظار پیش‌ِ رو فکر نکنم. تازه دارم حسابی غرق اسباب‌کشی می‌شوم. مثلا غصه می‌خورم که چرا خواهری ندارم کمک‌حالم باشد، به غربت‌نشینی بدوبیراه می‌گویم و به صاحب‌خانه، جوش کارهای خانه جدید را می‌زنم. اوضاع بهتر شده. به خودم می‌گویم «همینه! آفرین همین فرمون برو جلو!» راضیم که وسط ظهر داغ تابستانی سرم را کردم زیر برف. پارسال روزنامه‌های استفاده شده‌ای که هنوز می‌شد ازشان کار کشید را دور نیداختم. دارم روزنامه‌های مچاله را باز می‌کنم که چشمم می‌خورد به این یکی. اولش می‌خواهم به رو نیاورم و همه چیز عادی جلوه کند. نمی‌شود. نمی‌توانم. با همه توانم دوباره مچاله‌اش می‌کنم. نفسم تنگ می‌شود. محمد خانه نیست و اکسیژن هم نداریم. می‌ترسم. یاد آن عصر جمعه افتادم. سه سال پیش. توی خانه با دخترها تنها مناظره را نگاه می‌کردم. آن‌جایی که آن بی‌معرفت خطاب به سید ابراهیم رییسی، سندرم فلان را گفت خیلی عصبی شدم. آنقدر که باز حمله آسمی شدیدی پیدا کردم. افتاده بودم روی زمین و احساس می‌کردم کسی پایش را روی خرخره‌ام فشار می‌دهد. زهرا رنگش پریده بود. بهش اشاره کردم گوشی را بیاورد. زنگ زدم به محمد و تا با اکسیژن برسد خانه خودش هم آب‌طلا لازم شده بود. روزنامه مچاله را که حالا از بس فشارش دادم شده اندازه توپی کوچک پرت کردم. چشم‌های خیسم را بستم. خدایا من حق داشتم یک‌سال دیگر بدون حمله آسمی سر کنم؛ ولی فردا هرچه شد تو قلبم را آرام کن. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun
إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ. رعد/۱۱ @parhun
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـــَــــرهـــــــــون🌖
🌾چراغ‌های چرخ‌وفلک بزرگ خاموش است. اطراف دریاچه هیچ چراغی روشن نیست و حتی ماهی در آسمان نیست که تصویرش روی موج‌ها بلغزد. آمده‌ام توی اتاق و خودم را زدم به خواب اما دارم با هندزفری نوحه گوش می‌دهم. تا همین پریشب، هشت شب از دهه اول را نشستم کنج حیاط مجتمع؛ در روضه کم‌جمعیتی که مداحش نوجوانی از همسایه‌هاست و سخنرانش هرچه کند نمی‌تواند با آن سیستم صوتی خراب، دَمش را گرم بگیرد. تمام آن شب‌ها یکی توی سرم داشت با میل‌های قیاس، ناشکری سَر می‌انداخت. چای زعفرانی کنج حیاط را که می‌خوردم یاد سال‌های دور بودم. سال‌هایی که دوساعت قبل از شروع مراسم وارد مجلس مورد علاقه‌م می‌شدم، پای حرف‌های واعظ مشهور پایتخت می‌نشستم و مقتل عربی را از حنجره مداح سرشلوغ شهر می‌شنیدم. به این فکر می‌کردم که حالا باید بجای نشستن در بالانشین مسجدی خوش‌نقشه، تکیه بدهم به دیوار پشتی آخرین بلوک و قانع باشم به نشستن زیر لامپی که گفتند تازه خریدند اما پِرپِر می‌کند. هربار که بلندگو سوت می‌کشید از خودم می‌پرسیدم کم‌توفیقی این سال‌ها بابت کدام اعمالم بوده؟ ده‌ها جواب داشتم! کوله‌باری از گناه و خطا.. حالا دو شب‌ست پرستارم. آمده‌ام پرستاری در جایی که حسیــــــــــن(ع) را دوست دارند اما شبیه ما فکر نمی‌کنند. این‌جا حسینیه معلی را با صدای ۱۲ هم نمی‌شود گوش داد. می‌گویند دیوارها نازکند و همسایه‌ها کم‌طاقت. صدا را میاورم روی ۱۰ و سعی می‌کنم حرف‌های روضه‌خوان را لب‌خوانی کنم. کمی که می‌گذرد بهانه غصه خوردن دخترم را می‌کنند. معتفدند من بچه را افسرده کردم و خود امام هم راضی نیست! من حالا کنج حیاط مجتمع نیستم. مانده‌ام جایی از دنیا که باورم نمی‌شود. باورم نمی‌شود شب عاشورا باشد و نتوانم فریاد بزنم. باورم نمی‌شود شب عاشورا باشد و صدای ناله‌م را سُر ندهم قاطی ناله بقیه زن‌های دور و برم. زن‌هایی انگار پسرمرده، شوهر مرده، برادرمرده. عالی‌مقام، آقای حسین شهید! نمی‌دانم چطور خدا را شکر بگویم که تو، شبی، جایی از این دنیا دستم را گرفتی و کشاندیم آن‌وَر خط. آن‌وری که شاید سهمش کنجی باشد و سوسوی چراغی اما لااقل تویش می‌شود راحت برای تو داد زد. 〰〰〰〰〰〰〰〰〰 @parhun